تبليغاتX
ستارخان

ستارخان

در مورد مشروطیت

 

ستارخان و جنازه ارمني آزاديخواه

  • اسماعيل اميرخيزي ـ (از ياران ستارخان)

جنگ الوار(1) :

چنان كه مكرر نوشته شده است كه مردم تبريز با آن همه جسارت و رشادت و از جان‌گذشتگي هر وقت [در نبردهاي مشروطيت] به جنگ در خارج شهر اقدام مي‌كردند، غالباً شكست مي‌خوردند و حتي‌المقدور سردار [ستارخان] اجازه نمي‌داد كه مجاهدين در خارج شهر مبادرت به جنگ نمايند، ولي اكنون كار به جايي رسيده است كه خود سردار به جنگ الوار اقدام مي‌كند. زيرا بسته شدن راه جلفا علاوه بر اين كه راه اسلحه و آذوقه را مي‌بست، رابطة‌ تبريز را با مرند و خوي و سلماس هم قطع مي‌كرد. در هر صورت سردار مجبور بود به هر قيمت تمام شود راه مرند و جلفا را باز كند و قبلاً هم تدبيري اتخاذ كرده بود كه سردار تا اندازه‌اي به پيروزي خود اطمينان داشت و آن عبارت بود از اين كه توسط قاصدي محرمانه به فرج آقا و بلوري كه در مرند بودند، نوشته بود كه در روز دوشنبه من به الوار حمله خواهم برد، شما نيز با سواران خود در همان روز در فلان ساعت از راه صوفيان به سوي الوار حركت كنيد تا رحيم‌خان را از الوار برانيم. ايشان نيز قول داده بودند كه در همان روز از صوفيان در صورت قطع حركت خواهيم كرد. بالجمله ستارخان روز مزبور كه گويا اول صفر بود، با عده‌اي از مجاهدين هنرمند به الوار حمله برد. آن روز هوا نيز مساعد بود و چندين هزار نفر از مردم شهر در آن طرف پل تلخه‌رود  «پل آجي» ‌گرد آمده و همه منتظر بودند كه سردار با فتح و فيروزي به شهر باز خواهد گشت و اغلب اين جماعت تا يكي دو ساعت بعد از ظهر در آن دشت پهناور بودند؛‌ صداي تفنگ گاه گاهي شنيده مي‌شد ولي خبر صحيحي هنوز نرسيده بود، از ساعت سه بعدازظهر برخي از مجاهدين چهار تا و پنج تا برمي‌گشتند و هر كدام از ايشان براي مراجعت خود بهانه‌اي مي‌تراشيد. يكي مي‌گفت؛ «فشنگ نداشتم ناچار بازگشتم» و ديگري مي‌گفت؛ «خود سردار اجازه داد». كمي نگذشت كه معلوم شد مجاهدين نتوانسته‌اند كاري از پيش ببرند. حوالي غروب همة‌ مجاهدين بازگشتند، ولي از سردار كسي خبر صحيحي نمي‌داد، معلوم شدكه اصلاً نمي‌دانستند كه سردار در كدام طرف مشغول جنگ بوده و اين بي‌اطلاعي ماية نگراني گرديد كه چرا هيچ كدام از مجاهدين اطلاع صحيحي از سردار ندادند و بنده نيز كه در آن طرف پل آجي بودم، سخت نگران بودم و تعجب مي‌كردم كه چرا از اين همه سوار كه با سردار رفته بودند يكي از جاي و محل او خبر ندارد. تا آن كه حوالي غروب مرحوم يارمحمدخان با دو سه نفر از سواران خود بازگشتند. من از يارمحمدخان پرسيدم؛ «كار به كجا منتهي شد؟» با نهايت  اوقات تلخي گفت: « به هيچ جا منتهي نشد». گفتم: «پس چرا شما آمديد و ايشان را تنها در ميان دشمنان گذاشتيد؟» گفت؛ «خودشان چنين صلاح دانستند». ديدم مثل اين است كه از سردار دلتنگي دارد. گفتم: «اگر از سردار هم گله داريد، اكنون موقع گله‌گزاري نيست، صريح بگوييد كه چرا ايشان نيامدند؟» گفت، «من وقتي ديدم كه همة‌ مجاهدين برگشتند و ماندن ما در بيابان به جز آن كه گرفتار شويم نتيجه‌اي  نخواهد داد، رفتم نزد سردار و دست به دامنش زدم و گفتم همه رفتند و به غير از اين دو سه نفر كسي باقي نمانده است، اگر دشمن ملتفت شود، ما را محاصره مي‌كند و كار به جاي سخت مي‌رسد.» به جاي جواب قدري هم تندي كرده گفت؛ «شما برويد و با من كار نداشته باشيد.» ديدم اصرار و الحاح سودي ندارد، ناچار بازگشتم. از سخنان يارمحمدخان معلوم گرديد كه نزد سردار به جز از سه يا چهار نفر كسي نمانده است. تا يك ساعت از شب گذشته از سردار خبري نرسيد و دقيقه به دقيقه به نگراني افزوده مي‌شد، تقريباً يك ساعت و نيم از شب گذشته بود كه من ناچار با چند نفر سوار به سوي الوار رهسپار شديم كه آقاي يكاني هم بودند، گويا آقاي فشنگچي هم بود، هنوز بيش از نيم فرسخ از شهر دور نشده بوديم كه درشكة سردار نمودار شد. چون مرا ديد گفت؛ «چرا آمديد، مگر نگران شديد؟» گفتيم؛ «مگر مي‌خواستيد نگران نشويم، چرا نمي‌خواستيد بياييد و تمام مردم شهر را در انتظار گذاشتيد؟» گفت؛ «اين همه تأخير به واسطة‌ اين جنازه است كه توي درشكه است. اين مرد يكي از فداييان ارمني است كه با نهايت دليري جنگ مي‌كرد، متأسفانه در خارج سنگر تير خورد و كشته شد و كسي هم نتوانست كه به جنازة‌ وي نزديك شود، زيرا گلوله از هر طرف مي‌باريد، من ديدم خلاف مروت است كه او در راه آزادي ايرانيان جان ببازد و ما جنازة او را به دست دشمن بسپاريم، آنقدر صبر كردم كه هوا تاريك شد، خواستم خودم از سنگر خارج شده بروم جنازة‌ او را بياورم، عزت‌الله‌خان نگذاشت و با نهايت مردانگي رفت و جنازة او را آورد و توي درشكه گذاشت و حركت كرديم».

 كساني كه با سردار در سنگر مانده بودند، عزت‌الله‌خان اعزاز لشكر منشي(2) او بود و يك نفر سوار و قره رانندة درشكه و بس. سردار از درشكه پياده شده سوار اسب گشت و تقريباً دو ساعت و نيم از شب گذشته به كنار پل تلخه‌رود «پل آجي» رسيديم كه جمعيت زيادي منتظر بودند. چون سردار را ديدند، همه از صميم دل فرياد زدند؛ «زنده باد سردار ملي، پاينده باد آزادي.»

اين فداكاري سردار راجع بدان فدايي ارمني شايد در نظر برخي چندان عاقلانه نباشد، ولي در پيشگاه رادمردان فتوتمندانه بود و اين گونه كارهاي وي بود كه فداييان گرجي و ارمني نسبت به شخص وي علاقه و محبت باطني پيدا كرده بودند.

اما علت عدم كاميابي ستارخان در اين جنگ آن بود كه مرحومان بلوري و فرج‌آقا به هر وسيله بود نتوانستند بر حسب قرارداد قبلي خود را در روز مزبور به الوار برسانند و اگر ايشان در موقع خود ولو با دويست و سيصد سوار خودشان را به نزديكي الوار مي‌رساندند، سواران رحيم‌خان در ميان دو قوة مهاجم قرار مي‌گرفتند و شايد شكست مي‌خوردند. حالا چرا ايشان نيامدند و يا آمدند نتوانستند به موقع برسند، محل اختلاف است.

اولاً آيا اين كه معروف بود قواي مرند بالغ بر پانصد و ششصد نفر بوده است، صحت دارد يا نه؟

ثانياً آيا صحيح است كه ايشان از مرند خارج شدند و در نزديكي‌هاي الوار با سواران ضرغام كه به ياري رحيم‌خان آمده بودند برخورده و با آنان جنگ كرده، به صوفيان بازگشته و از آنجا به مرند مراجعت نمودند؟

ثالثاً آيا به ستارخان خبر دادند كه ما در نزديكي الوار با ضرغام مشغول جنگ مي‌باشيم يا نه؟

دربارة ‌هر كدام از اين سه سؤال چيزهايي گفته مي‌شود كه هيچ كدام به تحقيق نپيوسته است. همين قدر مي‌دانيم كه قواي مرند تا نزديكي الوار هم نتوانستند برسند.

 

پي‌نوشت‌ها: ــــــــــــــــــــ

1. الوار دهي ، است واقع در شمال غربي تبريز در بين راه صوفيان و تبريز. كارواني كه از جلفا و مرند مي‌خواست به تبريز بيايد بايستي از كنار الوار بگذرد، بسته شدن راه الوار به تبريز در حقيقت بسته شدن راه جلفا بود.

2. اعزاز لشكر جوان رشيد و هنرمندي بود، در اغلب روزهاي جنگ حضور مي‌يافت و اظهار شجاعت هم مي‌كرد و يكي از توپچيان صمدخان به تير او كشته شد.

 

ــــــــــــــــــــــــ

منبع:‌ کتاب قيام آذربايجان و ستارخان،نوشته  اسماعيل اميرخيزي  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:53  توسط عاکف  | 

 

 

 علل فرار ستارخان و مجاهدان مشروطه از اردبيل

 

* اسماعيل اميرخيزي (يار و مشاور ستارخان)

ستارخان در اين روزها سخت دلتنگ بود و اغلب اوقات از حاجي مخبرالسلطنه [والي آذربايجان] شكايت مي‌كرد، مخصوصاً وقتي كه احساس مي‌كرد كه مشاراليه خدمات صادقانة مجاهدين را در خور تمجيد نمي‌داند و با آنان چنان كه شايسته است خوش‌رفتاري به خرج نمي‌دهد، بسيار ناراحت مي‌شد.

مخبرالسلطنه چندان به مجاهدين عقيده‌مند نبود و مي‌گفت اگر مجاهدين روزي براي دفاع از وطن خود مسلح شده، با قشون دولت مبارزه كردند، لازمه‌اش اين نيست كه هر چه ايشان بگويند حق و ناحق بايد پذيرفت. امروز بايد هر كسي اعم از مجاهد و غيرمجاهد پي‌كار و كسب خود برود و اگر كسي از آنان بخواهد داخل در خدمت دولتي گردد، بايد تابع مقررات باشد. اين سخنان مخبرالسلطنه در حد ذات خود صحيح بوده است، ولي مجاهدين تبريز كه تماماً از اشخاص تحصيل كرده و مدرسه ديده نبودند، مي‌گفتند؛ ما يك سال خون دل خورده و جان به كف با دشمنان آزادي جنگيده و هزاران كشته داده‌ايم، امروز به جاي آن كه مأمورين دولت خدمات و جانفشاني‌هاي ما را در نظر بگيرند، باز مستبدين ديروزي را به روي كار مي‌آورند و ما را از پيش خود مي‌رانند. و تا اندازه‌اي راست مي‌گفتند. باي نحو كان [هر طور كه بود] اين رنجش باطني روز‌به‌روز در تزايد بود تا آن اغتشاش اردبيل پيش‌آمد و هر روز از اردبيل شكايت‌ نامه‌ها به مخبرالسلطنه مي‌رسيد. تفصيل اين اجمال آن كه نظر به پاره‌اي خودسري‌ها و بي‌مبالاتي‌ها كه در اردبيل از اشخاص بانفوذ آنجا مشاهده مي‌شد، كميتة ستار رشت چند نفر از مجاهدين را در تحت نظر ميرزا محمدحسين‌زاده به اردبيل اعزام مي‌كند كه از تجاوزات مستبدين جلوگيري كنند. حسين‌زاده از مجاهدين درستكار بود، متأسفانه عقيدة باطني وي عبارت از اين بود كه هر چه مستبد [مخالف مشروطه] در ايران است بايد كشته شود و شايد يك تن از آنان در روي زمين زنده نماند، همة‌شان بايد در زيرزمين مدفون باشند. بنابه عقيده‌اي كه داشت، پس از ورود به اردبيل در نهايت شدت مشغول عمليات شد و از دولتمندان پول هم مي‌گرفت ولي نه براي استفادة شخص خود. و روزي چند تن از اشراف اردبيل را به «نارين‌قلعه» دعوت مي‌كند، چند تن از مدعوين كه حيات را در احتياط مي‌دانستند از رفتن به قلعه خودداري مي‌كنند و آنان كه مي‌روند ديگر برنمي‌گردند و يكي از آنان كه كشته مي‌شوند، خادم باشي بقعة شيخ صفي بود. چون هر روز آقايان اردبيلي‌ها از وضع مجاهدين شكايت مي‌كردند، مخبرالسلطنه صلاح كار در آن ديد كه سردار ملي را براي رفع غايله مأمور اردبيل كند. چون مراتب را با ستارخان در ميان گذاشت و گفت مقصود اين است كه بايد مجاهدين خلع اسلحه شده و به حسابشان دقيقاً رسيدگي شود، ستارخان نيز با كمال ميل اين پيشنهاد را پذيرفت.

فرداي آن روز ستارخان چگونگي را بنده گفت و فرمود كه شما نيز بايد در اين سفر با من همراهي كنيد. گفتم؛ با چند شرط حاضرم كه در خدمت عالي باشم. شرط اول اين است كه در اردبيل بار دوش كسي نباشيد، بدين معني كه مهمان‌خانه نزول نشويد، زيرا هنوز در اردبيل تعصب حيدري و نعمتي از ميان نرفته است. گفت؛ والي براي من ماهي سيصد تومان حقوق معين كرده است، من با سيصد تومان چگونه مي‌توانم منزل خصوصي يا شخصي تهيه كرده و از عهدة مخارج آن بيايم؟ گفتم اين مسئله چندان مهم نيست، ممكن است بنده با حاجي مخبرالسلطنه ملاقات كرده از ايشان خواهش كنم مبلغي به حقوق جناب عالي بيفزايد كه بتوانيد منزل شخصي تهيه فرماييد. ولي شرط ديگري كه بسيار مهم است، اين است كه كسان و سواران خود را اكيداً قدغن فرماييد كه به هيچ‌وجه درصدد آزار مردم برنيايند. و اين امر بي‌نهايت ضرورت دارد، زيرا جناب عالي سردار ملي هستيد و خودتان براي تأمين آسايش مردم به اردبيل تشريف مي‌بريد، بايد كسان شما مجري نيات شما باشند و با مردم كمال مهر و محبت رفتار نمايند تا فرق مابين سردار ملي و ساير سرداران به همه كس معلوم گردد. و اين شرط را نيز پذيرفت و قول داد كه در اين باب تأكيد بليغ به سواران خود بنمايد و قدغن كند كه احدي از ايشان درصدد مزاحمت كسي برنيايد. مذاكرة‌ ما تمام شد. فرداي آن روز مرحوم حاجي مخبرالسلطنه به واسطة تلفون بنده را احضار فرمود. چون به خدمت رسيدم، فرمود كه شما نيز با ستارخان به اردبيل خواهيد رفت؟ گفتم احتمال دارد كه در خدمت ايشان باشم. فرمود آيا مي‌دانيد كه رشيدالملك در كنسولخانة روس در اردبيل با چند نفر ديگر متحصن است؟ گفتم مي‌دانم، فرمود من مخصوصاً از شما مي‌خواهم كه به هر نحوي باشد وسايل بيرون آوردن او و يارانش را از كنسولخانه فراهم آوريد. گفتم تا آنجا كه از دست من برآيد كوتاهي نخواهم كرد و احتمال مي‌دهم كه بتوانم اين خدمت را انجام دهم، اما بنده هم از حضرت اشرف تقاضايي دارم و آن اين است  كه بنده با سردار چنين قرار گذاشته‌ايم كه ايشان در اردبيل به منزل كسي وارد نشوند و خودشان منزل مخصوصي داشته باشند و تمام مخارج آن را خودشان عهده‌دار شوند، تصور مي‌كنم آن مبلغي كه به طور ماهانه براي ايشان منظور فرموده‌ايد، مخارج ايشان را كفايت نكند، فرمود؛ قرار است ماهي سيصد تومان به ايشان داده شود، اين مبلغ مواجب يك سردار است. گفتم اولاً ايشان هم سردارند با اين فرق كه ايشان سردار ملي هستند و ديگران سردار دولتي، ممكن است سردار دولتي چندان مراعات اصول نكند، ولي سردار ملي مجبور است كه كاملاً رعايت اصول بنمايد و نگذارد از كسان وي به مردم زحمتي وارد شود، به علاوه چون سردار ملي است، تمام مردم از وضيع و شريف مي‌خواهند پيش او بروند و درددل خود را به وي اظهار كنند، پذيرايي از مردم البته مستلزم مخارج است. قدري فكر كرد و گفت؛ اگر اينها را كه مي‌گوييد واقعيت پيدا كند، حق با شما است، لذا دويست تومان هم به حقوق ايشان علاوه مي‌كنم. بنده تشكر كرده مرخص شدم.

چون به سردار گفتم كه مبلغ دويست تومان به حقوق جناب عالي افزوده شد، بهتر است كه در فكر تهية‌ منزل شخصي باشيد قبول فرمود. و تلگرافي به حاجي كاظم آقا وهاب‌اُف مخابره كرد كه منزلي با تمام لوازم براي ايشان اجاره كند و اشاره كرد كه راضي نيستم كه بدون اجاره منزلي را قبول كنيد، ولو خيلي هم محقر باشد.

چرا حاجي مخبرالسلطنه ستارخان را مأمور اردبيل كرد؟

آن روز كه سردار نامزد اين مأموريت گرديد، اختلافي كه در اردبيل روي داده بود، تنها راجع به مسئلة مجاهديني بود كه در تحت رياست محمد حسين‌زاده فعاليت مي‌كردند و در خارج شهر نيز اردويي برپاي نموده بودند و اهالي اردبيل از ايشان شاكي بودند. براي رسيدگي به اين امر دو نفر شايستگي داشت يكي سردار ملي و ديگري سالار ملي، چه مجاهدين كميتة‌ ستار(1) از كسان ديگر تبعيت نمي‌كردند و علاوه بر اين كسان ديگر نيز حاضر نمي‌شدند كه خوشدان را با مجاهدين طرف كنند، چنان كه مخبرالسلطنه قبلاً در نظر داشت كه مرحوم اجلال‌الملك را مأمور اين امر كند، ولي مشاراليه نپذيرفت.

برخي از نكته‌سنجان چنين مي‌گفتند كه مقصود مخبرالسلطنه از فرستادن سردار به اردبيل اين بود كه با يك تير دو نشان بزند. يكي اين كه مي‌خواست مدتي سردار از تبريز دور شود تا وي بتواند به طور دلخواه خود به تمشيت امور بپردازد و ديگري آن كه خود را با مجاهدين طرف نكند و به دست سردار اين امر انجام گيرد. اما اين كه چرا سالار را مأمور اين كار نكرد، گويا به ملاحظة اين بوده است كه مجاهدين مأمور اردبيل از كميته ستار بوده، نخواسته است كه اين هم موجب اختلافي ديگر در آينده بشود. هر چند مخبرالسلطنه نسبت به سردار خوش‌بين نبود و او را تا اندازه‌اي مانع پيشرفت كار خود مي‌دانست، اما اگر قدري با سردار خوشرفتاري مي‌كرد، سردار از وي تبعيت مي‌نمود و كارها صورت خوشي پيدا مي‌كرد. متأسفانه از روز نخست پيش‌آمد كار نوعي شد كه سردار از مخبرالسلطنه رنجيده خاطر شد و مخبرالسلطنه هم ايشان را مانع پيشرفت كار خود تصور كرد.

حركت ستارخان سردار ملي از تبريز به عزم اردبيل

روز پنجشنبه 23 شعبان 1327 سردار ملي يك ساعت از سر زدن آفتاب گذشته از تبريز حركت كرد. عدة‌ سوارانش در حدود يك صد نفر يا چيزي كم و زياد بود. خودش در درشكه نشسته بود و بنده را نيز پهلوي خود نشاند.

از اشخاص معروف كه در اين مسافرت با سردار بودند، اسامي چند نفر را ياد دارم كه در اينجا مي‌آورم:

مرحوم ميرزا علي‌اكبرخان عطايي، آقاي ميرزا اسماعيل‌خان يكاني، ميرزاعلي‌خان ياوراوف، يار محمدخان كرمانشاهاني كه رياست سواران را سردار به عهدة‌ ايشان واگذاشته بود، حسين‌خان كرمانشاهاني، محسن خان برادر رضا قلي‌خان مرندي، باباخان، صمدآقا يا عبدالصمدخان سقزي از بزرگ زادگان سقز ( كه چندي پيش با ده دوازده نفر سوار به تبريز آمده بود، از سردار درخواست كرد كه اجازه دهد مشاراليه نيز با سواران خود در معيت سردار باشد، سردار نيز با ممنوعيت پذيرفت).

اغلب سواران صمدآقا طبل‌هاي كوچكي به قاچ زين اسب‌هاي خود بسته بودند كه در موقع حركت سردار دوال‌هاي كوچك به آنها مي‌نواختند.(2) در عرض راه اهالي دهات اطراف مراسم استقبال به جاي مي‌آوردند و سردار نيز نسبت به ايشان بسيار مهر و محبت مي‌كرد.

چون از گردنة شبلي سرازير شده به كنار قوري‌گول(3) رسيديم، يكي از مرغابيان را كه در مرداب شنا مي‌كردند با تير زد، يكي از سواران كه از مردم اروميه و اسمش ابراهيم بود، فوري لخت شد كه به مرداب داخل شده مرغابي را بياورد، من گفتم؛ از قراري كه شنيده‌ام زمين اين مرداب باتلاق است، بهتر است كه خود را به خطر نيندازي، سردار فرمود، چون اين مرغابي اولين شكار(4)من است، بگذاريد برود و آن را بياورد! بيچاره خود را به آب انداخت، هنوز خود را به مرغابي نرسانده بود كه خسته شد و فروماند. سردار فرمود كسي از سواران به ياري او برود، كسي قدم پيش نگذاشت جز صمدآقا كه سواره وارد مرداب شد، به هر نحوي بود خود را به ابراهيم رسانيد و از موي سرش گرفته با خود مي‌آورد كه اسب صمدآقا نيز گرفتار باتلاق شد، چون اسب اصيل و قوي بود توانست خود را نجات دهد، وقتي ابراهيم را به كنار مرداب آوردند از حال رفته بود و ديگر قدرت تكلم نداشت، تقريباً يك ربع ساعت منتظر بوديم كه او را به حال آوردند، چون نمي‌توانست سوار اسب شود سردار از درشكه پياده شد و آقاي يكاني را به مراقبت حال وي بگماشت و فرمود هر وقت كه حالش مساعد شد او را به درشكه گذاشته بياوريد، سپس سردار و بنده سوار اسب شده به سوي ارشتناب رهسپار شديم. اهالي ارشتناب از مراسم استقبال فروگذاري نكرده بودند و در محل باصفايي از سردار پذيرايي كردند. بنده با سردار مشغول صحبت بودم كه يكي از سواران سردار پيرمرد لاغر اندامي را پيش سردار آورد و گفت كه اين شخص انباردار است و غلة‌ ديواني را نپرداخته است. سردار روي بدان پيرمرد آورد و گفت؛ عمو، چرا تاكنون غلة ديواني را نداده‌ايد؟ پيرمرد با نهايت ادب و تواضع گفت؛ حضرت سردار، من غلة ديواني را با ماليات نقدي بالتمام تأديه كرده‌ام و قبوض آن موجود است، اگر مي‌فرماييد تقديم كنم و خودم هم انباردار نيستم، اگر باور نداريد مقرر فرماييد يكي دو نفر از آقايان سواران زحمت كشيده به داخل دهكده رفته تحقيق و تفتيش لازم به علم آورند تا حقيقت عرايض بنده معلوم گردد. همين كه بيچاره سخنش را تمام كرد، آن سوار با يكي از تفنگچيان ديگر چنان با ته تفنگ به گردن وي زد كه پيرمرد معلق‌زنان دو سه قدم آن طرف‌تر افتاد. اين حركت وحشيانة وي چنان مرا از حال طبيعي بيرون آورد كه بي‌اختيار با عصايي كه در دست داشتم بر سر او زدم، گفتم؛ احمق، به چه علت اين پيرمرد سيد را مي‌زني، مگر تو از طرف دولت مأمور جمع‌آوري غله هستي؟‌ به تو چه ربطي دارد كه اين غلة دولتي را داده است يا نه؟! الحق سردار نيز سخت برآشفت و آن تفنگچي را بد گفت. بعد روي به پيرمرد آورد و گفت؛ عموجان ببخشيد و پي‌كار خود برويد و دل آسوده داريد كه كسي از سواران ابداً حق آن را ندارند كه موجبات زحمت شما را فراهم آورند.

من از مشاهدة اين وضع از آمدن خود پشيمان شدم، ولي كار از كار گذشته بود.

اين سفر، سفر خوبي نبود و من از چگونگي اين مسافرت به جز از چند فقره كه ناگزير بايد آنها را بنويسم چيز ديگري نخواهم نوشت كه ذكر آن پيش‌آمدها دور نيست كه خوانندگان را نيز متأثر و ملول سازد.

به هر صورت آن روز به شب آمد و شب هم به روز، و بنده باز به سردار عرض كردم كه هر قدر بتوانيد به سواران تأكيد فرماييد كه از وظايف خود تجاوز نكنند و نسبت به مردم مهرباني كنند و كاري ننمايند كه موجب آزردگي خاطر ايشان گردد. سردار باز فرمود؛ از اين حيث نگران مباش. روز جمعه 24 شعبان در سر زدن آفتاب از ارشتناب حركت كرده عازم سراب شديم.

در بين راه باز اهالي قراي اطراف در مسير راه شرايط استقبال و احترام به جاي مي‌آوردند.

تقريباً يك فرسخ به سراب مانده جمعيتي زياد به استقبال آمده بودند، حاجي معين رئيس انجمن نيز با ايشان بود. پس از ملاقات با سردار، بنده حدس زدم كه آقاي حاجي‌معين ميل دارد كه پهلوي سردار در درشكه بنشيند، ولي در اظهار مقصود تأمل دارد. بنده به سردار عرض كردم كه آقاي حاجي معين مي‌خواهد پهلوي جناب عالي در درشكه بنشيند. حاجي معين فوري بدون آن كه سردار چيزي بگويد، گفت؛ بلي پاره‌اي حرف‌هايي دارم كه بايد خدمت جناب سردار عرض كنم. در پهلوي سردار نشست. بنده خواستم كه سوار اسب شوم سردار اجازه نداد، گفتم؛ شايد آقاي رئيس حرف‌هاي محرمانه دارد كه مي‌خواهد به جناب عالي بگويد. حاجي معين گفت؛ بلي صحيح است، من عرايضي دارم كه خيلي محرمانه است. سردار فرمود؛ اسماعيل به تمام امور محرم است، مي‌توانيد هر چه در دل داريد بفرماييد. سردار تا اندازه‌اي از اين حركت وي دلتنگ شد، ولي به روي خود نياورد. و رفته رفته بر عدة استقبال كنندگان افزوده مي‌شد و سردار هم نسبت به مستقبلين از اظهار لطف و مهرباني دريغ نمي‌كرد، تقريباً دو ساعت به غروب مانده وارد سراب شديم.

مردم سراب از هر جهت مراسم احترام را نسبت به مرحوم سردار ملي و سواران و همراهانش به خوبي به جا آوردند. براي سردار و سركردگان و سواران منازل مناسب تهيه كرده بودند. سردار در منزل مرحوم شريعتمدار پياده شد، بنده و آقاي يكاني نيز در خدمت ايشان بوديم و از جملة‌ استقبال‌كنندگان حاجي اسماعيل‌خان سرابي بود كه با برادرانش از جملة‌ طرفداران استبداد بودند و در اردوي باسمنج نيز شركت داشتند. چون به خدمت سردار رسيد از گذشته عذر خواسته و برادرش را با عده‌اي سوار معين كرد كه در خدمت سردار باشند.

سردار چند روز در سراب اقامت كرد. تلگراف‌هاي زيادي از اردبيل رسيد، از جمله تلگراف مرحوم سردار مفخم اسكندرخان كشيك‌چي‌باشي حاكم اردبيل بود كه از سردار خواهش كرده بود كه در دارالحكومه پياده شود. سردار به بنده فرمود؛ آيا صلاح است كه دعوت سردار مفخم را قبول كنيم؟ گفتم؛ نبايد اسباب مزاحمت ايشان را فراهم بياوريم، همان بهتر كه به منزل خودتان وارد شويد.

از شاهسون‌ها محمدقلي‌خان آراللو(5) رئيس ايل آراللو و نصرالله خان يورتچي به استقبال آمده بودند.

روز بيست و ششم يا بيست و پنجم مرحوم حاجي كاظم وهاب‌زاده به سراب آمد. پس از ملاقات با سردار وقتي كه خواست برود از بنده خواهش كرد كه اگر ممكن است با هم در خارج قدري صحبت كنيم. موافقت كردم، پس از آن كه قدري گردش كرديم و از اينجا و آنجا سخناني به ميان آورد، بالاخره گفت؛ ما در اردبيل عمارت تازه‌اي بنا كرده‌ايم كه تا امروز كسي در آنجا سكونت نكرده و خالي است، به جاي آن كه سردار برود در جايي ديگر منزل كند خوب است به آنجا تشريف بياورد. گفتم؛ ابداً صلاح نيست، مبادا چنين تقاضايي از سردار بنماييد كه به طور قطع نخواهند پذيرفت و تأكيد زياد در اين باب كردم كه ابداً چنين خواهشي از سردار نكند تا هنگام ظهر با وي در بيرون بوديم، كمي از ظهر گذشته بود كه مراجعت كرديم. سردار وقتي كه مرا ديد فرمود؛ چرا دير كرديد؟ گفتم؛ با حاجي‌كاظم‌آقا مشغول گردش و صحبت بوديم. فرمود؛ در چه موضوع صحبت مي‌كرديد؟ گفتم؛ صحبت‌هاي متفرقه از اينجا و آنجا. باز اصرار كرد كه موضوع مذاكره چه بوده كه اين قدر به طول انجاميد؟ باز من طفره رفتم. بالاخره فرمود؛ مرگ من بگوييد در چه خصوص حرف مي‌زديد؟ من ناچار مانده گفتم؛ حاجي‌كاظم‌آقا چنين و چنان مي‌گفت، من به ايشان گفتم سردار قرار قطعي داده‌اند كه به منزل هيچ كس وارد نشده موجبات زحمت احدي را فراهم نياورند. سردار گفت؛ چرا قبول نكرديد، اگر حاجي‌كاظم‌آقا هزار تومان براي خاطر من متضرر شود چه خواهد بود؟ من تقاضاي ايشان را رد نخواهم كرد. ديدم جاي حرف باقي نماند. گفتم حالا كه مي‌خواهيد به منزل حاجي‌آقا تشريف ببريد، توجه داشته باشيد كه آن وقت آقاي كشيك‌چي‌باشي از شما گله‌مند خواهد بود. پس دعوت ايشان را مقدم شماريد. فرمود؛ نه بدون ترديد به منزل حاجي‌كاظم‌آقا خواهم رفت و بس. بالاخره قرار بر اين شد كه ستارخان در منزل حاجي‌آقا پياده و ده روز مهمان ايشان شده بعد از آن مخارج روزانة خود را خودش در عهده كند.

چند روز در سراب اقامت كرديم، درست در خاطر ندارم؛ در هر صورت بيش از شش روز نبود. از كدخدايان و رؤساي شاهسون نيز چند نفر آمده بودند كه فعلاً اسامي ايشان را نيز در نظر ندارم، بس كه از اطراف سواره و پياده به ديدن سردار مي‌آمدند تما اوقات ايشان وقف پذيرايي شده بود. روزي با محمدقلي‌خان آراللو تقريباً نيم ساعت خلوت كرده مشغول مذاكرة محرمانه بودند. يك روز بعد سردار به بنده فرمود كه مي‌دانيد محمدقلي‌خان با من چه مي‌گفت؟ گفتم نه. فرمود مي‌گفت كه شما پس از تحمل اين همه زحمات كه نامتان در تمام ايران مشهور شده، ديگر چرا اطاعت از مخبرالسلطنه كرده به اردبيل مي‌رويد كه بدين كارهاي كوچك رسيدگي كنيد؟ گفتم؛ پس چه كار كنم؟ گفت پادشاهي. گفتم؛ اين چه حرفي است؟ من چگونه مي‌توانم پادشاهي كنم؟ گفت؛ كار بسيار آساني است اولاً مردم ايران همه شما را شناخته‌اند و به شما ارادت دارند، من حاضرم كه با ساير خوانين عشاير صحبت كرده و پانزده هزار سوار گردآورده تو را به تهران برده بر تخت سلطنت بنشانيم. خواستم بدانم كه اين حرف بي‌معني محمدقلي‌خان در وي چه تأثير بخشيده، گفتم؛ شما چه جواب داديد؟ فرمود؛ گفتم ابداً از اين گونه حرف‌ها نزنيد، من براي آن جان در كف گرفته با بدخواهان ملك و ملت به مبارزت برخاستم كه مردم را از زير زنجير استبداد خلاص كنم، حالا خودم بيايم دعوي سلطنت بكنم، هرگز از من چنين كاري سر نخواهد زد. گفتم؛ خوب جواب داده‌ايد، او نمي‌داند كه رسيدن به مقام سلطنت تنها با ده و پانزده هزار سوار ممكن نيست، اگر بنابر اين باشد كه هر كس ده هزار سوار به دور خود جمع كند مي‌تواند دعوي پادشاهي نمايد، آن وقت در ايران بايد هر روز صد نفر دم از پادشاهي زند و در اين باب آنچه مي‌دانستم سخنان زيادي به ايشان گفتم كه اگر باز محمدقلي‌خان با وي از اين مقوله سخنان بگويد جواب دندان‌شكن به او بدهد. بحمدالله كه ديگر اين مذاكره تجديد نشد.

خلع اسلحه از دو نفر مجاهد

يكي از كارهايي كه در سراب روي داد و نمي‌بايست روي بدهد، بي‌لطفي سردار بود نسبت به دو نفر از مجاهدين كميتة ستار كه به استقبال سردار آمده بودند. سردار چرا دربارة ايشان چنان رفتار ناملايم را روا ديد كه حتي اسلحة ايشان را هم از دستشان گرفت تحقيقاً ندانستم، الا آن كه چون مخبرالسلطنه گفته بود از مجاهدين بايد نزع اسلحه شود شايد از آن روي بوده است، اما چون ايشان با يك شوق و شعفي به استقبال سردار آمده بودند، پسنديده نبود كه چنين رفتاري با ايشان بشود.

شنيدم وقتي كه اسلحة‌ ايشان را از دستشان مي‌گرفتند يكي از آنان(6) سردار را مخاطب ساخته چنين گفته بود؛ جناب سردار ما فدايي شما هستيم، جان خود را بر كف دست گذاشته براي نثار پاي شما آمديم، شما ما را در ميان دوست و دشمن اين طور رسوا ننماييد كه رسوايي ما رسوايي شماست و تعصب ما به شما مي‌رسد. سردار ظاهراً چيزي نگفته بود، ولي در باطن از اين پيش‌آمد سخت متأثر شده بود.

پس از چند روز توقف در سراب و رسيدگي به كارهاي آنجا روز شنبه دوم رمضان سردار از سراب حركت كرد. در موقع حركت عدة‌ سوار با سواران حاجي‌اسماعيل‌خان كمابيش به دويست و پنجاه نفر بالغ شده بود. در بين راه مجيدخان پسر خسروخان به استقبال آمد كه آن وقت تقريباً پانزده و شانزده ساله به نظر مي‌رسيد و گويا هنوز هم زنده است. سردار نسبت بدو محبت زياد كرده و در پهلوي خودش در درشكه نشاند و نوازش بسيار نمود و علتش اين بود كه پدر وي خسروخان را كه يكي از خوانين معروف و رشيد بود محمدعلي ميرزا در زمان وليعهدي خود در يكي از مسافرت‌هاي اردبيل به خدعه به اردبيل آورده حكم كرد كه سرش بريدند و سردار با وي آشنا بود و هميشه او را ياد مي‌كرد و شجاعت و رشادتش را مي‌ستود.

شب را در نير(7) مانديم، صبح حركت كرده روز يكشنبه 3 رمضان وارد اردبيل شديم.

ورود به اردبيل

قبل از ورود به شهر در دو فرسخي آن در باغي مراسم پذيرايي بسيار باشكوه و مجللي از طرف اهالي تهيه شده بود و جماعت كثيري از معتبرين و اعاظم شهر در آنجا حضور داشتند. تقريباً يك ساعت در آنجا سردار استراحت كرد و با مستقبلين مشغول صحبت بود و سپس سوار شده عازم شهر گرديد. تمام اهالي شهر از اعيان و اشراف و تجار و كسبه به استقبال آمده بودند. سه ساعت به غروب مانده بود كه سردار با سواران خود و پيشوازكنندگان به شهر اردبيل رسيد و نخست در انجمن ولايتي پياده شد و در انجمن تشريفات زيادي به كار برده بودند. پس از معارفه و به جاي آوردن مراسم معموله و صرف شيريني و چايي به منزل آقاي حاجي‌كاظم وهاب‌زاده تشريف برده در آنجا پياده شد. يكي دو روز كه اهالي به ديدار سردار مي‌آمدند و تمام اوقاتش صرف پذيرايي بود، با وجود اين از توجه به اوضاع حاضر و رسيدگي به پاره‌اي امور خودداري نمي‌فرمود و مردم را به آتية درخشاني اميدوار مي‌كرد.

پس از دو سه روز به قلعه تشريف برده، از دو ساعت به غروب مانده تا پنج و شش ساعت از شب گذشته با سردار مفخم اسكندرخان معروف به كشيك‌چي‌باشي راجع به امور جاريه مذاكره مي‌كردند.

توقيف ميرزامحمد حسين‌زاده و رسيدگي به حساب وي

از جمله كارهايي كه سردار پس از ورود به اردبيل بعد از شور با سردار مفخم اقدام كرد، راجع به ميرزامحمدحسين‌زاده بود كه از طرف كميتة ستار رشت به اردبيل آمده مشغول عمليات بود و مردم اردبيل هم به حسب ظاهر از دست او به مخبرالسلطنه شكايت مي‌كردند. مشاراليه مردي فعال و رشيد بود؛ اردويي از مجاهدين و غيره تشكيل داده به رتق و فتق امور اشتغال داشت.

مشاراليه چنان كه سابقاً نيز بدان اشاره شد مردي فداكار بود، ولي اعتقاد داشت كه ايران را بايد از وجود اشخاص مستبد [مخالف مشروطه] پاك كرد و نبايد آنان را زنده گذاشت و مجاهديني كه با او بودند، وي را از دل و جان دوست مي‌داشتند. زيرا كه نسبت به زيردستان خود بسيار مهربان بود، هيچ وقت مقام خود را بالاتر از ايشان نمي‌شمرد. بالجمله او را گرفتار كردند و رياست اردو را به مرحوم يارمحمدخان دادند و آقاي يكاني را مأمور كردند كه به حساب ايشان رسيدگي كند. آقاي يكاني هم با نهايت دقت رسيدگي كرد. معلوم شد كه مشاراليه هر چه از مردم گرفته صرف اردو كرده و خودش ديناري تصرف ننموده، حسابش پاك و روشن بوده است و آنچه باقي مانده بود به كسان سردار تحويل داد.

بنده خود نيز از آقاي يكاني پرسيدم كه آقاي محمدحسين‌زاده دخل و تصرف شخصي در وجوهات كرده است يا نه؟ فرمود حسابش پاك و روشن بوده خودش به سود شخص خود ابداً دخالت نكرده بود. پس از گرفتاري محمدحسين‌زاده جمعي از يارانش به نمين فرار كردند و عده‌اي سوار از عقبشان فرستاده شد كه آنان را دستگير كنند، گويا نتوانستند اين كار را انجام دهند.

چنان كه گفته شد بنده راجع به جريان امور بيش از اين چيزي نخواهم نوشت و صلاح هم در آن است كه عنان قلم را كشيده دارم تا چيزي به خلاف ننگارم، مگر دو سه امر كلي كه به هر صورت بايد نوشته شود كه يكي از آنها بيرون آوردن رشيدالملك و يارانش از كسنولخانه است و تفصيل آن بدين گونه است.

بيرون آمدن رشيدالملك و يارانش از كنسولخانة‌ روس

چند روز از ورود سردار به اردبيل نگذشته بود كه روزي به من فرمود؛ آقاي مخبرالسلطنه در تبريز از من تقاضا كرده بود كه به هر نحوي باشد، بايد رشيدالملك را از كنسولخانة‌ روي بيرون آورد. ديروز من به اتفاق سردار مفخم اقدامي كرديم ولي نتيجه نبخشيد. گفتم؛ آقاي مخبرالسلطنه به بنده نيز فرموده است كه به هر نحوي باشد بايد وسايل بيرون آوردن رشيدالملك را از كنسولخانه فراهم آوريد، چون بنده با رشيدالملك سابقة آشنايي دارم، شايد بتوانم ايشان را متقاعد كنم. فرمود؛ اگر بتوانيد چنين كاري بكنيد فوق‌العاده ماية امتنان من هم خواهد شد.

گويا شب ششم يا هفتم رمضان بود كه بنده تقريباً يك ساعت از شب گذشته به اتفاق يك نفر از پيشخدمتان سردار به كنسولخانه رفتم. از مستخدمين كنسولخانه محل رشيدالملك را پرسيدم، نشان دادند. پس از تحصيل اجازه وارد اطاق ايشان شدم. رشيدالملك از ديدار بنده اظهار بشاشت كرد. بعد از اداي تعارفات و مراسم از طرفين و صرف چايي و قليان گفتم؛ آقاي رشيدالملك، حقيقت امر اين است كه بنده نهايت تأسف دارم از اين كه با چشم خود ببينم كه يك سردار ايراني به كنسولخانة روس پناهنده شده. گفت؛ ناچاري چنين ايجاب كرده است. گفتم؛ شكر خدا را كه موجبات ناگزيري از بين رفته، من صلاح در آن مي‌بينم كه هم اكنون با بنده به منزل بنده تشريف ببريد و جناب سردار را هم اطلاع دهيم كه به آنجا تشريف بياورند با هم تجديد عهدي بفرماييد و فردا به اتفاق ساير آقايان از كنسولخانه خارج شده جناب عالي به منزل آقاي وكيل تشريف ببريد و ساير آقايان هم به منزل خودشان تشريف ببرند. گفت؛ سردار و سردار مفخم هم ديروز چنين تقاضايي كردند، من نپذيرفتم؛ اكنون چگونه مي‌توانم به منزل شما بروم؟ گفتم؛ شايد پاره‌اي تصورات جناب عالي را مانع از قبول درخواست ايشان كرده، ولي من بقين دارم كه به بنده اطمينان داريد كه اگر بگويم جاي هيچ‌گونه تصور دور و دراز نيست مطمئن خواهيد بود. گفت؛ صحيح است. آنگاه پيشخدمتش را گفت كه به آقاي وكيل بگوييد زحمت كشيده به اينجا تشريف بياورند. چون آقاي وكيل وارد شد از ديدن من تعجب كرد و گفت؛ مقصود از احضار چيست؟ رشيدالملك گفت؛ من حالا مي‌خواهم با فلاني به ملاقات سردار ملي بروم و شما هم حاضر باشيد كه فردا بالاتفاق ترك كنسولخانه بگوييم. وكيل گفت؛ اين تصميم شما برخلاف احتياط است. گفت؛ كار از احتياط گذشته است، اين بگفت و از جاي خود برخاست و با هم رفتيم به اطاق مخصوص. بنده به سردار نيز اطلاع دادم، تشريف آوردند با رشيدالملك مصافحه كرده روي همديگر را با نهايت گرمي بوسيدند و تقريباً نيم ساعتي با همديگر به گفتگوي دوستانه پرداختند. بعد رشيدالملك خداحافظي كرده خواست برود و بنده مجدداً تا كنسولخانه با ايشان برفتم و خداحافظي كرده بازگشتم. رشيدالملك و سايرين فردا از كنسولخانه بيرون آمدند و پس از چند روز رشيدالملك عازم رفتن تبريز گرديد.

جلب رضايت سردار براي مراجعت خود به تبريز

چون بنده اوضاع را ديگرگون مي‌ديدم و يقين داشتم كه وجود بنده منشأ اثري نخواهد بود، از سردار درخواست كردم كه اجازه دهد بنده نيز با رشيدالملك به تبريز مراجعت كنم، اجازه ندادند. گفتم ماندن من در اردبيل ابداً ثمري ندارد و اصرار زياد كردم. بالاخره در مقابل دلايلي كه آوردم دلش نرم شد و نتوانست دليل و حجت قاطعي بر اقامت من در اردبيل بياورد. فرمود؛ حالا كه مي‌خواهيد برويد از نوشتن اطلاعات و اخبار ضروري دريغ مي‌نماييد، مقصودش از اخبار ضروري اخباري بود كه به شخص خودشان راجع باشد. گفتم البته آنچه مقتضي باشد معروض خواهد شد.

من رفتم با آقاي رشيد‌الملك هم ملاقات كردم، قرار شد پس از چند روز حركت كنيم.

فرداي آن روز سردار چون مرا ديد زبان به شكوه باز كرد و سخنان گله‌آميز گفتن گرفت كه اين دور از وظايف دوستي است كه مرا بگذاري و خودبگذري! معلوم بود كه كساني با وي در اين باب مذاكره كرده، به ايشان گفته‌اند كه رفتن فلاني خوب نيست، به هر وسيله‌اي است بايد نگذاريد او برود. بنده نيز آنچه لازم بود گفتم و همه را تصديق كرد و سوگند خورد كه بعد از اين چنين و چنان خواهم كرد و از صلاحديد شما تجاوز نخواهم نمود، چندان از اين گونه سخنان بگفت كه مرا از عزم خود بازداشت و قصد رحيل من به اقامت مبدل گشت. افسوس كه اين قول و قرار دير نپاييد، پس از دو سه روز باز ترتيب سابق پيش آمد و رفته رفته آشفته‌تر گرديد. بدانديشان به آزار مردم پرداختند و اسباب رنجش ايشان را فراهم آوردند. هر كس در كار خود حيران بود ،حتي سردار هم نمي‌توانست از اوضاع مستحضر شود و براي عواقب امور انديشه‌اي كند. جز چند تن كه از وخامت مآل انديشناك بودند ديگران از مقدرات آيندة خود خبري نداشتند. ما در اينجا بي‌خبر از همه جا روزگار مي‌گذرانديم، آيا مي‌دانستيم كه دشمنان آزادي در چه خيالند و سرگرم چه اقدامات هستند؟ بهتر است قدري به حال ايشان نيز بپردازيم و بدانيم كه آيا آرام نشسته‌اند يا درصدد اقدامي مي‌باشند؟

اتفاق اتحاد عشاير با دست رحيم خان و برگزيده شدن او به رياست كل

چنان كه مذكور شد محمدعلي‌ميرزا پس از آن كه ناگزير از اصدار فرمان مشروطيت گرديد، اردوي باسمنج نيز به هم خورد و سران اردو هر يك راه خود پيش گرفتند و رفتند. رحيم‌خان چلبيانلو نيز با سواران و ياران خود عازم قره‌داغ شده در قرية خواجه چهار فرسخي تبريز مقدرا كثيري از فرش و ساير اموال تجارتي كه در آنجا بود، تمامت آنها را تصرف كرده مبلغي هم نقد از اهالي به جبر گرفت و در عرض راه تا اهر نيز از هيچ گونه بيدادگري دريغ نكرد. چون به اهر وارد شد به دعوي حكومت برخاست و خود را حاكم مستقل كليه قره‌داغ معرفي كرد و به حل و عقد امور پرداخت، حتي بعد از عزل محمدعلي ميرزا از پادشاهي باز به تلگراف‌ها و احكام وزرا وقعي نمي‌گذاشت و از هيچ گونه جور و تعدي كه از ساليان دراز بدان عادت كرده بود فروگذاري نمي‌كرد و به تدريج بدين خيال افتاد كه ايلات و عشاير و خوانين و كدخدايان اردبيل و خلخال و مشكين را با خود همراه كند و به كارهاي مهمي مبادرت نمايد.

وقتي كه ما در اردبيل بوديم، كم و بيش مي‌شنديم كه رحيم‌خان با ايلات و عشاير عقد اتحاد و اتفاق مي‌بندد، ولي كاملاً به تحقق نپيوسته بود. زيرا اغلب رؤسا و كدخدايان و خوانين شاهسون و خلخال به استقبال سردار آمده از ايشان پذيرايي مي‌كردند و از اظهار اخلاص و ارادت خودداري نمي‌نمودند، در صورتي كه در همان روزها چنان كه خواهيم ديد با رحيم‌خان عقد اتفاق بسته و او را به رياست برگزيده بودند. حالا بايد ديد رحيم‌خان چرا به خيال ياغي‌گري افتاده و كوس خودسري مي‌زد، در صورتي كه با چشم خود ديد كه محمدعلي‌ميرزا با آن همه كرّ و فر و توپ و توپخانه و لشكر نتوانست با ملت مبارزت آغازد و ملت را مغلوب سازد. شايد غير از عللي كه به نظر ما مي‌رسيد علل و جهات ديگري نيز وجود داشته باشد كه ما از آن مطلع نيستيم ولي در صورت ظاهر آنچه به نظر مي‌رسد علل چندي بود كه او را به خودسري وامي‌داشت.

علل ياغي‌گري رحيم‌خان

اولاً اگر رحيم‌خان مي‌خواست كه دست از خودسري كشيده با ملّيون بسازد، بايستي اموالي كه از غارت به دست آورده بود اعم از مال‌التجاره و غيره با اطلاع انجمن ايالتي به صاحبانش برگرداند و اين اموال غارتي به اندازه‌اي زياد بود كه به كرورها بالغ مي‌شد و او هرگز نمي‌خواست كه چنين ثروت بزرگي را كه در عرض يك سال به دست آورده از دست بدهد.

ثانياً چون خيانت عظيمي به ملت كرده و به خلاف قولي كه به والي و انجمن داده و توپ و تفنگ و فشنگ و پول از مخبرالسلطنه گرفته بود كه در دفع اشرار به كار برد، در قتل احرار به كار برده بود، ديگر نمي‌توانست باور كند كه اگر مجدداً از در استئمان برآيد، ملت سوگندهاي او را باور خواهد كرد و مي‌ترسيد كه اگر به چنين كاري اقدام كند خود و هستي خود را به باد خواهد داد.

ثالثاً هنوز اميدوار بود كه محمد‌علي‌ميرزا به دستياري دولت روس مجدداً بر اورنگ پادشاهي جلوس خواهد كرد و آن وقت خدمات او را منظور داشته به مقاماتش خواهد افزود.

رابعاً پيغام‌ها و دستورالعمل‌هاي محمدعلي‌ميرزا اعم از مستقيم و غيرمستقيم كه بدو مي‌رسيد، او را تشجيع به مخالفت با دولت وقت مي‌كرد و او نيز اين پيغام‌ها و دستورالعمل‌ها را سرمشق خود قرار مي‌داد و از دل و جانش مي‌پذيرفت.

خامساً بالاتر از تمام اينها تعليمات خاصي بود كه از ناحية كنسولگري روس با وسايل مختلفه و طرق متنوعه به وي مي‌رسيد و او نيز متابعت از آن دستورها مي‌كرد و به ساز ايشان مي‌رقصيد.

و به احتمال قوي گويا اتفاق و اتحادي كه رحيم‌خان با عشاير بست، به صوابديد يا خود به اشارت كنسولخانة روس بوده است. اكنون براي آن كه كاملاً روشن شود كه روس‌ها در اقدامات رحيم‌خان بي‌طرف نبوده، دخالت‌هاي ناروا مي‌كردند، سواد دو فقره اتحاد و ائتلاف رحيم‌خان با عشاير و ايلات شاهسون و قره‌داغ كه يكي در حاشية قرآن نوشته شده و مخبرالسلطنه نيز آن را در كتاب خاطرات و خطرات تأليف خود آورده و ديگري تلگرافي است كه رحيم‌خان و رؤساي ايلات و عشاير توسط سفارت روس به محمدعلي ميرزا مخابره كرده‌اند و مرحوم كسروي آن را در تاريخ هيجده سالة آذربايجان نقل نموده است مي‌آوريم و به علاوه تقريرات موقرالسلطنه نيز كاملاً قضيه را روشن كرد، چنان كه ديگر جاي ترديد باقي نماند كه اين همه عهد و اتفاق عشاير با دستور و راهنمايي كيان بوده است.

شرط‌نامة ايلات مشكين و قره‌داغ و خلخال و غيره در حاشية قرآن

بسم‌الله الرحمن الرحيم(7)

به تاريخ نوزده شوال المكرم 1327 اين بندگان درگاه رؤساي ايلات و عشاير ولايات خمسه به اقتضاي تكليف مذهبي و وظيفة شاه‌پرستي كه براي اعادة امنيت و سلطنت ايران و دفع شر مفسدين و قلع و قمع معاندين دين مبين و ترويج مذهب جعفري عليه آلاف التحيه و الثناء اتفاق و اتحاد كرده و بدواً در اين ولايت اردبيل اقدامات كرده‌ايم براي اصلاحات كليه در آتيه و انجام اين كار كلام الله رباني را فيمابين خودمان شاهد قرار داده شرايط مي‌گذاريم كه با كمال مجاهدت از بدو اقدام تا ختم و انجام مالاً و جاناً تا آخرين قطرة خون و حبة مال خودمان ساعي باشيم و حضرت اجل آقاي سردار نصرت را براي خودمان سردار كل دانسته، اجراي اوامر ايشان را بر خود لازم بدانيم. هر كس از اين عهد تخلف كند و دست به چپاول بزند، او را از جرگة رؤسا خارج كنيم حق ايليت و مذهب صحيح ندارد و اين كلام الله مجيد خانوادة‌ او را برچيند، بايد عموماً و متفقاً دارايي او را چاپيده، خودش را مقتول و معدوم نماييم.

سردار نصرت، اميرعشاير، سالار اسعد، سالار السلطان، سالار نصرت، لطف‌الله خان سرتيپ، اقتدار نظام، اسعدالسلطنه، هزارخان، فاتح‌الممالك ، سالار عشاير، سيف السلطان، صارم‌السلطان، سالار فيروز، رشيدالممالك، سالار ديوان، مستعان‌الملك، بدل‌خان، حسين‌قلي‌خان، عبدالله خان، ابوالفتح بيگ، قدرت‌خان، ماشاءالله خان، عزت‌الله‌خان، بدرخان، محمدقلي‌خان، محمدخان، جوادخان، انشاءالله خان، نصرالله‌خان، آقا بيگ، فتح‌الله‌خان، محمدنصيرخان، هاشم خان.

مخبرالسلطنه پس از نوشتن صورت شرط‌نامه مي‌نويسد:

معلم اين جماعت بلايف عضو نظامي ژنرال كنسولگري [روس] است، آن روحية خوانين شهر(8) و اين روحية خوانين ايلات، ساوجبلاغ هم به جاي خود دستة ديگري هستند با خيالات ديگر، يك جا روس محرك است، يك جا عثماني، و اينك تلگرافي كه عشاير و خوانين توسط سفارت روس به محمدعلي ميرزا مخابره كرده‌اند.

تلگراف رحيم خان و عشاير متحده با او به شاه

از تبريز به تهران سفارت روس توسط جناب جلالت مآب اجل جنرال كنسولگري دولت بهية‌ روسيه دام اقباله به خاك پاي اقدس مبارك اعلي حضرت اقدس محمدعلي‌شاه ارواحنا فداه.

مدتي است اين مشروطه‌طلبان بناي بلوا و قتل و غارت را گذاشته، اول چقدر از آقايان و سادات تبريز را به قتل رسانيده و خانة‌ ايشان را غارت كردند و از آنجا در اردبيل چند نفر سادات و آقايان اردبيل را كشتند و تمام دار و ندار آنها را بردند و مجتهد كه نايب امام است، در تهران چند نفر مجتهد و آقايان را به قتل رسانيدند، اينها با ارامنه و گرجي همدست شده از اول علماء و سادات ما را كشتند، اگر آنها مذهب داشتند علماء و سادات چه تقصيري دارد، كلية خيالشان در قطع ريشة ما است، در اين صورت متجاوز از چهار كرور نفوس و عموم خوانين و رؤساي قرجه‌داغ و عموم بيگ‌زادگان و رؤساي قوجه‌بيگلو و كدخدايان طوايف شاهسون متفق القول شده ان‌شاءالله چهاردهم شهر حال عموماً به طرف اردبيل حركت كرده، تا جان در بدن داريم نخواهيم گذاشت كسي در هيچ جا اسم مشروطه ببرد و در خدمتگزاري در راه پادشاه خودمان مضايقه نداشته، جان و مال خودمان را تصديق كرده از اطاعت تجاوز نداريم، محض اطلاع خاطر اقدس ملوكانه ارواحنا فداه عرض شد.

مهرها: يا رحيم عبده محمدحسن، عبده سردار بهري، هزار، نصرت‌الملوك، سعدالله، امير، عبده عبادالله، عبده الراجي ماماس، آقاخان، آقا ابن السلطان نورالله، صاحب، علي، اسكندر، عبادالله الصالحين.(9)

اين تلگراف تاريخ ندارد، مرحوم كسروي را عقيده بر اين است كه در اوايل رمضان نگاشته شده است، اين است كه عزيمت به اردبيل را به چهاردهم آن ماه نويد مي‌دهند. احتمال مي‌رود كه نظرشان در اين باب صائب بوده است. براي آن كه شايد تلگراف‌كنندگان هنوز مستحضر نبودند و اطلاع نداشتند از اين كه در 23 شعبان 1327 يعني همان روزي كه سردار عازم اردبيل بود، محمدعلي‌ميرزا از تهران بيرون رفته عازم روسيه گرديد و اين كه در تلگراف اظهار داشته‌اند كه با جار و جمعيت به اردبيل رفته اسم مشروطه را از بين خواهيم برد چنان كه كسي نتواند اسم آن را به زبان بياورد، گويا نظرشان به ستارخان بوده كه شنيده بودند به اردبيل رفته است. به هر صورت ايشان نتوانستند در چهاردهم رمضان به اردبيل بيايند، ولي جسته و گريخته شنيده مي‌شد كه رحيم‌خان در آن صدد است كه با رؤساي شاهسون‌ها اتحاد كرده روي به  اردبيل بياورند. سردار مسموعات خود را مشروحاً به مخبرالسلطنه نوشت و تذكر داد كه تا زود است بايد استعداد كافي از تفنگ و فشنگ تهيه نمود كه اگر اين اشتهارات صورت خارجي پيدا كند، لامحاله آن مقدار فشنگ داشته باشيم كه بتوانيم لااقل يك ماه مقاومت كنيم، ولي مورد قبول نيافت.

تغيير منزل دادن سردار

در اين حيص و بيص سردار منزل خود را تغيير داده به منزل مرحوم حاجي امين رفت. بنده از شرح و تفصيل جريان امور به كلي صرف‌نظر نموده تنها به نوشتن خلاصة جريانات اكتفا خواهم كرد. چندي نگذشت كه شنيده شد رحيم خان با شاهسون‌ها در دو فرسخي اردبيل لشكرگاهي درست كرده‌اند و در صدد حمله به شهر مي‌باشند. مسموعات حقيقت پيدا كرد. سردار ديگر اقامت در شهر را جايز نديده، به قلعه تشريف بردند و اغلب مجاهدين نيز از ايشان پيروي كردند.

جنگ شروع شد

سواران قره‌داغي و شاهسون‌، اردبيل را چون نگين انگشتري احاطه كردند. تلگراف‌هاي شديداللحن به تبريز و تهران مخابره شد و چگونگي امر مشروحاً به عرض رسيد. مخبرالسلطنه در جواب تلگراف كرد كه: آقا چه مي‌گوييد، رحيم‌خان در اهر ناخوش است، پريروز كنسول روس براي معاينه و معالجة‌ وي طبيب روسي فرستاد. مخبرالسلطنه شايد راست مي‌گفت، ولي طبيبي كه رفته بود، حامل دستور بود كه رحيم‌خان هر چه زودتر حركت كند و او نيز قبول كرد. مجدداً ستارخان تلگراف كرد كه رحيم‌خان با سواران خود و سواران شاهسون اردبيل را محاصره كرده و عدة آنان بيش از ده هزار نفر است، اكنون بايد به هر وسيله‌اي است قواي كافي فرستاده شود والا علي‌الاسلام سلام. بالاخره تهران جواب داد كه « آقاي سردار محيي با اردوي مجهزي از راه رشت عازم اردبيل شد». و تبريز هم جواب داد كه: « باقرخان سالار ملي و صمدخان مراغه‌اي و رشيدالملك با عده‌اي كافي به جانب اردبيل حركت كردند». در خود اردبيل مجاهدين اردبيل با مجاهدين تبريز دوش به دوش دليرانه مشغول جنگ بودند و اردويي كه ميرزا محمدحسين‌زاده در اردبيل تشكيل داده بود آن هم در ساية بي‌مبالاتي به كلي از بين رفته بود. از رؤساي شاهسون در اردبيل به جز از عمران خان حاجي خواجه‌لو كسي باقي نمانده بود و او هم چند روزي با مجاهدين همراهي كرد، بعد ناخوشي پدرش را بهانه كرده از سردار اجازه خواست كه چند روزي پيش پدرش رفته و از او ديدني كرده باز مراجعت نمايد. سردار اجازه داد كه برود و بازگردد با آن كه سردار خودش مي‌دانست كه عمران‌خان ديگر باز نخواهد گشت ولي نخواست پرده از روي كار بردارد، زيرا اگر اجازه هم نمي‌داد باز مي‌رفت، چنان كه رفت و بازنگشت.

محاصرة اردبيل

حلقه محاصره روز به روز تنگ‌تر مي‌شد و ساعت به ساعت بر عدة مهاجمين مي‌افزود و از شمارة مدافعين كاسته مي‌گشت؛ با وجود اين سردار خم به ابرو نياورده مجاهدين را تشجيع مي‌كرد و آنان را به رسيدن قواي دولتي اميدوار مي‌نمود.

سواران حاجي اسماعيل‌خان سرابي نيز از جان و دل مي‌كوشيدند. متأسفانه مجاهدين از جهت فشنگ در زحمت بودند و به هيچ وجه دسترس به فشنگ نداشتند و هر روز از عدة فشنگ كاسته مي‌شد تا كار به جايي رسيد كه سواران به مقام اعتراض برآمدند و گفتند اگر چند روزي هم به جنگ پردازيم فشنگ‌هاي ما به كلي تمام خواهد شد و آن وقت كسي را از ما زنده نخواهند گذاشت. با وجود اين سردار ايشان را اميدواري مي‌داد و مي‌فرمود؛ به زودي قواي دولتي از هر طرف روي به اردبيل خواهند آورد و بالاخره غلبه با ما خواهد بود.

ولي اين سخنان به گوش كسي فرو نمي‌رفت، زيرا سردار محيي با قواي خود در آستارا مانده بود و سالار و صمدخان و رشيدالملك هم كه از تبريز فرستاده شده بودند، در سراب متوقف بوده، نمي‌توانستند به سوي اردبيل حركت كنند و مجاهدين هم به خوبي از اوضاع مستحضر بودند و مي‌دانستند كه كار به سختي خواهد كشيد. چند روزي نيز به هر نحوي بود گذشت، ولي در نهايت صعوبت كار به جايي رسيد كه رعب و وحشت چنان به مردم مستولي شد كه جمعي از اشخاص معتبر شهر نيز از خوف جان در كنسولخانة روس تحصن جستند واغلب رؤساي ادارات نيز ادارات را تعطيل كرده به قلعه آمدند. ديگر مجاهدين با عشق و شور به جنگ نمي‌رفتند و مي‌گفتند؛ اگر ما اين چند فشنگ را نيز كه در كمر داريم از دست بدهيم، ديگر كار تمام است و هر روز زمينة اعتذار و اعتراض وسعت مي‌يافت تا آن كه روز 22 شوال طرف عصر چند نفر از سران مجاهدين به اطاق سردار آمده با نهايت صراحت گفتند؛ ديگر ما توانايي مقاومت نداريم، به هر نحوي است بايد خودمان را از اين مهلكه نجات دهيم. دامنة مذاكرات تا سه ساعت از شب گذشته كشيده شد. در اين بين برادر اسماعيل‌خان سرابي گفت؛ جناب سردار، آقايان صحيح مي‌گويند ديگر مقاومت ثمري ندارد جز آن كه بايد همه را به اسارت بدهيم يا كشته شويم و صلاح در اين است كه ما فعلاً خود را از مرگ نجات دهيم تا بتوانيم در آتيه با استعداد كافي بر دشمن بتازيم، اگر پيشنهاد آقايان را مورد توجه قرار دهيد تصديق خواهيد فرمود كه بايد به هر نحوي است خود و ياران را از اين مهلكه نجات دهيد؟ سردار فرمود؛ راه چاره تنها بسته بر اين است كه دست از مدافعه برنداريم تا ببينيم كار به كجا منتهي خواهد شد. برادر اسماعيل‌خان گفت؛ من به تمام اطراف و اكناف اردبيل كاملاً بلد هستم اگر مايل باشيد كه از شهر خارج شويد، من شما را مي‌توانم از راهي ببرم كه سلامت به سراب برسيد. چون مجاهدين اين سخن از وي بشنيدند، همه صدا به صدا داده گفتند بايد همين امشب از اردبيل بيرون رويم و كار به جايي رسيد كه سردار مجبور شد كه راي عموم را بپذيرد. بالاخره شب 23 شوال حوالي نيمه شب بود كه ستارخان با كلية سواران و مجاهدين به استثناي چند نفر از قلعه خارج شده به جانب سراب رهسپار شدند. سردار با وجود اين همه اصرار ياران نمي‌خواست از شهر بيرون برود، وقتي كه ملتفت شد از اهالي اردبيل اشخاصي هستند كه در باطن با رحيم‌خان و كدخدايان شاهسون مرابطه و مكاتبه دارند ديگر ناچار پيشنهاد آقايان را پذيرفته و شبانه از اردبيل حركت كرد.

در سراب با سالار ملاقات كرده و خلاصة ماوقع را به ايشان نقل كرد و با صمدخان ابداً مواجه نشد و به رشيدالملك هم بسيار تندي كرد و عازم تبريز شد.

بازگشت ستارخان به تبريز

ستارخان اگر نتوانست در سفر اردبيل خدمت مهمي انجام دهد علت عمدة آن علاوه بر جهات ديگر، يأس و نوميدي بود كه پيرامون خاطر وي را فراگرفته بود، ديگر آن وجد و سرور و عشق و شور سابق را نداشت و هر روز آثار نوميدي در چهرة وي بيشتر ديده مي‌شد. روزهايي كه ستارخان در تبريز جنگ مي‌كرد و صفوف دشمن را مي‌شكافت و مرگ را حقير مي‌شمرد، يكي از علل عمدة آن اين بود كه او را تشويق مي‌كردند و سردار ملي لقب مي‌دادند؛ وقتي كه در زمستان مي‌خواست از كوچه‌اي عبور كند، مردم از پير و جوان حتي كودكان خردسال در گذرگاه وي روي برف‌ها مي‌ايستادند كه او را ببينند، دست زنند و زنده باد ستارخان سردار ملي بگويند و از ساير شهرها هم مردم تلگراف‌هاي زيادي در تبريك فتوحات وي مخابره مي‌كردند. بديهي است كه اين ترتيبات او را تشويق مي‌كرد و از جان و دل به جانسپاري حاضر مي‌شد و يك تنه در برابر هزار نفر سينه سپر مي‌كرد و مي‌گفت زنده باد مشروطه. بزرگترين عامل مؤثر در فتوحات ستارخان تشويق و قدرشناسي از وي بود. مدتي در سفر اردبيل از بس تلگراف به تبريز و تهران كرد و وخامت حال و استقبال را خاطرنشان كرد كه ديگر حوصله و صبرش به نهايت رسيد. ستارخان وقتي در تبريز شنيده بود كه شبي در مجلس حال چند نفر با هم گرد آمده و سخن از مشروطه و مجاهد مي‌گفتند، شخصي از آنان گفته بود  حالا كه جنگ خاتمه يافت بايد كاري كرد كه اين رؤساي مجاهدين از قبيل سردار و سالار از ميان بروند و سپس قبر ايشان را امامزاده كرد.

اين سخن اعم از آن كه صحت داشته است يا نه، در مرحوم سردار اثر عظيمي كرده بود و همواره مي‌گفت؛ اين فوكلي‌ها مي‌خواهند ما را بكشند و مزار ما را زيارتگاه قرار دهند. و مخبرالسلطنه را نيز از آن قبيل اشخاص مي‌دانست و مي‌گفت؛ ما زحمت كشيديم و خود را به كشتن داديم، نتيجه را ديگران بردند. و روزهاي اخير كه در اردبيل بود، به اندازه‌اي دلتنگ و ملول بود كه مي‌گفت؛ ديگر از زندگي سير شده‌ام، من در مقابل بيست هزار سوار شاهسون و قره‌داغ مقاومت مي‌كنم در صورتي كه سواران من فشنگ براي مدافعه ندارند و چندين بار به تهران و تبريز تلگراف كردم كه بيست هزار سوار قره‌داغ و شاهسون اردبيل را محاصره كرده‌اند، قورخانه و كمك لازم است همه به وعده و نويد گذشت و اثري پيدا نشد؛ و راستي هم اين طور بود. در عرض اين چند روز جنگ كه از بيست روز گذشته بود با آن كه نهايت قناعت در تيراندازي مي‌شد، مجاهدين براي بيش از دو سه روز جنگ فشنگ نداشتند. باري چارة منحصر به فرد همان بود كه شب 23 شوال با سواران و كسان خود با يك شجاعت خارق‌العاده از اردبيل خارج شده به سلامت به سراب رسيدند. صمدخان و رشيدالملك و باقرخان سالار هر كدام با مقداري سوار به سراب آمده بودند، ولي نمي‌توانستند به اردبيل بيايند. بالاخره سردار به تبريز وارد شد و نسبت به مخبرالسلطنه سخت بدبين شده بود و آشكارا در مجالس نسبت به او بد مي‌گفت و رفته‌رفته بر شدت مخالفت وي افزوده مي‌شد و اصلاح ذات‌البين امكان‌پذير نبود، زيرا ستارخان مقام خود را بالاتر از مخبرالسلطنه مي‌دانست و مخبرالسلطنه، ستارخان را بدان چشم مي‌نگريست كه به يكي از صاحب‌منصبان جزء بايد نگريست. در اين ميان كار بنده سخت مشكل شده بود، زيرا سردار شكايت‌هاي خود را از مخبرالسلطنه به من مي‌گفت و مخبرالسلطنه هم به همان‌طور؛ نه مي‌توانستم سردار را متقاعد كنم كه دست از تندي بردارد و طريق ملايمت پيش گيرد و نه مخبرالسلطنه از لجاجت خود مي‌كاست.

ملاقات با مخبرالسلطنه

روزي مخبرالسلطنه تلفون كرد كه من خدمتش برسم، چون شرفياب شدم، باز زبان به شكايت باز كرد و بناي تندي گذاشت، سخن به درازا كشيد، عاقبه‌الامر گفتم؛ جناب عالي با كسي طريق مجادله پيش گرفته‌ايد كه خودتان مي‌فرموديد: « من روزي كه خواستم به ايران عزيمت كنم به صاحبخانه‌اي كه من در خانة‌ او سكونت داشتم گفتم، چه سوغاتي براي شما از ايران بفرستم؟ گفت؛ من از شما سوغاتي نمي‌خواهم فقط از شما اين تمني را دارم كه سلام مرا به ستارخان برسانيد.» همچو شخص را نبايد در جزو صاحب‌منصبان معمولي محسوب كرد، بايد بزرگواري به خرج داد و با چشم مهر و محبت به ايشان نگريست و شخص او را گرامي شمرد تا رفته رفته اين خشونت و بدبيني از بين برود و دورة صلح و صفا روي آورد و اين گفتة پشوتن را به اسفنديار لطفاً از بنده اشتماع فرماييد:

سوار جهان پور دستان سام

به بازي سراندر نيارد به دام

بترسم كه اين كار گردد دراز

به زشتي ميان دو گردن فراز

لختي به انديشه فرو رفت آنگاه سربرآورد و گفت شما دو بيت از فردوسي براي من خوانديد، قبول دارم و من هم از گفتة حافظ بيتي بخوانم كه براي سردار بخوانيد ولي او نخواهد پذيرفت و آن اين است:

نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير

هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير

افسوس كه هيچ كدام از اين دو بزرگوار نتوانستند كه با هم بسازند.

وضع اردبيل پس از مراجعت سردار ملي

پس از مراجعت سردار، مردم اردبيل به بلاي خانمانسوزي گرفتار شدند كه واقعاً تأثرانگيز و رقت‌آور بود. سواران رحيم‌خان و بيگ‌زادگان شاهسون چون شهر را خالي از حريف ديدند با يك حرص و ولع وحشيانه دست به قتل و غارت باز كردند؛ آتشي افروختند كه دودش فضاي شهر را فرا گرفت و بر خشك و تر ابقاء نكردند؛ آنچه مي‌توانستند و از دستشان برمي‌آمد دريغ نورزيدند، تا آن كه پس از چند روز عده‌اي قزاق و سالدات روسي به اردبيل وارد شد و رشتة جمعيت ايشان از هم گسيخت. بيگ‌زادگان شاهسون ميان ايل خودشان بازگشتند و رحيم‌خان هم با سواران خود به سوي اهر رهسپار گرديد و مردم بدبخت اردبيل پس از آن كه خانه و زندگيشان به غارت رفت، نفسي به آسودگي كشيدند.

ستارخان پس از ورود به تبريز

ستارخان پس از ورود به تبريز سررشته را گم كرد و نمي‌دانست چه كار كند، سر و كارش با مرحوم مخبرالسلطنه بود. به طور سابق هر دو از همديگر رنجيده دل بودند و به تهران هم هر چه مي‌نوشت سودي نمي‌بخشيد و جواب‌هاي بي‌سر و ته مي‌شنيد و از نمايندگان نيز جواب اطمينان‌بخشي نمي‌رسيد و روز به روز دلتنگ‌تر و عصباتي‌ مي‌گشت.

 

پي‌نوشت‌ها: ـــــــــــــــــــــ          

1. مجاهديني كه از رشت به اردبيل آمده بودند منسوب به كميتة ستار رشت بودند.

2. اين نواختن طبل براي آن بود كه هم سواران خبردار مي‌شدند كه سردار حركت مي‌كند و هم اسب‌ها به وجد مي‌آمدند.

3. قوري گول يعني استخر خشك عبارت از مرداب عظيمي است كه تقريباً نيم فرسخ وسعت دارد.

4. گويا شكارچيان آذربايجان از دست دادن شكار اول را به فال بد مي‌گيرند، سردار هم بدين جهت مي‌گفت كه اين شكار اول من است، نبايد از آن صرفنظركرد.

5. آرللو يا آلارلو به اختلاف روايات نام ايلي است از طوايف شاهسون كه درميان خودشان آراللو گفته مي‌شود ولي در نوشتن آلارلو يا آلاري مي‌نويسند.

6. آنچه در خاطر دارم اسم اين شخص جمشيد بود.

7. خاطرات و خطرات صفحة 284.

8. مقصود از خوانين شهر اشخاصي بودند كه بر ضد مخبرالسلطنه اقدامات مي‌كردند.

9. چاپ اميركبير، جلد دوم، صفحه 90، تاريخ هيجده سالة آذربايجان.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:17  توسط عاکف  | 

 

 

 فرجام برخي از خوانين قفقاز

 

 

·      مرحوم صمد سرداري نيا

 

  •  

پس از شروع جنگ‌هاي ايران و روس، حكمرانان ولايات مختلف قفقاز، چون اغلب مسلمان بودند، و تمايل به ايران داشتند، اكثر آن‌ها در مقابل روس‌ها ايستادگي كردند و به همين علت بود كه به قول سعيد نفيسي: «يرمولوف [فرمانده روسي] جد و جهد فراواني در استقرار حكومت روسيه در نواحي كه به موجب عهدنامه گلستان به روس‌ها تعلق گرفته بود، به كار برده و از جمله كارهاي وي، اخراج و تبعيد حكمراناني بوده است كه از استيلاي روسيه ناراضي بوده و مانع پيشرفت مقاصد او مي‌شده‌اند.»(1)

«منطقه قره‌باغ؛ بيش از دو هزار نفر از چابك‌سواران ايراني به صورت دسته‌هاي پراكنده در مرزهاي روسيه مستقر و در داخل نيز از طرفداري عدة‌ زيادتري برخوردار بودند. فرمانده سپاه روسي در اين منطقه، وظيفه داشت هم در داخل و هم در خارج، مراقب مرزداران و هواخواهان ايراني باشد.»(2)

در بين حكمرانان قفقاز ، بيش از همه، جوادخان حاكم گنجه وفاداري به ايران نشان داد و چنانكه ديديم ، در مقابله با روس‌ها جان باخت. جوادخان از تيره زيادلو يا زياداوغلوي ايل قاجار بود كه از زمان صفويه در اين شهر سمت بيگلربيگي داشتند. قبل از پرداختن به سرنوشت اولاد وي، پس از كشته شدنش، لازم است كه به نوشته دكتر محمدامين رياحي درباره پيشينه اين خاندان اشاره شود:

«زياد اوغلو، تيره‌اي از ايل قاجار، و به تعبير اسكندربيگ منشي، از امرا و صوفيان و صوفي‌زادگان سلسله صفويه بودند و نزديك به سيصد سال از اوايل صفويه تا استيلاي روس‌ها به گنجه، سمت بيگلربيگي قراباغ را كه مركز آن گنجه بود داشتند.

قاجارها ظاهراً مقارن با قيام شاه اسماعيل در گنجه ساكن شده‌اند و زياداوغلوها از دوره شاه طهماسب در گنجه حكومت يافته‌اند.  در تاريخ‌هاي صفويه، مخصوصاً در «عالم آراي عباسي» تأليف اسكندربيگ منشي، جاي جاي ذكر حكومت تعدادي از سران آن خانواده در گنجه و كوشش‌هاي آنان در جنگ‌ها آمده است.

نخستين بار شاهوردي سلطان زياداوغلوي قاجار را مي‌بينيم كه از امراي شاه طهماسب و حاكم قراباغ بود. بعد از او ابراهيم سلطان، بعد از او يوسف خليفه پسر شاهوردي سلطان بود و بعد از او شاه اسماعيل دوم، پيكر سلطان پسرعموي او را حاكم كرد.

در 995 محمدخان پسر خليل‌خان پسر شاهوردي‌خان بيگلربيگي قراباغ گرديد. او نامدارترين و نيرومندترين امير از خاندان خود بود و بيش از سي سال لااقل تا 1025 (با ستثناي بيست سالي كه گنجه در اشغال تركان عثماني‌ بود) بيگلربيگي قراباغ و گنجه بود و پسرانش مرشد قلي‌بيگ و مهدي‌قلي‌بيگ هم در آن سال‌ها سمت‌هائي داشتند.

در 997 فرهاد پاشا سردار عثماني، آشفتگي وضع داخلي ايران را در آغاز جلوس شاه عباس اول غنيمت شمرد و از هر سوي، سپاهيان عثماني را به خاك ايران سرازير كرد و گنجه را هم از محمدخان زياداوغلو گرفت.

به نوشته نصرالله فلسفي در سال 998 كه شاه‌عباس با دولت عثماني از در صلح درآمده بود، محمدخان زياداوغلوي قاجار و جمعي از اميران قراباغ، قلعه گنجه را محاصره كردند تا دست تركان را از وطن موروثي خود كوتاه كنند. شاه عباس براي  اين كه بهانه‌اي به دست دربار عثماني ندهد،‌ نامه‌اي به آنان نوشت و فرمان داد كه دست از محاصره گنجه بردارند و مخصوصاً گوشزد كرد كه امروز ما ناچار قراباغ را به تركان مي‌دهيم، ولي اين ولايت از ميان نخواهد رفت و به خواست خدا باز روزي به آساني به دست ما خواهد افتاد. (زندگاني شاه‌عباس ، ج1، ص 153)

محمدخان و امراي ديگر در اجراي فرمان شاه‌عباس، محاصره گنجه را پايان دادند. محمدخان را عثماني‌ها گرفتند و به استانبول بردند و بعد از مبادله پيمان صلح آزاد شد و به ايران آمد. بعد از بيست سال كه شاه عباس، ولايت از دست رفته را از عثماني‌ها بازپس گرفت و گنجه نيز در 1015 آزاد شد محمدخان مجدداً بيگلربيگي گنجه و قراباغ گرديد. (عالم‌آراي عباسي؛ ص 416 ـ 417 و 715).

بعد از محمدخان، محمدقلي‌خان اين سمت را يافت كه در 1036 معزول شد. علاقه‌مندان مي‌توانند به فهرست عالم‌آراي عباسي رجوع فرمايند.

در اواخر دورة‌ شاه‌عباس دوم (متوفي 1077) مرتضي‌قليخان و بعد از او اوغوزخان حاكم گنجه بودند. (عباسنامه، چاپ ابراهيم دهگان، ص 334)

اين كه در نيم قرن آخر سلطنت صفويه، چه كساني از اين خاندان در قراباغ حكومت داشته‌اند، نيازمند بررسي و جستجوي بيشتري است. ولي همين كه بعدها در دوره نادر و قاجاريه نيز زياداوغلوها حكام گنجه بوده‌اند، مي‌توان حسد زد كه رشته حكومت آن‌ها در آن سال‌ها هم گسيخته نشده است.

محمدكاظم مروي، نام آخرين سپهسالاري را كه شاه سلطان حسين در 1129 براي سركوبي ابدالي‌ها و بازپس‌گيري هرات فرستاد، صفي‌قليخان زياداوغلو نوشته، اما در جهانگشا لقب او تركستان اوغلو ذكر شده و ظاهراً صحيح همان است.

به هر صورت، از همان آغاز فرمانروايي نادر در سال 1148 كلبعلي‌خان و دو پسرش اغورلوخان و حسنعلي‌خان در كنار نادر بودند (ص 397 متن). بعد از مرگ كلبعلي‌خان ابتدا اغورلوخان و بعد حسنعلي‌خان حاكم گنجه شدند (صفحات 669 ، 860 متن)

در سفرنامه صنيع‌الدوله اعتماد‌السلطنه (ص 38) مي‌خوانيم: «قبر حسنعلي خان بن كلبعلي خان قاجار بيگلربيگي گنجه و قراباغ متوفي 1156 در مسجد گنجه است.»

در اوايل كار كريم‌خان زند، در سال‌هايي كه او بر آذربايجان تسلط يافت، به نوشته مجمل‌التواريخ شاهوردي خان زياداوغلو بيگلربيگي گنجه بود و كريم‌خان برادر او رضا قلي‌خان را همراه خود به گروگان به شيراز برد.

آخرين فرد اين خاندان، جوادخان پسر شاهوردي‌خان بود كه در حمله سيسيانف [فرمانده روسي] به گنجه، پس از سه ساعت جنگ دلاورانه با يك پسر خود  دراول شوال 1219 كشته شد و روس‌ها سه روز شهر را قتل عام كردند و با اين حادثه گنجه از دست ايران رفت.(3)

خانواده جوادخان كه پس از كشته شدن وي در زندان بودند، به دست ماركز پاولوچي همراه چند تن از خان‌هاي قزلباش آزاد مي‌شوند.(4) و در آغاز جنگ دوم روس و ايران (1243 ـ 1241 هـ ق) يكي از پسرهاي جواد‌خان به نام اغورلوخان كه روس‌ها به واسطه كمي سن، او را در سال 1218 هـ ق نكشته بودند و در اين هنگام بزرگ شده بود، با روس‌ها جنگيده غالب آمد و در گنجه تسلط و استقلال يافت، ولي تمام اين عمليات، از طرف او و سپاه اسيران موقتي بود ، زيرا روس‌ها چندي بعد آمده ، گنجه را دوباره متصرف شدند و پس از اشغال گنجه از طرف روس‌ها ، طايفه زياد اوغلو به زيادخانوف شهرت پيدا كردند.(5)

اغورلوخان پسر جوادخان و بازماندگان او به ايران آمدند و در خوي ساكن شدند، مرحوم سرلشكر صادق كوپال ظاهراً از همين خاندان بود.(6)

دكتر مهدي مجتهدي شرح حال سرلشكر كوپال را كه هنگام تأليف كتاب «رجال آذربايجان در عصر مشروطيت»‌ هنوز زنده بود (1327 شمسي) در اين كتاب نوشته است كه بخش‌هايي از آن را نقل مي‌كنيم: «امير لشكر محمدصادق‌خان كوپال از لايق‌ترين، پاكدامن‌ترين، شجاع‌ترين ، با معلومات‌ترين و وطنپرست‌ترين صاحب منصبان قشون ايران است. وي در خوي متولد شده و تحصيلات ابتدايي را در آن شهر به پايان رسانيده. با پدرش آقا ميرزامحمد كه تاجر بوده به استانبول رفته، تحصيلات متوسطه و عالي را در ساحل بسفور تمام كرده است.

كوپال از محصلين مدرسه حربيه [مدرسة‌ نظامي] استانبول است، در رشته توپخانه آن مدرسه تحصيل نموده، با رجال و ژنرال‌هاي بزرگ ترك هم مدرسه يا همدرس بوده و از آن زمان با آن‌ها رفاقت داشته و امروز هم دارد. در بين آن‌ها عصمت پاشا (اينونو) و كاظم‌پاشا و مصطفي كمال‌پاشا (آتاترك) به كوپال صميميت كامل داشته و دارند... كوپال در سال 1310 قمري متولد شده است. خاطرات خود را از نه سالگي به اين طرف نوشته است. اين خاطرات مي‌توان گفت تنها به وي تعلق ندارد، بلكه متعلق به ايران است. با مطالعه آن مي‌توان يك دوره از تاريخ معاصر ايران را در تاريخ حيات يك نفر صاحب‌منصب وطن‌پرست تعقيب نمود. وقتي كه وي به دفترچه خاطرات خود نظر مي‌افكند متأثر مي‌شود، مدتي خود را فراموش مي‌كند.»(7)

پيكر پاك جوادخان را همراه با عده‌اي از يارانش، در مسجد جمعه گنجه به خاك مي‌سپارند تا در اوايل دهه 1960 ميلادي حادثه‌اي رخ مي‌دهد و نام آن رادمرد را بر سر زبان‌ها مي‌اندازد. احمدعيسي‌اف اين رويداد را در كتاب «گنجه و گنجه‌ليلر» [گنجه و گنجه‌اي‌ها] چنين شرح مي‌دهد:

«اين حادثه قبل از آن كه من به گنجه بيايم، اتفاق افتاده است. خيلي جلوتر در اوايل دهه 1960 (1339). لكن پس از سپري شدن 15 ـ 10 سال، ‌باز هم درباره آن صحبت‌ها ادامه داشت. آن هم به تندي و بلند. در اصل اين رخداد تلخ سبب گرديد كه جوادخان مجدداً در بين اهالي گنجه مطرح و خاطره‌اش زنده گردد.

مي‌خواستند در نزديكي حمام «چوكك»، در حياط مسجد جمعه، فواره‌اي بسازند. تراكتور ناهمواري‌هاي زمين را هموار مي‌كرد كه ناگهان به مانعي برخورد. نگاه كردند و قبر بزرگي ديدند. هر چهار طرفش مثل صندوق بتوني بود. همه مي‌دانستند كه در آن پيرامون، قبر زياد است، ولي بي‌آن كه توجه كنند، زمين را مي‌كندند. اين بار ممكن نشد. هر كاري كردند كه پيچانده و از جا بلند كنند نتوانستند به نوشته سنگ مزار نگاه كردند،‌ چه ديدند؟ اين كه آرامگاه جوادخان است. تراكتورچي دست از كار كشيد و رفت: «گناه است، من به اين دست نمي‌زنم». خيلي‌ها دست نگه‌داشتند «اين كه يك اثر تاريخي است . اجازه بدهيد كارشناسان ببينند، بعد...»

به كميته حزبي شهر خبر دادند و به آكادمي علوم تلگرافي مخابره ‌كردند. به هر جايي كه گمان مي‌رفت، اطلاع داده شد. سه روز، پنج روز، كمي منتظر شدند، كسي نيامد... يك روز صاحب اختيار شهر آمد، دست‌هايش را به كمر زده و شكم گنده‌اش را جلو داده:

ـ آخر جوادخان كيست؟ گفت ـ دوره‌خان، بيگ خيلي وقت است كه سپري شده، از بين ببريدش.

نتوانستند بتون را داغان كنند. از هر كجا بود ديناميت پيدا كرده، آوردند و قبر را منفجر كردند. صبح آن روز ديدند كه يكي از مناره مسجد جمعه كه زينت‌بخش شهر بود، كج شده است. گفتم كه كج شد. آن هنگام اندكي مشخص مي‌شد، ولي الان به طور كامل ديده مي‌شود. اين هم دردي شد از آن موقع. اكنون كارشناسان هر چه سعي و تلاش مي‌كنند به جايي نمي‌رسند. بي‌خود نگفته‌اند كه آنچه آدمي به خود مي‌كند، ديگري نمي‌تواند بكند. حداقل امروز بايد بيدار شويم».(8)

چون سخن از مسجد جامع گنجه و مزار جوادخان در حياط آن مسجد به ميان آمد، بايد گفت گرچه اين مسجد قبل از جوادخان بوده، ولي وي آن را تعمير و مرمت نموده است. در اين زمينه اعتماد‌السلطنه، اطلاعات جالبي به دست مي‌دهد. وي مي‌نويسد:

«اين مسجد از بناهاي شاه‌عباس اول است در سال 1015 بنا نموده و تاريخ آن مطابق است با تاريخ فتح گنجه، چنانكه يكي از شعرا گرفته: تاريخ فتح گنجه «كليد شماخي» است. معمار اين مسجد شيخ بهائي عليه‌الرحمه مي‌باشد و از روي كمال علم و استادي، طوري حياط و ديوار مسجد را ساخته‌اند كه در وقت ظهر، سايه به يك اندازه معيني از ديوار به زمين مي‌افتد كه في‌الحقيقه از روي همان سايه نصف‌النهار را تشخيص مي‌دهند. گويند روس‌ها كه به سبك معمول در اروپا دستة ساعت خود را از نصف‌النهار قرار مي‌دهند، به اين مسجد آمده، از روي سايه ديوار، ساعت خود را كوك مي‌كنند و اعتمادي كامل به صحت اين فقره دارند. خلاصه اگر در اين مسئله آخر ترديدي باشد، در باني مسجد هيچ ترديد نيست. زيرا كه خود شيخ بهائي عليه‌الرحمه تفصيل بناي مسجد را در سنگي مرتسم نموده ، بعد ظاهراً قراباغي‌ها خراب كرده‌اند. زيرا كه معين است مسجد و منبر را قشون قراباغي منهدم ساخته و مدتي هم به حالت خرابي باقي بوده تا در سال 1209 در عهد سلطنت ... آقا‌محمدشاه قاجار... جوادخان زياداوغلو قاجار بيگلربيگي و صاحب اختيار الگاء گنجه و قراباغ، مسجد و منبر را مرمت و تعمير نموده است و تاريخ اين مرمت و اسم تعمير كننده در منبر اين مسجد كه چوب و منبت است مترسم مي‌باشد.

اطراف مسجد، مدرسه است. به اين معني كه اصل مسجد مثل مدفن امامزاده در وسط صحن وسيعي در تحت قبه مرتفع واقع و دور صحن حجرات است كه جاي طلاب و محصلين علوم مي‌باشد. در مسجد سواي اوقات نماز دائماً مقفل است. محراب آئينه‌كاري است. فرش مسجد حصير، ولي پاك و تمير است. چنارهاي بلند وكهن در اطراف مسجد يعني مابين گنبد و محراب ديده مي‌شود كه در قديم‌الايام غرس نموده‌اند. چهار طرف مدرسه حوض ساخته‌اند كه آب در آن‌ها جاري است. در ايوان جلو مسجد سنگ مرمري است كه مقبره حسنعلي‌خان كلبعلي‌خان قاجار بيگلربيگي گنجه و قراباغ است كه در سنه 1056 وفات كرده. در دو طرف سر در مسجد دو گلدسته بلند است كه به مناره شباهت دارد. جلو مسجد، خيابان بسيار عريض طويلي است شبيه به خيابان قزوين كه اطراف آن را در زمان قديم چنار كاشته‌اند و از قراين معلوم است كه از بناهاي صفويه است. دكاكين اطراف، وقف مدرسه مي‌باشد. از قرار تقرير متولي، سالي چهار هزار منات، منافع موقوفات مدرسه است.»(9)

پس از كشته شدن جوادخان، روس‌ها مردم گنجه را سه روز قتل عام كردند و اين كشت و كشتار براي ترساندن ساير امراء و خوانين قفقاز بود كه در آينده در مقابل هجوم روس‌ها از خود مقاومتي نشان ندهند كه به سرنوشت اهالي گنجه گرفتار خواهند شد و به محض اين كه خوانين از كشتار سه روز گنجه مطلع گرديدند با سيسيانوف به طريق مدارا حركت مي‌كردند. در اين بين حسينقلي‌خان حاكم باكو كه در ظاهر با سيسيانوف طريق مدارا در پيش گرفته بود، در باطن نقشه قتل او را مي‌كشيد و بالاخره هم موفق شد كه سيسيانوف را از بين ببرد. در اين زمينه مهدي بامداد مي‌نويسد:

«حسينقلي خان حاكم بادكوبه از حكام وطنخواه و جدي ايران بوده و چون ايران از سال 1218 هـ ق در جبهه‌هاي مختلف نواحي قفقاز سرگرم جنگ با روسيه بود، نتوانست ياري شايسته‌اي نسبت به او بعمل آورد و او را از تعرضات روس‌ها مصون و محفوظ بدارد، لكن خود او تا جايي كه برايش امكان داشت در مقابل روس‌ها ايستادگي كرد و سرانجام مغلوب، و با اهل و عيال و بستگان خود از بادكوبه كه به تصرف روسيه در آمده بود، در سال 1221 هـ ق به ايران آمد و مورد محبت و تفقد امناي دولت ايران واقع شد و در تبريز ساكن گرديد.

بيرون آمدن حسينقلي‌خان از بادكوبه به اين ترتيب صورت گرفت كه در سال 1221 هـ ق مأمورين مخفي روسيه به عناوين گوناگون و طورهائي كه خودشان مي‌دانستند و به طور كلي با وسائلي كه اروپائيان هميشه ممالك مشرق زمين در دست دارند، اهالي بادكوبه را بر عليه حسينقلي خان بشورانيدند و پس از شورش اهالي، او مجبور گرديد كه با اهل و عيال و بستگان خود به تبريز آمده در آنجا سكونت اختيار نمايد.

در سال 1220 هـ ق كه سيسيانوف سردار روس كه در نواحي مختلف قفقاز داخل در جنگ با ايران بود، براي اين كه ايرانيان را در جبهه‌هاي گوناگون سرگرم جنگ و ناتوان كند. چند فروند كشتي جنگي با عده‌اي افسر و سرباز به گيلان فرستاد و بندر انزلي را گرفتند. لكن بعد روس‌ها در مقابل مبارزه دليرانه گيلانيان با دادن تلفاتي چند دركشتي‌هاي خود نشسته، به سمت بادكوبه رهسپار شدند. حسينقلي‌خان حاكم بادكوبه براي اين كه مبادا روس‌ها پس از بازگشت خود از گيلان به بادكوبه آمده و صدمات و خساراتي به شهر و اهالي آنجا وارد آورند، از دولت مركزي استمداد كرد. فتحعليشاه هم عسكرخان افشار ارومي را با جمعي به ياري او فرستاد. اتفاقاً پيش‌بيني حسينقلي‌خان خيلي درست و بجا بود، زيرا هنگامي كه روس‌ها به نزديكي بادكوبه رسيدند، خواستند كه به آن شهر دست‌اندازي كنند. عسكرخان و حسينقلي‌خان سخت با روس‌ها جنگيدند و در اين هنگام، حكام و خوانين ديگر قفقاز از قبيل شيخ‌عليخان قبه، نوح‌بيگ پسر سرخاي‌خان‌لگزي و غيره با لشكريان خود به كمك حسينقلي خان آمدند و اين بار سركرده روس را منهزم كرده و او را از اين حدود خارج ساختند.

سيسيانوف سردار اعزامي روسيه به قفقاز در مدت اقامت خود با اكثر خوانين و امراي قفقازيه كه زير نظر ايران بودند به مرور به عناوين گوناگون مراوده پيدا كرده و آنانرا بر عليه ايران تشويق و تسليح مي‌كرد. از جمله خوانين و حكام، حسينقلي‌خان بادكوبه‌اي بود كه با او نيز بناي مراوده و مماشات را گذاشت. حسينقلي‌خان به ظاهر با او سازش كرد. لكن در باطن جداً با اعمال او مخالف و دشمن خوني او بود. يكي از روزها، سيسيانوف طالب ملاقات وي گرديد و او هم پذيرفته و ملاقات بين دو طرف در نزديك قلعه بادكوبه صورت گرفت. در اين هنگام، ابراهيم خان پسرعموي حسينقلي‌خان نيز كه در آن مجلس حضور داشت، از پشت سر او را هدف گلوله قرار داد و او را كشت. پس از كشتن سيسيانوف، سر و دست او را بريده به تهران نزد شاه فرستادند.

اعقاب و بستگان حسينقلي‌خان كه در بادكوبه زندگاني مي‌كنند، نام خانوادگي خود را باكيخانوف قرار داده‌اند. هنگامي كه حسينقلي‌خان به ايران وارد شد. ابراهيم خان نيز با او آمد و در دستگاه عباس ميرزا نايب‌السلطنه در آذربايجان مشغول به خدمت گرديد. در سال 1238 هـ ق «شهر زور»‌ از عثماني‌ها گرفته شد. ابراهيم‌خان به نظم آن ولايت مأمور گشت.»(10) حسينقلي‌خان ظاهراً پس از جنگ‌هاي اول ايران و روسيه به عراق عجم و شهر سلطان‌آباد كه امروزه اراك خوانده مي‌شود منتقل شد و گويا در همان شهر درگذشت. بازماندگانش كه هنوز در اين شهر سكونت دارند، عنوان خانوادگي «بادكوبه» را برگزيده‌اند.(11) همچنين «سليم‌خان درزمان سلطنت فتحعلي‌شاه قاجار حكمران شكي بود. در سال 1221 هـ ق كه شكي در معرض دست‌اندازي و تهاجم روس‌ها واقع شده بود، فتحعلي شاه به خيال خود براي جلوگيري از روس‌ها، فرج‌الله كه از رؤساي بزرگ ايل شاهسون بود به ياري او فرستاد، ولي در قبال تعرضات روس‌ها كاري از پيش نبردند و عاقبت همان بساطي كه از طرف روس‌ها براي حسينقلي‌خان حاكم بادكوبه چيده شد به اين معني كه مزدوران خود را از اهالي شهر بر عليه او شوراندند، براي سليم‌خان حاكم شكي هم‌نظير پيدا كرد. اهالي شكي بر او شوريده و او مجبور كرد كه مانند حسينقلي‌خان خاك آبا و اجدادي خود را ترك كرده، با اهل و عيال و بستگان به تبريز آيد و در آنجا ساكن شود.»(12)

«شيخ علي‌خان حكمران قبه و دربند نيز از بزرگان آن سوي ارس بود كه در طول دوره اول جنگ‌هاي ايران و روس، در كنار ساير ايرانيان دلاورانه جنگيد. او متولد 1192 هـ ق و پسر فتحعلي‌خان بودكه پدر وي داعيه شروانشاهي را داشت. او در سال 1206 در 13 سالگي به حكومت رسيد و در همان آغاز كار با حملات و مداخلات روس‌ها روبرو گرديد و با حمايت عباس ميرزا جنگ و مقاومت آغاز نهاد. در سال 1224 روس‌ها شهر قبه را متصرف شدند و شيخ‌علي‌خان به جنگ و ستيز با روسها ادامه داد و در سال 1235 از روس‌ها شكست خورد و به دربار ايران پناهنده گرديد».

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:ــــــــــــــــــــــ

1ـ سعيد نفيسي ـ پيشين ـ (ج2) ـ ص 107

2ـ خانك عشقي ـ‌ پيشين ـ ص 177.

3ـ تعليقات دكتر رياحي بر عالم‌آراي نادري ـ (ج3) ـ ص 1306.

4ـ ميرزاآدي گؤزه‌ل‌بيگـ قره‌باغ‌نامه

5ـ مهدي بامداد ـ پيشين (ج1) ص 288 و 287.

6ـ تعليقات دكتر رياحي ـ پيشين.

7ـ دكتر مهدي مجتهدي ـ رجال آذربايجان در عصر مشروطيت ـ ص 206.

8ـ احمد عيسي‌افـ گنجه و گنجه‌لي‌لر ـ آذرنشر ـ‌باكو ـ 1991 ـ ص 85.

9ـ اعتماد‌السلطنه ـ مرآت‌البلدان ـ ص 2036

10ـ مهدي بامداد ـ شرح حال رجال ايران (ج 1) ـ ص 446 (ج2) ص 112.

11ـ همانجا

12ـ‌ مهدي بامداد ـ شرح حال رجال ايران (ج1) ـ ص 446 (ج2) ص 112.

 

 

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:19  توسط عاکف  | 

 

روايت تلخ محاكمه و اعدام شيخ‌فضل‌الله نوري

 ...من با پارچه‌اي سر و صورت آقا را پاك و پرده‌اي روي او كشيديم. از بالا دستور دادند در را باز كنيد، چون در نظميه باز شد، ديدم مردي عصازنان با لباس مشگي وارد و يكراست بر بالاي سر آقا آمد. با عصا پرده را از روي آقا بالا زد و همينطور كه تماشا مي‌كرد بلندبلند با زبان تركي فحش نثار دشمنان آقا مي‌كرد. اين شخص سفير دولت عثماني بود...

 

محاكمه و اعدام شيخ‌فضل‌الله نوري يكي از مهمترين وقايع دوران مشروطيت است كه كتابها و مقالات متعددي درباره آن چاپ شده است.  براي روشن شدن اين واقعه مهم تاريخ معاصر ايران، بخش‌هائي از دو كتاب را كه در سالهاي بعد از انقلاب درباره مرحوم شيخ‌فضل‌الله نوري چاپ شده است در اينجا نقل میشود. كتاب نخست "نخستين فريادگر مشروعه در بيداد مشروطه" نوشته مصطفي بروجردي است كه از سوي دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم منتشر شده و كتاب ديگر فاجعه قرن نوشته جواد بهمني است كه" نشر محمد" در سال 1359 آنرا منتشر كرده است. علاوه بر اين دو كتاب، اسناد منتشره در لوايح آقا شيخ فضل‌الله نوري نيز كه از سوي هما رضواني جمع‌آوري و در مجموعه انتشارات " نشر تاريخ ايران" منتشر شده نيز مورد استفاده قرار گرفته است.

آخرين روزهاي عمر مرحوم شيخ‌فضل‌الله نوري و جريان محاكمه و اعدام او در كتاب "نخستين فريادگر مشروعه در بيداد مشروطه" با اين توضيح كه اين مطالب بيشتر از كتاب " شاهين " نوشته تندر كيا از نواده‌هاي شيخ‌اقتباس گرديده چنين شرح داده شده است:

 آخرين روزهاي عمر

 مدير نظام نواب، يكي از كساني كه در آخرين روزهاي حيات بخش در حضور او بوده است چنين تعريف مي‌كند: .... يكي از روزهاي آخر عمر آقا بود. همه در اطاق بزرگ جمع بوديم و آقايان هر يك به عقل خودشان راه علاجي پيشنهاد مي‌كردند و او جوابهائي مي‌داد. يكمرتبه آقا رويش را به من كرد و به اسم فرمود: آقا بزرگ‌خان تو چه به عقلت مي‌رسد؟

من خودم را جمع و جور كرده‌ و عرض كردم آقا من دو چيز به عقلم مي‌رسد: يكي اينكه در خانه‌اي پنهان شويد و بعد مخفيانه به عتبات برويد. آنجا در امن و امان خواهيد بود و بسيارند كساني كه با جان و دل شما را در خانه‌شان منزل خواهند داد.

فرمود: اينكه نشد اگر من پايم را از اين خانه بيرون بگذاريم اسلام رسوا خواهد شد.

تازه مگر مي‌گذارند؟! ديگر چه؟

عرض كردم: دوم اينكه مانند خيلي‌ها تشريف ببريد به سفارت. آقا تبسم كرد و فرمود شيخ خيرالله برو ببين زير منبر چيست؟ شيخ خيرالله رفت و از زير منبر يك بغچه قلمكار آورد.

فرمود: بغچه را باز كن باز كرد، چشم همه ما خيره شد، ديدم يك بيرق خارجي است! خدا شاهد است من كه مستحفظ خانه بودم. اصلا نفهميدم اين بيرق را كي آورد و كي آورد و از كجا آورد دهان همه ما از تعجب باز ماند!

فرمود: حالا ديديد، اين را فرستاده‌‌اند كه من بالاي خانه‌ام بزنيم و درامان باشيم اما رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را براي اسلام سفيد كرده‌ام، حالا بيايم و بروم زير بيرق كفر؟ بغچه را از همان راهي كه آمده بود، پس فرستاد.

 دستگيري

مشهدي علي يكي از كساني كه در آنروزها در منزل شيخ بوده، چنين مي‌گويد:

.... عصر بود يكمرتبه ديديم عده زيادي مجاهد! خانه را محاصره كردند و مانند مور و ملخ از ديوارها بالا رفتند و پشت بامها را اشغال كردند. آقا در كتابخانه بود و حال نداشت. وقتي صداي رفت و آمد را شنيد آمد بيرون. دو دستش را در دو طرف در تكيه داد و فرمود: باز چه خبر؟!

در اين وقت رئيس مجاهدين جلو آمد و گفت:

آقا بفرمائيد با هم برويم

آقا به در و بام نگاهي كرد و فرمود:

اينهمه تفنگچي براي گرفتن من يك نفر؟!

رئيس مجاهدها جواب داد:

آخر حضرت آقا ما شنيده بوديم شما سيلاخوري داريد

آقا فرمود: مي‌بينيد كه ندارم

ديگر نگذاشتيد آقا از درگاهي، تكان بخورد. حاج ميرزا هادي  عبا و عمامه او را آورد و او را بردند.

 محاكمه

 مديرنظام نواب تعريف مي‌كند: سيزدهم رجب تولد مولاي متقيان اميرالمومنين عليه‌السلام رسيد. آنروز من صاحب منصب كشيك بودم..... ساعت سه بعدازظهر بود كه آقا را بالاي خانه نظميه پائين آوردند و مرا با چند نفر مامور كردند تا ايشان را به عمارت گلستان ببريم. آقا را توي درشكه گذاشتيم و برديم به عمارت گلستان. در گلستان عمارتي بود به اسم عمارت خورشيد كه امروز در مقابل در بزرگ دادگستري است. ضمنا اين را هم بگويم كه اين ساختمان جديد امروزي را به جايش ساختند.

خلاصه آقا را حسب‌الامر برديم به عمارت خورشيد توي يكي از تالارها. در عمارت خورشيد سه تالار بسيار بزرگ بود. وارد يكي از تالارها شديم. تالار مفروش نبود. وسط تالار يك ميز گذاشته بودند كه يك طرف آن صندلي بود و يك طرف ديگرش نيمكت.

آقا را روي صندلي نشانديم و خودمان رفتيم كنار. من توي درگاهي ايستاده بودم. تقريبا بيست نفر تماشاچي هم بود. مجاهد و غير مجاهد ولي همه از هم عقيده‌هاي خودشان بودند كه اجازه ورود داده بودند.

.... در راس مستنطقين شيخ ابراهيم قرار داشت كه فورا شروع كرد به سوالات از اول تا آخر همه‌اش از تحصن حضرت عبدالعظيم سوال كرد كه چرا رفتي چرا آن حرفها را زدي چرا آن چيزها را نوشتي. پول از كجا مي‌آوردي و از اين قبيل چيزها، و آقا جوابهائي مي‌داد .

شيخ ابراهيم در ضمن استنطاق خيلي به آقا حمله مي‌كرد و يك دفعه اين آخوند بي‌سواد به آقا گفت: ?شيخ من از تو عالمترم?!

اقامه نماز در دادگاه

  در ضمن استنطاق، آقا اجازه نماز خواست. اجازه دادند. آقا عبايش را همان نزديكي روي صحن اطاق پهن كرد و نماز ظهرش را خواند.

اما ديگر نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. آقا اينروزها مريض بود و پايش هم از همان وقت تير خوردن درد مي‌كرد. زير بازوي او را گرفتيم و دوباره روي همان صندلي نشانديم و دوباره استنطاق شروع شد. دوباره شروع كردند در اطراف تحصن حضرت عبدالعظيم سوال كردن.

در ضمن سئوالات يپرم از در پائين آهسته وارد تالار شد و پنج شش قدم پشت سر آقا براي او صندلي گذاشتند و نشست. آقا ملتفت آمدن او نشد. چند دقيقه‌اي كه گذشت يك واقعه‌اي پيش آمد كه تمام وضعيت تالار را تغيير داد. در اينجا من از آقا يك قدرتي ديدم كه در تمام عمرم نديده بودم. تمام تماشاچيان وحشت كرده بودند. تن من مي‌لرزيد يكمرتبه آقا از مستنطقين پرسيد: ?يپرم كداميك از شما هستيد؟!? همه به احترام يپرم از سرجايشان بلند شدند و يكي از آنها با احترام يپرم را كه پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت: ?يپرم خان ايشان هستند!? آقا همينطور كه روي صندلي نشسته بود و دستش را روي عصا تكيه داده بود، بطرف چپ نصفه دوري زد و سرش را برگرداند و با تغيير گفت:

يپرم توئي؟!

يپرم گفت: ?بله، شيخ‌فضل‌الله توئي؟!?

آقا جواب داد: ?بله منم!?

يپرم گفت: ?تو بودي كه مشروطه را حرام كرد؟!?

آقا جواب داد: ?بله من بودم و تا ابد الدهرهم حرام خواهد بود. موسسين اين مشروطه همه لامذهبين صرف هستند و مردم را فريب داده‌اند.?

آقا رويش را از يپرم برگرداند و به حالت اول خود در آمد.

در اين موقع كه اين كلمات با هيئت مخصوصي از دهان آقا بيرون آمد، نفسي از در و ديوار بيرون نمي‌آمد. همه ساكت گوش مي‌دادند، تن من رعشه گرفت، با خود مي‌گفتم اين چه كار خطرناكي است كه آقا دارد در اين ساعت مي‌كند. آخر يپرم رئيس مجاهدين و رئيس نظميه وقت بود! بعد از چند دقيقه يپرم از همان راهي كه آمده بود رفت و استنطاق هم تمام شد، همه بلند شدند. يكي از مستنطقين رو به تماشاچيان كرد و گفت: تا موقعي كه صورت جلسه رسمي منتشر نشده هيچك از شما حق ندارد يك كلمه از آنچه در اينجا ديده يا شنيده در خارج نقل كند.

هر كس يك كلمه فضولي كند. بهمان مجازاتي خواهد رسيد كه اين شخص الان مي‌رسد و آقا را نشان داد.

من در تمام مدت استنطاق همانجا توي درگاهي ايستاده بودم. استنطاق كه تمام شد جلو آمديم و آقا را توي درشكه گذاشتيم و بطرف توپخانه راه افتاديم. تجمع در ميدان توپخانه بحدي بود كه ممكن نبود درشكه رد بشود و به در نظيمه برسدو آقا را با درشكه زير دروازه خيابان باب همايون، نگهداشتيم و مجاهدين مسلح جمعيت را شكافتند و راه براي ما باز كردند و رفتيم و به جلوي در نظميه رسيديم و آقا را پياده كرديم و بريدم توي نظميه. تا يادم نرفته بگويم كه فرداي شهادت آقا ورقه‌اي منتشر شد راجع به محاكمه آقا، چيزهايي در آن نوشته بودند كه ابدا و اصلا ربطي به آنچه من روز پيشش ديده و شنيده بودم نداشت.

شهادت

آقا را برديم توي نظميه، كنار ديوار شمالي دالان و روي نيمكتي نشانديم، وسط تابستان بود. آقا عرق كرده بود و خسته به نظر مي‌رسيد. دو دستش را روي دسته عصايش و پيشانيش را روي دو دستش گذاشته بود. از وقتي كه توي عمارت خورشيد آن مستنطق گفته بود كه هر كس كلمه‌اي از جريان را در خارج نقل كند به همان مجازاتي مي‌رسد كه او الانه مي‌رسد، از همان وقت مي‌دانست كه او را مي‌كشند، مخصوصا وقتي كه موقع برگشتن در توپخخانه آن بساط را ديد، ديگر حتم داشت

شب قبلش دار را در مقابل بالاخانه‌اي كه آقايان در آن حبس بودند برپا كرده بودند.

ايوانهاي نظميه و تلگراف خانه و تمام اطاقها و پشت بامهاي اطراف مالامال جمعيت بود. دوربينهاي عكاسي در ايوان تلگراف خانه و چند گوشه ديگر مجهز و مسلط به روي پايه‌ها سوار شده بودند. همه چيز گواهي مي‌داد كه هيچ جاي اميدي نيست. تمام مقدمات اعدام از شب پيش تهيه ديده شده بود يك حلقه مجاهد دور دار دايره زده بودند، چهار پايه‌اي زير دار گذاشته بود.

 ناگهان يكي از سران مجاهدين كه غريبه بود و من او را نشناختم بسرعت وارد نظميه شد و راه‌پله‌هاي بالا را پيش گرفت تا برود اطاقهاي بالا. آقا سرش را از روي دستهايش برداشت و آرام به آن شخص گفت: اگر من بايد بروم آنجا (با دست ميدان توپخانه را نشان داد) كه معطلم نكنيد، و اگر بايد بروم آنجا (با دست اطاق حبس خود را نشان داد) كه با هم معطلم نكنيد. آن شخص جواب داد الان تكليف معين مي‌شود? و با سرعت رفت بالا و بلافاصله برگشت و گفت بفرمائيد آنجا. (ميدان توپخانه را نشان داد)

آقا با طمانينه برخاست و عصا زنان بطرف در نظميه رفت. جمعيت جلوي در نظميه را مسدود كرده بود. آقا زير در مكث كرد، مجاهدين مسلح مردم را پس و پيش كرده و راه را جلوي او باز كردند. آقا همانطور كه زير در ايستاده بود، نگاهي به مردم انداخت و رو به آسمان كرد و اين آيه را تلاوت فرمود:

?افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد? و بطرف دار براه افتاد.

روز سيزدهم رجب سال 1327 قمري بود. روز تولد اميرالمومنين علي عليه‌السلام بود. يكساعت و نيم به غروب مانده بود. در همين گيراگير باد هم گرفت و هوا بهم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفيد شده بود. همينطور عصا زنان با آرامي و طمانينه بطرف دار مي‌رفت و مردم را تماشا مي‌كرد. تا نزديك چهار پايه دار رسيد. يكمرتبه به عقب برگشت و صدا زد ?نادعلي? (نادعلي خدمتكار آقا بوده است كه از وقت توقيف ايشان دائما مراقب حال او بود)

ببينيد در آن دقيقه وحشتناك و ميان آن همه جار و جنجال آقا حواسش چقدر جمع بوده كه خادم نوكر خود را ميان آن همه ازدحام شناخت و او را صدا كرد. نادعلي فورا جمعيت را عقب زد و پريد و خودش را به آقا رسانيد و گفت: بله آقا!  مردم كه يك جار و جنجال جهنمي راه انداخته بودند، يكمرتبه ساكت شدند و مي‌خواستند ببينند آقا چكار دارد، خيال مي‌كردند مثلا وصيتي مي‌خواهد بكند، حالا همه منتظرند ببينند آقا چكار دارد. دست آقا رفت توي جيب بغلش و كيسه‌اي در آورد و انداخت جلوي نادعلي و گفت: علي اين مهرها را خورد كن!  الله اكبر ببينيد در آن ساعت بي‌صاحب اين مرد ملتفت چه چيزهايي بوده، نمي‌خواسته بعد از خودش مهرهايش بدست دشمنانش بيفتد تا سند سازي كنند. نادعلاي همانجا چند تا مهر از توي كيشه در آورد و جلوي چشم آقا خورد كرد. آقا بعد از اينكه از خورد شدن مهرها مطمئن شد به نادعلي گفت: برو! و دوباره براه افتاد و به چهارپايه زيردار رسيد. پهلوي چهارپايه ايستاد. اول عصايش را به جلو ميان جمعيت پرتاب كرد. قاپيدند. عباي نازك مشكي تابستاني دوشش بود، عبا را در آورد و همانطور به جلو ميان جمعيت پرتابش كرد قاپيدند.

در همين موقع بود كه من رفتم توي بالاخانه سر در نظميه تا بهتر ببينم. با حال پريشان به يكي از ستونها تكيه دادم و همينطور از بالا نگاه مي‌كردم. چند متري بيشتر از دار فاصله نداشتم. زير بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روي چهارپايه رو به بانك شاهنشاهي و پشت به نظميه، قريب به ده دقيقه براي مردم صحبت كرد. چيزهايي از حرفهاي او كه به گوشم خورد و به يادم مانده اين جمله‌ها هستند.

?خدايا خودت شاهد باش كه من آنچه را كه بايد بگويم، به اين مردم گفتم خدايا تو خودت شاهد باش كه در اين دم آخر هم باز به اين مردم مي‌گويم كه موسسين اين اساس لا مذهبيني هستند كه مردم را فريب داده‌اند.اين اساس مخالف اسلام است . محاكمه من و شما بماند پيش پيغمبر محمد بن عبدالله (ص) .?

بعد از اينكه حرفهايش تمام شد عمامه‌اش را از سرش برداشت و تكان تكان داد و گفت:

?از سر من اين عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت? 

اين را گفت و عمامه را به جلوي جمعيت پرتاب كرد، قاپيدند.

در اين وقت طناب را به گردن او انداختند و چهارپايه را از زير پاي او كشيدند و طناب را بالا كشيدندتا چهارپايه را از زير پاي او كشيدند، يكمرتبه تنه سنگيني كرد و كمي پايين‌تر افتاد اما فورا دوباره بالا كشيدند و ديگر هيچكس از آقا كمترين حركتي نديد. انگار نه انگار كه اصلا هيچوقت زنده بود!

 به چشم خودمان ديديم چطور يكي به يكي همه‌شان به غضب الهي گرفتار گرديدند.

يكي درست سر سال آقا در همان دهه اول رجب توي خانه‌اش گلوله‌باران شد. يكي ديوانه شده بود، اين يكي اهل محل خودمان بود، از زور فكر و خيال ديوانه شده بود و همش مي‌گفت: شيخ فضل‌الله حق داشت او بهتر از ما مي‌فهميد، آمديم سركه بيندازيم شراب عمل آمد. يكي همان يپرم، به تير غيبي گرفتار شد. يكي كه از همه مهمتر بود از دو تا چشم كور شد. آن يكي هم كه از همه مهمتر بود با تفنگ شكاريش خودكشي كرد. عمارت خورشيد هم كه آتش گرفت!‌

به چشم خودمان ديديم كه بسياري از مجاهدين دو آتشه كنار كوچه‌ها و خيابانها نشسته گدائي مي‌كردند. خودم به چشم خودم ديدم چند نفر از سران مجاهدين همه دست و پا ناقص توي همين ارك نشسته بودند و روسائي را كه رد مي‌شدند به اسم صدا مي‌كردند و مي‌گفتند كو آن پلو خورشتهائي كه بنا بود در خانه‌هاي ما بياوريد و بدهيد، آخر مگر نه ما همانهائي هستيم كه شما را به اين رياستها رسانده‌ايم بما رحم كنيد، اما كسي اعتنايشان مي‌كرد؟!

 آرامگاه شيخ شهيد

 شيخ فضل‌الله پس از شهادت، مدت يكسال و نيم در اطاقي در منزل خود مخفيانه به امانت گذاشته شده بود، دشمن ناجوانمردانه حتي اجازه دفن او را نمي‌داد. پس از يكسال و نيم، جنازه او را مخفيانه به قم آورده و در يكي از مقبره‌هاي صحن مطهر حضرت معصومه سلام‌الله عليها دفن كردند.

در زمينه دفن وي بعضي از پيرمردان داستانهائي نقل مي‌كنند كه به هيچ وجه استبعاد ندارد. از جمله اينكه مي‌گويند زماني كه شيخ در راه انقلاب عدالتخانه در قم متخصن شده بود، روزي به محل فعلي قبرش رفته و به كساني كه در آنجا بودند گفته است: بزودي اين زمين نكره، معرفه خواهد شد

داستان ديگري كه در همين زمينه وجود دارد اينكه: وقتي كه مي‌خواسته‌اند او را در اينجا دفن كنند صداي قرآن با قرائت بسيار حزن‌انگيزي به گوش مي‌رسيده اما كسي پيدا نبوده است!

---------------------------------------------------------------

درباره چگونگي دستيگري و محاكمه و اعدام شيخ فضل‌الله نوري در كتاب ?فاجعه قرن? به جزئيات بيشتري اشاره شده و از آنجمله مي‌نويسد:

روز هفتم ماه رجب 1327 قمري عده‌اي از مجاهدين مسلح (فرقه‌اي در رديف فدائيان خلق امروزي) به فرماندهي يوسف خان ارمني به خانه شيخ ريختند و در ميان شيون و زاري و ناله اهل خانه يوسف خان بسرعت توي كتابخانه دويد و دست شيخ را گرفته كشان كشان بيرون آورد و توي درشكه انداخته فرمان حركت داد، سواران مجاهد دور درشكه را گرفته و يكسره شيخ را به اداره نظميه در ميدان توپخانه (ميدان امام خميني و محل فعلي اداره راهنمايي و رانندگي) بردند، روبرو در نظميه دو چوب عمودي قرمز و يك چوب افقي ديده مي‌شد.

اعضاء دادگاه انقلابي عبارت بودند از: سيزده نفر به اسامي، منتصرالدوله پيشكار سپهدار - نظام سلطان - وحيد الملك شيباني - جعفر قلي خان استانبولي - سالار فاتح - يمين نظام - ميرزا علي محمد خان (خواهرزاده تقي‌زاده) - ميرزا علي محمد خان عميدالسلطان - ميرزا محمد مدير روزنامه نجات - اعتلاء‌الملك - سيد محمد ملقب به امامزاده جعفر قلي خان بختياري - شيخ ابراهيم زنجاني نماينده مردم زنجان (اين مرد به عنوان فقيه در جلسه فتوا به كشتن شيخ شهيد داد)

تمام محاكمه شيخ كه بيشتر از يك جلسه و يك ساعت نبود، و به دلايل ذيل بدون حقيقت بوده و محكمه و بازجوئي در كار نبوده:

1- فراهم بودن بساط قتل كه از شب قبل از محاكمه برپا شده بود و مردم را خبر كرده بودند.

2- بعد از محاكمه بفاصله نيم‌ساعت شيخ شهيد را به دار زدند، در صورتي كه هيچ حكمي به اين عجله اجرا نشده بود.

3- قضات بقدري عجله داشتند كه مجال خواندن نماز عصر به شيخ شهيد ندادند.

4- بعد از اجراي حكم و شهادت، حكم را براي امضا نزد رئيس الوزرا مي‌فرستند امضا بكند.

5- مخفي نگهداشتن تصميم خود از مسئولان وقت.

6- نبودن ادعانامه، بخصوص وقت محاكمه نيز وقت و ساعت رسمي نبوده است.

7- تهديد مستنطقين به حاضرين كه اگر مذاكراتي از كسي صادر شود (جريان محاكمه) او نيز اعدام خواهد شد.

8- ننوشتن روزنامه‌ها، صورت جلسه و محاكمه را در آن تاريخ كه حتي مورخين نيز از جريان آن اظهار عدم  اطلاع مي‌كنند.

9- جريان دستگيري آن مرحوم قبل ازمحكوميت كه تعداد زيادي مجاهد به خانه او حمله كرده و او را با وضع بدي دستگير نمودند.

10- انجام اين جنايت در روز تولد مولا علي (ع) كه اگر فشاراجانب نبود، روز ديگري نيز امكان آن بود.

اين اولين‌ جنايت عدالت‌خواهان و آزادي‌طلبان !!! بود تا هويت آنان مكشوف و ديگران آگاه شوند و نسلهاي بعد گول نخورند.

محاكمه حاج شيخ فضل‌الله كه در اجتهاد نظير او يافت نمي‌شد، هنگامه‌اي بپا ساخت، مردم احتمال مي‌دادند كه در آخرين لحظات نايب‌السلطنه عضدالملك به علت همسايگي با شيخ در سنگلج و ارادتي كه از سابق به وي داشته، مانع از اعدام او بشود، اما دست‌اندركاران قتل شيخ از قبيل سردار اسعد و سپهدار و محكمه توجهي به عضدالملك نداشتند و او را چون وسيله‌اي بي‌اراده مي‌دانستند، از طرفي دموكراتهاي دو آتشه نظير تقي‌زاده و دائي او ميرزاعلي محمد اصرار زيادي به كشتن شيخ در ملاء عام داشتند تا موجبات وحشت ديگران را فراهم سازد، آنها عقيده داشتند مشروطه كه در اول يك انجمن آخوندي بود بايد از روحانيت جدا شود و مي‌گفتند با كشتن شيخ به يك تير دو نشان مي‌زنيم هم مستبدين و مخالفين مشروطه فكر كار خود را مي‌كنند و هم ملاهاي جاه‌طلب كه از دولت مشروطه به مقامي رسيده‌اند، مي‌فهمند قضيه از چه قرار است.

در روز دادرسي شيخ جوابي به سؤالات اعضاي محاكمه نداد و تنها گفت: اينها (يعني قضات و قاتلين او) در روز قيامت آيا جاب مرا خواهند داد؟ ?نه من مرتجع بوده‌ام و نه سيدعبدالله بهبهاني و سيدمحمد طباطبايي مشروطه‌خواه، فقط محض اين بود كه مرا خوار و ذليل كرده كنار بزنند. در نزد من و آنها موضوع ارتجاع و مشروطيت در ميان نبود.?

من آن مجلس شوراي ملي را مي‌خواستم كه عموم مسلمانان آنرا مي‌خواهند. به اين معني كه البته عموم مسلمانان مجلس مي‌خواهند كه اساسش بر اسلاميت باشد و برخلاف قرآن و برخلاف شريعت محمدي (ص) و برخلاف مذهب مقدس جعفري، قانوني نگذارنند. من و عموم مسلمين بر يك رأي هستيم. اختلاف ميانه ما و لامذهبهاست كه منكر اسلاميت و دشمن دين حنيف هستند.

چه بابيه مزدكي مذهب و چه طبيعيه‌ فرنگي مشرب. ملاي امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد. بايد به مناسبات دول (به سياست خارجي) نيز عالم باشد. مشروطه ?كه از ديگ پلو سفارت سربيرون بياورد، به درد ما مسلمين و ايرانيها نمي‌خورد.?

در پاي دار

روز سيزدهم رجب 1727 قمري بود كه روز تولد فرخنده حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) مي‌باشد، مخصوصاً اين روز را براي كشتن شيخ در نظر گرفته بودند تا لطمه سختي به نفوذ طبقه روحاني وارد آيد.

عصر آنروز شيخ را از محبس نظميه براي استنطاق آخر به دادگاه برده بودند، از بعدازظهر همانروز در ميدان توپخانه جمعيت مرد و زن  موج مي‌زد از فرط ازدحام جا براي تازه واردين نبود. يك دسته موزيك نظامي در كنار ميدان نواي (آقشام) را مي‌نواخت، هوا گرم و كثيف و غبارآلود بود و آبپاشي زمين‌ تأثيري نداشت.

قبلاً گفتيم كه دو چوب عمودي سرخ‌رنگ و يك چوب افقي در جلو در نظميه براي ورزش ژيمناستيك برقرار بود و اين روزها از آن براي دار زدن محكومين استفاده مي‌شد، بدتر از اين در اثر عجله دست‌اندركاران بجاي طناب ابريشمي كه انعطاف‌پذير و در سطح بيشتري به گردن محكوم چسبيده و زودتر و راحت‌تر او را خلاص مي‌كند، از طناب تابيده پنبه‌اي استفاده مي‌كردند و روز قبل كه مرحوم موقرالسلطنه كه ورزشكار و در ژيمناستيك مهارت داشت و او را نيز محكوم به مرگ نموده بودند. پس از انداختن طناب در گردنش از شدت ناراحتي به تلاش افتاد و مدت چند دقيقه با طناب و چوبهاي عمودي و افقي بطور فجيعي بالا و پايين رفت تا بالاخره با منظره وحشتناكي پاهايش را گرفته و طناب را جابجا نمودند تا بيچاره زجركش شد.

انتظار پايان يافت، آقا با طمأنينه و عصا زنان در جلو در نظميه ظاهر شد، جمعيت در پشت صفهاي فشرده مجاهدين متراكم و چشم‌ها به طرف در پنجره خيره بود. آقا مكثي نموده و نگاهي پرمعني به جمعيت انداخته، آنگاه سر به آسمان بلند و اين آيه را تلاوت فرمود: ?و افوض امري الي‌الله،ان‌الله بصير بالعباد? و به طرف مقتل (چوبه‌ دار) حركت كرد. او عصا زنان و با وقار مي‌رفت و مردم را تماشا مي‌كرد. نزديك چهارپايه دار كه رسيد يك مرتبه به عقب برگشت و صدا زد، ?نادعلي? (نوكر حاج شيخ) نادعلي فوراً جمعيت را كنار زد و با چشم اشگي خودش را به آقا رسانيد و گفت: بله آقا. ?جمعيت كه يك جار و جنجال جهنمي راه انداخته بودند، دفعتاً ساكت شدند تا ببينند آقا چكار دارد. دست آقا به جيبش رفت و كيسه‌اي را درآورده انداخت جلوي نادعلي و گفت:‌ نادعلي اين مهره‌ها را خرد كن.

نادعلي جلو چشم آقا مهرها را به زمين ريخت و خرد كرد. آقا پس از اطمينان از خرد شدن مهرها، دوباره به راه افتاد تا به چهارپايه زيردار رسيد. با كمك ديگران بالاي چهارپايه رفت و چند دقيقه صبر كرد. آقا بزرگ خان مي‌گويد: چيزهايي كه در آن ازدحام به گوشم خورد و بيادم ماند اين جمله‌ها هستند: خدايا تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه بايد بگويم به اين مردم گفتم. خدايا تو خودت شاهد باش كه من براي اين مردم به قرآن تو قسم خوردم. ولي آنها گفتند قوطي سيگارش بود. خدايا خودت شاهد باش كه در اين دم آخر باز هم به اين مردم مي‌گويم كه مؤسسين اين اساس، لامذهبين هستند كه مردم را فريب داده‌اند. اين اساس مخالف اسلام است. محاكمه من و شما مردم بماند پيش پيغمبر اكرم محمد بن‌ عبدالله?

جناب آقاي برقعي در كتاب سيدجمال‌الدين و شيخ نوري مي‌گويد: آقاي حاج‌احمد كني كه شخص زاهد و صادقي است و خود در پاي چوبه دار بوده، براي من توضيح داد كه قبل از اينكه ريسمان به گردن آن مرحوم بيندازند، يكي از رجال وقت به عجله براي او پيغام آورد كه شما اين مشروطه را امضا كنيد و خود را از كشتن رها سازيد، فرمود:‌من ديشب رسول خدا را در خواب ديدم و فرمود فرداشب ميهمان مني و من چنين امضايي نخواهم كرد.?

هنوز آقا صحبتش تمام نشده بود كه ?يوسف خان ارمني? بطرز خفت‌باري عمامه از سر شيخ برداشته و بطرف جمعيت پرتاب كرد. جالب بود كه ?مردمي كه دسترسي داشتند، در اين قسمت از ميدان عمامه را براي تبرك ريزريز نمودند و آنها كه به عقيده خودشان شانس بيشتري داشتند از ريزه‌هاي آن پارچه مستفيض و آنروز بهتر از ديگران به نوايي رسيدند? ولي در قسمت‌هاي ديگر ميدان محشري بپا شده، مردم مي‌ديدند بزرگترين مجتهد و مرجع آنها با سر برهنه و بدون عبا در بين مجاهدين ارمني و زير چوبه دار ايستاده و فاصله‌اي با مرگ ندارد. زن و مرد، پير و جوان با صداي بلند گريه مي‌كردند، اما آنچه بيشتر از تمام اين گرفتاريها شيخ را محزون و روح شريفش را آزرده كرد و موجب تأثر هر انساني است، اين بود كه در اين حالت ميرزا مهدي پسر ارشد شيخ كه در زمره مشروطه‌‌خواهان بود، در اين زمان از ميان جمعيت خنده كنان و كف زنان و هوراگويان خود را به پدر رسانيد، مردم نيز به تبعيت از او هورا مي‌كشيدند و هلهله‌ مي‌كردند. در حالي كه اكثر مردم متأثر شده و هاي‌هاي گريه مي‌كردند و ديگر پروايي از دژخيمان نداشتند. شيخ كه لحظات آخر را پشت سر مي‌گذاشت، دفعتاً چشمش به ميرزا مهدي افتاد.

 آقاي فرخ‌دين پارسا كه در آنروز جزو صاحب‌منصبان ژاندارمري در ميدان توپخانه جهت انتظامات حضور داشت، مي‌گويد: وقتي كه شيخ متوجه پسر ارشد خود شد، چنان نگاهي به او كرد كه مو در بدن من راست شد و عرق سردي سراپايم را گرفت و احساساتي كه در آن لحظه به من دست داد قابل وصف نيست. به چشم خود مقتدا و مرشد خود را در آن خواري مي‌ديدم، براي من ديسيپلين نظامي مانع هر گونه عمل بود جز سرازير كردن اشگ. ولي همان گريه پاي دار باعث شد كه به دستور ?باش چاوش? سه روز زنداني شدم. اكنون مي‌توانم به صراحت بگويم محققاً اگر كسي در آنروز بين تماشاچيان اقدامي براي استخلاص آن روحاني بي‌گناه و پاك‌ضمير مي‌كرد از كمك من كه به تفنگ سه تير مسلح بودم حمايت مي‌شد. شيخ در حالي كه مأمورين آماده كشتنش بودند، نگاهي به سرتاسر ميدان كرده و آهسته گفت: هذا كوفه الصغيره - اين تشبيه به آن مردم بي‌وفا و عهد‌شكن روز عجيب‌ترين و قابل تعميق‌ترين كلامي بود كه از دهان آن مجتهد بزرگ و عاليقدر كه به تصديق دوست و دشمن نظيري براي او در آن عصر يافت نمي‌شد، بيرون آمد. سپس با لبخند غم‌آلود و سيماي متأثر در حالي كه كوچكترين ترس يا هراسي از او مشاهده نمي‌شد به دژخيمان كه براي انجام تكليف منتظر بودند، گفت:‌ كار خود را بكنيد.

طناب دار را به گردن شيخ انداخته و با اشاره فرمانده موزيكچيان دسته اركستر شروع به نواختن مارش نظامي نمود.

در حالي كه پيكر شيخ شهيد آرام‌آرام بالا مي‌رفت، كف زدن و صداي هوراي ميرزا مهدي فرزند ارشدش او را بدرقه مي‌كرد. آقاي فرخ ‌دين مي‌گويد: اين بار پيش از اينكه روح از جسم مبارك شيخ پرواز كند در پاسخ ابراز احساسات ميرزا مهدي از بالاي دار نگاهي تند و نگران و سرزنش‌آلود به پسرش انداخت كه دفعتاً به سرعقل آمده در حالي كه گردش طناب روي شيخ را به طرف قبله چرخانيد و با مختصر حركتي قبض روح شد، آنا آثار ندامت و پشيماني و پريشاني در صورت ميرزا مهدي ظاهر و چون كسي كه احتياج به تكيه‌گاه و قيم داشته باشد، سرگشته به اطراف نگاه كرد. از آن ميان توجهش به سيد يعقوب براي اتكا جلب شد. بطرف او رفت، خواست كلامي بگويد، اما آن مرحوم روي از او بگردانيد و به جانب ديگر رفت.

در آن هنگام كه شيخ به آرامي به بالاي دار برده مي‌شد چنان تندبادي وزيدن گرفت كه گرد و خاك و‌دود از چشمها بيرون كشيد.

گوئي اين باد در آن مصيبت خاك بر سر مردم مي‌كرد و چشمها را از ديدن اين فاجعه برحذر مي‌داشت. حاج ميرزا عبدالله واعظ تهراني مي‌گويد اين باد و گرد و خاك بقدري شديد بود كه عكاسها هرگز نتوانستند عكس بگيرند و هر عكسي از اين موضوع ارائه شود به يقين جعلي است.

مدير نظام  مي‌گويد: به فاصله كمي جنازه از دار پايين آمد  و او را در حياط نظميه ابتدا روي نيمكتي گذاشتند اما مگر دست برداشتند، جماعت كثيري از مجاهدين و غيره از بيرون ريختند توي حياط محشري بپا كردند، همه ريختند دور جنازه و با قنداق تفنگ و لگد آنقدر به آن ميت زدند كه خون آبه از سر و صورت و دماغ و دهان و گوش آن بزرگوار بر روي گونه و محاسنش جاري شد. هر كس هرچه داشت مي‌زد. آنها كه دستشان نمي‌رسيد آب دهان مي‌انداختند. قسم به مقدسات عالم در گودال قتلگاه كربلا چنين معامله‌اي كوفيان نكرده بودند. ازدحام جمعيت هر آن بيشتر مي‌شد، يكمرتبه ديدم يكي از سران مجاهدين كه مرد تنومند و چهارشانه‌اي بود وارد نظميه شد و مردم و ديگر مجاهدين به احترام او راه باز كردند تا آمد بالاي نعش خدا را شاهد مي‌گيرم كه هرچه خواستم گفته امير نظام را كه آن مجاهد با نعش آقاي چه عملي كرد در اين سطور بنويسم، از روحانيت و همچنين عموم مسلمين و حتي نوع بشر خجالت كشيدم. بگذاريد فقط بغض گلويم و اشك چشمم گوياي اين قسمت از ماجرا باشد. مديرنظام مي‌گويد:‌در حالي كه مغزم داغ و بدنم مي‌لرزيد، از بالا مرا به اسم صدا كردند و گفتند مردم را بيرون كنيد، گفتم نمي‌توانم عده‌اي از مجاهدين و مامورين را فرستادند، با عجله مردم بيرون ريختند، دستور دادند جنازه را مرتب كنيد، من با پارچه‌اي سر و صورت آقا را پاك و پرده‌اي روي او كشيديم. از بالا دستور دادند در را باز كنيد، چون در نظميه باز شد، ديدم مردي عصازنان با لباس مشگي وارد و يكراست بر بالاي سر آقا آمد. با عصا پرده را از روي آقا بالا زد و همينطور كه تماشا مي‌كرد بلندبلند با زبان تركي فحش نثار دشمنان آقا مي‌كرد. اين شخص سفير دولت عثماني بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:35  توسط عاکف  | 

 

سياست ها و اقدامات روسيه براي تغيير

 

 هويت ايراني ـ شيعي « ايران شمالي »

 

 

ولي جباري / كارشناس علوم اجتماعي

 

 

 

حكومت ديكتاتوري كمونيستي شوروي با وجود بيش از 70 سال تسلط بر  جان و مال مردم مسلمان ايران شمالي، سياستهاي ضد ديني و ضد بشري روسها در تمامي ابعاد زندگي مردم، سركوب سازمان يافته اسلام در تمامي ادوار حكومت تزار و بخصوص در دورة شوروي (دورة حاكميت كمونيسم) و به ظن خود تربيت دو نسل از مردم با ايدئولوژي ضد بشري كمونيستي، هيچ وقت نتوانسته است اهداف دلخواه خود را بدست آورد. زنده ماندن دين اسلام و تعلق مردم به تشيع، اگر چه با انحرافاتي در طول 70 سال حكومت كمونيستي، همراه بوده است، اما اين خود يكي از معجزات دين آسماني اسلام مي‏باشد كه در اين راه بايد خدمات علماي ايران شمالي (جمهوري آذربايجان)، مؤمنيني كه با جان و دل در احياي دين اسلام قدم برمي‏داشتند و نقش آيين‏هاي ديني مرسوم و سنتي از جمله عزاداريها، نذري‏ها و سفره‏هاي منتسب به ائمه (ع) مدنظر قرار گيرد و يكي از اصليترين عوامل زنده ماندن دين اسلام در اين سامان، نقش علماي ديني بوده است .

 

 

حكومت ديكتاتوري كمونيستي شوروي با وجود بيش از 70 سال تسلط بر جان و مال ملت مسلمان ايران شمالي، سياستهاي ضد ديني و ضد بشري روسها در تمامي ابعاد زندگي مردم، سركوب سازمان يافته اسلام در تمامي ادوار حكومت تزار بخصوص شوروي و به ظن خود تربيت دو نسل از مردم با ايدئولوژي خود، هيچ وقت نتوانسته است اهداف دلخواه خود را بدست آورد.

«مردم مسلمان ايران شمالي از ريشه‏هاي اسلامي خويش با افتخار ياد مي‏كنند و خود را فرزندان امت اسلامي مي‏خوانند. آنان به شدت با روسي شدن جامعه خود به مقابله برخاسته و در انديشه ارتباط با دنياي اسلام هستند. بطور كلي مبارزه با دين براي دولت شوروي كار آساني نبود، زيرا مسلمانان در برابر اين ايده به سختي مقاومت مي‏كردند. به رغم تمام كوششهايي كه كمونيست‏ها براي مقابله با دين و نابودي مذهب به عمل آوردند، مسلمانان دست از دين خود برنداشتند و كمونيستها به خوبي اين مطلب را درك كرده بودند كه دين از بزرگترين نيروهايي است كه تبليغات آنها را خنثي كرده و سد راه نقشه‏هاي آنان در جهت آرام ساختن ملتهاي تحت حكومت كمونيسم بوده است»(1)

 

با استقرار 70 سال حكومت الحادي كمونيستي و گذشت چند دوره زماني، دين اسلام هميشه در خاطرة مسلمانان حفظ شده است و حتي در حركات آزادي خواهانه مردمي اين سرزمين در آستانة فروپاشي شوروي شعارهاي اسلامي مطرح شده بود و مردم اين كشور، جمهوري اسلامي ايران را به عنوان «كشور مادر» اولين پايگاه آرماني خود قلمداد كرده‏اند، اما متاسفانه با تدبير حاكمان غرب زده اين كشور و با تبليغات زهرآگين نسبت به ايران اسلامي، تلاشهاي بسياري صورت گرفته و مي‏گيرد تا روزبروز مردم ايران شمالي از خاستگاه اصلي خود يعني ايران دور شوند.

زنده ماندن دين اسلام و تعلق مردم به تشيع، اگر چه با انحرافاتي در طول 70 سال حكومت كمونيستي، همراه بوده است، اما اين خود يكي از معجزات دين آسماني اسلام مي‏باشد كه در اين راه بايد خدمات علماي ايران شمالي، مؤمنيني كه با جان و دل در احياي دين اسلام قدم برمي‏داشتند و نقش مراسم ديني مرسوم و سنتي از جمله عزاداريها، نذري‏ها و سفره‏هاي منتسب به ائمه (ع) مدنظر قرارگيرد و يكي از اصلي ترين عوامل زنده ماندن دين اسلام در اين سامان، نقش علماي ديني بوده است.

 

سياستهاي نظري ـ تبليغي، ممنوعيت‏ها، فعاليت‏هاي ضدديني و خفقان‏هاي

 

صورت گرفته عليه مسلمانان

 

بعد از جدايي مناطق قفقاز از تركيب ايران، حكومت تزار بيشتر بر جنبه‏هاي تعلق فيزيكي و رسمي اين مناطق حساس بود و اگر چه در جهت تغيير هويت فرهنگي مسلمانان تلاشهايي انجام مي‏پذيرفت، اما حكومت تزار به دليل مشكلات داخلي و بين المللي خود، مانع مراودات اجتماعي، تحصيلي ، فرهنگي، اقتصادي مردم قفقاز و بخصوص مسلمانان ايران شمالي با ميهن اصلي آنها يعني ايران نمي‏شد. رفت و آمدهاي مردمان دو سوي ارس عادي جلوه مي‏نمود و تغييرات بنياديني در اوضاع اقتصادي ـ فرهنگي مردم به وجود نيامده بود. در اين دوره علماي بسياري در جهت تحصيل علوم اسلامي به حوزه‏هاي علميه و مراكز دانشگاهي جهان اسلام سفر مي‏كرده‏اند و تجارت نيز به راحتي انجام مي‏شده است.

«در اين دوره صرف نظر از اينكه پيروان اسلام داراي همه گونه آزادي در ابراز عقايد ديني و مذهبي خود بودند، دولت وقت نيز اجازه هر گونه فعاليت علمي را درحدود قوانين موجود آن دوره به مسلمانان مي‏داد و اين شامل گرجستان كه مسيحي بود نيز مي‏شد و مسلمانان آيين‏هاي ديني را به راحتي بجا مي‏آوردند... نه تنها در شهرهاي بزرگ، بلكه در شهرهاي كوچك و حتي در روستاها نيز مساجد و معابد اسلامي داير بود. اهالي مسلمان اين نواحي با تشكيل انجمنهاي خيريه براي بسط و نشر فرهنگ و تمدن اسلامي كوشش مي‏كردند.

مسلمانان مي‏توانستند صرفنظر ازفعاليت‏هاي داخلي، با برادران اسلامي خود در ساير نقاط جهان ارتباط برقرار نمايند و قافله‏هاي زيادي از مسلمانان روسيه براي زيارت و عبادت راهي مشهد مقدس در ايران و مكه معظمه مي‏شدند. آمار منتشره نشان مي‏دهد كه در زمان تزار قريب به 60 هزار نفر از مسلمانان به قصد زيارت حج از طريق ايران و يا راههاي ديگر به مكه مسافرت كرده بودند.»(2)

 

البته ذكر اين نكته ضروري است كه حكومت تزار پس از اشغال سرزمين‏هاي قفقازي ايران، مسلمانان اين منطقه را به شدت تحت ستم و محدوديت قرار مي‏داد و جنايتهاي گسترده‏اي را در حق آنها مرتكب مي‏شد. اما پس از تثبيت حاكميت تزار بر سرزمين‏هاي اشغالي ايران، تا حدودي از ستم‏ها و آزارهاي مأموران مسكو كاسته شد و تلاش گرديد تا به صورت عادي آزادييهايي به مسلمانان داده شود كه براي الحاق دوباره به ايران زمينه فراهم نگردد.

 

با حاكميت كمونيستها، حكومت شوروي جهت تقويت حزب كمونيست آذربايجان، در راستاي كسب دو هدف زير برنامه‏ريزي نمودند:

 

1ـ قطع پيوندهاي ديني و تاريخي مردم اين خطه، از گذشته اسلامي و همچنين محيط مسلمان ايراني آن

 

 2 ـ گسترش و صدور انقلاب كمونيستي در خاور نزديك كه ايران شمالي بهترين پايگاه محسوب مي‏شد.

 

«استالين در آغاز زمامداري خود مي‏كوشيد تا مسلمانان را از اعتقاد به اسلام باز دارد و به همين منظور فشارهاي فراواني بر نواحي مسلمان‏نشين وارد مي‏كرد. مرزهاي جامعه اسلامي شوروي را با كشورهاي اسلامي و مجاور به شدت كنترل مي‏نمود و مسلمانان را از زيارت حج و اماكن ديني كشورهاي اسلامي باز مي‏داشت. يكي ديگر از نقشه‏هاي روسيه در جايگزيني مذهبي و قومي با هدف قطع پيوند مسلمانان از تاريخ و مذهب و وطن اصلي‏شان ايران، جايگزيني ارامنه و روسها به جاي مسلمانان در مناطق مسلمان‏نشين به خصوص ايران شمالي بود. حاكمان دولت شوروي سابق براي خفه كردن مسلمانان سعي مي‏نمودند تا اهالي ساير نقاط روسيه را تحت عنوان اينكه شهر بادكوبه شهري صنعتي و معدني مي‏باشد و لزوم افزايش كارگر و ... وجود دارد، به اين شهر كوچ داده و به اين طريق جنبه اسلامي  بودن اين شهر را از بين برده و آنرا به يك شهر تمام عيار روسي تبديل كنند، بطوريكه در راس تمام دوائر ، بنگاهها و شركتهاي حساس ، بجز چند نفري كه بنام كميسر يعني وزير محسوب مي‏شدند و در بين آنها نيز پستهاي حساس به ارامنه و روسها و يا يهوديها

 

تعلق داشت، به غير مسلمانان و غير آذريها واگذار مي‏گرديد و در بخش‏هاي داخلي نيز شهرها را به اسامي بزرگان و سرلشكرهاي روسيه، موسوم و بخشهاي نفت خيز را هم به نام لنين نفت، استالين نفت، مولو نفت و ... اسم مي‏گذاشتند.»(3)

 

 

دولت شوروي نام يكي از مشهورترين و تاريخي‏ترين شهرهاي ايران شمالي يعني گنجه را به «كيروف آباد» و خان كندي را به «استپاناكرت» تغيير نام داده و تعداد زيادي از ارامنه و روسها را در آنجا ساكن كرده بود. آنها همچنين در منطقه قره‏باغ سياست فوق را اجرا نمودند؛ به طوري كه در حال حاضر اين منطقه كه

 

مورد اختلاف ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) و ارمنستان است، به يكي از مناطق بحراني دنيا تبديل شده است و قدرتهاي بزرگ با استفاده از اهرم‏هاي اختلاف آوري كه تخم آن سالها پيش پاشيده شده است، منافع خود را در آن پيگيري مي‏كنند.

«به طور خلاصه استراتژي روسها براي مطيع ساختن مسلمانان به صورتهاي زير انجام مي‏گرفت :

 

1)‏ تاسيس مهاجرنشينهاي روستايي روسي.

 

2)‏ ترويج مسيحيت ارتدكس با حفظ سيماي ملي و بدون تحميل زبان و فرهنگ روسي

 

3) تغيير دين و جذب مسلمانان در محيط اجتماعي و فرهنگي روسي.

 

4) جذب نخبگان.

 

5)اسلام ستيزي و اقدام جدي براي محو اسلام به صورت نظري و تئوري.

 

6) بيرون راندن، كوچانيدن، كشتار جمعي و تحقير مسلمانان(4)

 

شدت ممنوعيتها و خفقان عليه دينداران به حدي بوده است كه مسلمانان و مؤمنين در انجام فرايض ديني خود حتي به ديوار خانه‏هايشان نيز اعتماد نداشته‏اند. مسلمانان به جرم كوچكترين تظاهر به دين سركوب شده و به مجازاتهاي مصيبت باري محكوم مي‏گرديده‏اند كه در راه گسترش مباني ديني و مبارزه با ملحدين، شاهد مجاهدت علما و مجاهدين بسياري بوده‏ايم كه نبايد از تلاشها و مبارزات آنان غافل ماند. انسانهايي كه در اين راه شربت شهادت نيز نوشيده‏اند

.

شدت و نوع برخورد حاكمان كمونيستي با مسلمانان در سال‏هاي اول (تا سال 1929) نسبت به سالهاي بعد (تا سال 1942) متفاوت بوده است. براي توضيح بهتر اين وقايع چند دوره زماني را يادآور خواهيم شد:

 

1)      دوره اول حكومت كمونيستها (1930ـ1920)

 

دراوايل دهه 1920 . م (1309 ـ 1299 شمسي) نظارتهاي شديدي بر مسايل ديني و دينداران اعمال مي‏شود.  ديانت تحقير و به تدريج، دينداران فعال دستگير و محبوس مي‏گردند. تيغ شمشيرها و دستبندهاي آهنين در ابتدا روحانيون را نشانه مي‏رود، چرا كه بعد از اشغال ايران شمالي، مبارزه ايدئولوژيك اين روحانيون وعلماي ديني مانع پيشرفت كاري و ايده‏هاي الحادي روسها مي‏گرديد و آنها مي‏توانستند از اعمال خود نتيجه بگيرند.

«در دانشگاهها، مدارس، مساجد و ... جريانهاي مختلفي را عليه دين به وجود مي‏آوردند. تبليغات منفي و سياستهاي ضد ديني به صورت كوتاه مدت جواب نمي‏داد چرا كه ديانت در ذات مردم نقش بسته بود. معارف ديني و همچنين تمدن قبل از سالهاي قرن 20 در ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) خوب رشد كرده بود. تعداد روشنفكران و علماي ديني روزبه روز افزايش مي‏يافت و آنان جايگاه علمي و ديني خود را در جامعة‌ مسلمان ايران شمالي باز مي‏يافتند. علمايي كه مجتهد بوده و از حوزه‏هاي علميه مشهد، قم، نجف و ... آن دوره كسب علم كرده بودند و بعضي‏ها نيز به مرجعيت دست يافته بودند.

با دستور لنين ، تلاش براي كشتار روحانيون و روند تبعيد و زنداني نمودن آنها آغاز مي‏گردد. عده‏اي به اقصي نقاط شوروي منتقل و در ميان روسهاي وحشي به كارهاي دون از شأن گمارده مي‏شوند. در مرحله‏اي ديگر تعداد زيادي از آنها كشته مي‏شوند. 800 روحاني به قتل مي‏رسد كه از اين تعداد، 17 روحاني مجتهدهايي بوده‏اند كه در حوزه‏هاي نجف، قم، مشهد و ... تحصيل كرده بودند. علماي معاصر مي‏گويند، فلسفه و كلام هميشه در انحصار علماي ديني ايران شمالي بوده است. آيت الله سيد غني بادكوبه‏اي و آيت الله شيخ قدرت الله ابراهيمي نماينده مرجع تقليد آن زمان (آيت الله اصفهاني)، از آن جمله هستند كه به طرز فجيعي به شهادت رسيده‏اند. مبارزه در راه دين خدا اصيلترين شعار آنها بوده است.»(5)

 

كشتار و سركوب مسلمانان اگر چه به دليل شيعه بودن مردم ايران شمالي شدت و حدت بيشتري داشت ولي ساير مناطق شوروي نيز از اين حركات ضد ديني بي‏نصيب نبودند.

در دهه اول حكومت كمونيستي، به دليل وابستگي شديد مردم به مباني ديني و اسلامي و با وجود تبليغات شديد ضد ديني الهام گرفته از لنين كه دين را افيون ملتها مي‏انگاشت.،در عمل نوعي احتياط در سركوب و كشتار مردم رعايت مي‏شده است.

 

2)      دوره دوم حكومت كمونيستها (1942ـ1928)

 

ازاواخر سالهاي 1928 و با روي كار آمدن استالين كه از قدرت مسلمانان به عنوان اسلام انقلابي واهمه و با اين قشر عناد ويژه‏اي داشت، شكل مبارزه با دين ، افراطي و در قالب قتل عامهاي وسيع دينداران، روحانيون، تخريب مساجد و ... شروع مي‏گردد.

اين دهه را بايد يكي از مصيبت بارترين دوره‏هاي تاريخ بشري به خصوص تاريخ اسلام قلمداد بكنيم. با مرور اين دوره از تاريخ ايران شمالي كه حتي كمترين مطلبي پيرامون نسل كشي روحانيون شيعه در كتب نگاشته شده غرب و شرق و حتي در داخل آن ديار نيز باقي نگذاردند، هيچ انسان آزاده و مسلماني نمي‏تواند متاثر نشده و چشمان خود را اشك آگين نسازد.

اگر بخواهيم فعاليتها و حركات ضد ديني و ضد انساني رژيم ديكتاتوري كمونيستي را در بياني كوتاه خلاصه بكنيم، نتيجه زير با  واقعيت مطابقت بيشتري خواهد داشت:

الف) حركت‏هاي ضد اسلامي

 

ـ  ويران كردن مساجد، خانقاهها، زيارتگاه‏ها و ... جهت جلوگيري از تجمع مسلمانان.

ـ افيون ملتها خواندن دين، كشتارهاي وسيع و به خاك و خون كشيدن مسلمانان.

ـ ‏ قطع ارتباط ميان جماعتهاي اسلامي و جهان.

ـ ايجاد نفاق ميان مسلمانان.

ب) كوششهاي ضد ارزشي و ضد فرهنگي

ـ از ميان برداشتن خط عربي و فارسي و جايگزيني خط كريل و لاتين به منظور انقطاع فرهنگي ميان نسل حاضر و نسل آينده .

ـ بريدن هر نوع ارتباط فرهنگي ميان مسلمانان قفقاز و آسياي مركزي با جهان اسلام.

ـ ايجاد نظام اشتراكي مسلط در امر كشاورزي و از ميان برداشتن سنتهاي توليدي.

ـ كوشش در روسي كردن زبان عمومي و التقاط نژادها بر پايه نژاد برتر روس.

ـ خدشه وارد كردن به حرمت زنان مسلمان با طرح مبارزه براي آزادي.

ـ مهاجرت دادن گسترده روسها به سرزمينهاي تاريخي مسلمانان.

ـ برپايي مجالس عياشي و ضد اخلاقي.

ـ حركت‏هاي سياسي و اجتماعي.

 

ج) مطرح كردن قوم گرايي و نژادپرستي

 

ـ ملت سازيهاي سياسي، ايجاد احساسهاي ملي و محلي براي جلوگيري از اتحاد و وحدت كشورها و بخصوص ترويج ايده نژاد پرستانة پان آذريسم براي ايجاد فاصلة معنوي ميان مردم ايران شمالي با وطن اصلي‏شان ايران.

ـ پيوند دادن سرنوشت حكومتي و اجتماعي و فرهنگي تمام ساكنان و جماعتهاي مسكو.

ـ مبارزه با نهضت‏هاي ملي ، انحلال حزب مسلمانان قفقاز.

ـ درهم ريختن انديشه‏هاي اصيل.

 

د) ‌انواع تصفيه‏ها

 

ـ كشتار ، اعدامهاي وسيع زندانيان و تبعيد و ايجاد اردوگاههاي كار اجباري در سيبري.

ـ دژهاي برخاسته از تعصب ناميدن آثار تاريخي و مذهبي.

ـ عزل و انتصاب در هر پست و مقام با راحتي تمام.

ـ تخريب مساجد و اماكن ديني»(6)

 

3)‏ آزادي‏هاي محدود ديني در جريان جنگ جهاني دوم و پس از آن

 

با از سرگيري جنگ جهاني دوم و مطرح شدن شوروي به عنوان يكي از طرفهاي اصلي جنگ، و با شرايط سخت جنگي كه لزوم حضور داوطلبانه نيروها و از جان گذشتگي سربازان را طلب مي‏كرد، آزاديهاي محدودي در زمينه دين با هدف فوق و ايجاد روحيه جنگي داده مي‏شود. روحانيون درباري و همچنين ريش سفيدان و دينداراني كه سوابقي از آنها وجود داشت، جهت تحريك  سربازان به جنگ با ايده‏هاي ديني به مناطق جنگي اعزام مي‏شوند و رسانه‏ها دراين جهت فعال گشته و در ظاهر آزاديهاي محدودي براي انجام فرايض ديني داده مي‏شود. اما؛ «اين آزاديها ظاهرسازي و در جهت نشان دادن آزادي ديني در ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) و يا ساير مناطق مسلمان نشين شوروي سابق بود. در واقع آزادي ديني وجود نداشت و به جز چند مسجد كه آن هم براي نمايش به سفراي خارجي و خبرنگاران باز بودند، بقيه مساجد و اماكن اسلامي را بسته بودند. تا سال 1339 شمسي تمامي فعاليتهاي اسلامي و انجام فرائض ديني به صورت مخفيانه انجام مي‏پذيرفت و بعد از آن نيز با تظاهرات شديد عوامل امنيتي و اطلاعاتي شوروي سابق (ك.گ.ب) امكان انجام فرايض ديني به صورت محدودي وجود داشت.»(7)

البته بعد از مرگ استالين از فشارهاي ديكتاتور منشانه ضد ديني و ضد بشري كاسته مي‏شود و حتي براي به اصطلاح ترميم زخمهاي گذشته و حذف خاطرات و جنايات مصيبت بار خانوادهها دادگاههايي را تشكيل و جنايتكاران محكوم مي‏گردند.؟! همچنين زمامداران كمونيست در جهت جلب حمايت دول اسلامي در صحنه‏هاي سياسي، بين المللي و پاك نمودن چهره جنايتكارانه گذشته خود آزاديهاي محدودي به مسلمانان مي‏دهند و سفرايي را نيز به كشورهاي اسلامي گسيل مي‏دارند، اما اين سياستها نيز با اهداف زير صورت گرفته بود:

 

1ـ‏ قانع ساختن دنياي سوم به اينكه در شوروي و قفقاز رشد اقتصادي عالي وجود دارد.

 

2ـ قانع ساختن افكار عمومي جهان به اينكه در شوروي و قفقاز حكومت دموكراتيك وجود دارد.

 

3ـ قانع ساختن ملل اسلامي به اينكه شوروي دوست آنها مي‏باشد

.

حكومت شوروي با دعوت از رجال اسلامي و اعزام مفتي‏هاي حكومتي به كشورهاي اسلامي درصدد تحكيم روابط خويش با جهان اسلام برآمد، اما اين كشور در عمل نتوانست ذهن مسلمانان جهان را نسبت به خود تغيير دهد.»(8)

 

دولت شوروي براي تحت كنترل درآوردن امور ديني، سياستها و اقدامات ديگري از جمله احياي اداره روحانيون قفقاز را جزو برنامه‏هاي خود قرار داد.

 

4)‏ فلسفه ايجاد اداره روحانيون قفقاز

 

بعد از اشغال سرزمين‏هاي ايراني قفقاز به علت تعلقات شديد مذهبي مردم نواحي، به خصوص ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) كه اغلب شيعه مذهب هستند و همچنين تابعيت مسلمانان به مراجع تقليد و پرداخت وجوهات شرعي (خمس، زكات و ...) حكومت تزار با هدف تحت كنترل درآوردن امور ديني (اعم از عوايد مالي و مسائل اعتقادي)، قطع ارتباط مسلمانان با حوزه‏هاي ديني و مراجع تقليد خارج از مرزها و همچنين تربيت طلاب و ملاهاي معتقد به ايده‏ها و عقايد خود، اقدام به تاسيس اداره روحانيون نمود. ايجاد اداره روحانيون به سالها قبل از حكومت كمونيستها برمي‏گردد و اين سياست ابتدا در تاتارستان و آسياي مركزي و سپس در قفقاز به اجرا درآمده بود. «عموماً قبل از سال 1920 (1299 شمسي)، اداره روحانيون با هدف اصلي مبارزه با مرجعيت، قطع ارتباطات دينداران با علماي نجف، قم، خراسان و ... ايجاد شده بود. آنها مي‏خواستند مردم به تقليد صرف كفايت كنند و از اجتهاد و مراجع جدا باشند. در اين دوره اداره روحانيون هميشه زير نظر حكومت بوده و نيات آنها را عملي مي‏ساخته است.»(8)

 

بعد از انقلاب روسيه و حاكميت كمونيستها، تمامي برنامه‏ها و اعمال ديني تعطيل مي‏گردد و حتي فعاليت اداره روحانيون هم كه با اهداف روسها تشكيل شده بود، متوقف و بطور كلي همه چيز در عرصه دين قطع مي‏شود. اين سياست، تا اوايل 1319 شمسي تداوم داشت.

بعد از جنگ جهاني دوم و گسترش آزاديها و انتقاد از سياستمداران كمونيستي در تحت فشار قراردادن مسلمانان ـ تا حدي كه حتي متهم به كفر نيز مي‏شدند ـ لزوم تظاهر به آزادي ديني در نزد ملل جهان و بخصوص كشورهاي اسلامي و همچنين در اختيار گرفتن امور ديني و جلوگيري از فعاليتهاي مخفيانه مسلمانان و اسلامگرايان (مخصوصاً از سال 1321 به بعد) و ضرورت گشايش و گسترش اداره روحانيون، از طرف حاكمان كمونيستي احساس گرديد. هدف آنان، تربيت روحانيون درباري بود. بعد از دهه 1320 مركزيت اداره روحانيون را ابتدا در تاشكند تشكيل دادند . سپس به تفليس و آخرالامر نير به باكو انتقال دادند. بعد از آن مركزيت اداره روحانيون بادكوبه تبليغ و مطرح گرديد و لزوم تابعيت تمام مسلمانان (شيعه و سني) از اين اداره در اعمال و امور ديني اعلام گرديد.

بعد از مرگ استالين و با روي كار آمدن خروشچف اين سياست جنبه آشكار‏تري به خود گرفت. هدف اصلي آنها كنترل دين و القاي جدايي دين از سياست بود.

حاكمان كمونيستي وقتي ديدند كه مردم با وجود فشارهاي فراوان، دست از دين برنداشته و دينداري خود را به هر شكل ممكن تداوم مي‏دهند، به اين نتيجه رسيدند تا سياستي را اتخاد  كنند كه خودشان ملاها و روحانيون ديني را براي مردم انتخاب كنند. بسياري از اين ملاها و روحانيون ساختگي، از دانش ديني در سطح ابتدايي برخوردار بوده و تابع حكومت مسكو بودند.

ملاهاي درباري؛ حرفهاي ارتجاعي، خرافي و تحريفات ديني را به مردم ياد مي‏دادند. سياست خارجي دولت اين بود، تا در برابر انتقادهايي كه نسبت به اتحاد جماهير شوروي در خصوص عدم اجازه فعاليت ديني مي‏شد، ظاهرسازي كنند. كشورهاي اسلامي نسبت به شوروي به ديده كفر نگاه مي‏كردند و حكومت شوروي نيز در صدد بود تا با اين كار به حكومت خود مشروعيت داده و اينگونه القا‌ كند كه در اين كشور نيز آزادي ديني وجود دارد.

آنها براي مبارزه با دين، ملاهاي بي‏عقيده، بي‏خاصيت، بي‏اعتقاد، ارتجاعي و طرفدار كمونيست پرورش دادند . ملاهاي درباري حتي بعد از بيرون آمدن از مسجد اقدام به شرابخواري نيز مي‏كردند، و در صدد القاي اين نگرش به دين بودند كه مي‏توان نماز خواند، مسجد رفت و در عين حال شرابخواري ، قماربازي و صدها كار خلاف شرع را نيز انجام داد. آنها در كار خود تا حد زيادي موفق بودند و برخي از مشكلات كنوني ديني بعد از استقلال ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) از اين مسأله نيز تأثير پذيرفته است به طوري كه وقتي صحبت دين در بين مردم مي‏شده و مي‏شود فكر مردم به « اداره روحانيون » معطوف مي‏شود.

« روحانيون درباري از مشهورترين سرمايه‏داران ايران شمالي مي‏باشند. اگر در حال حاضر ترويج دين در فشار انجام مي‏گيرد و شيعيان در مشكل هستند، براساس سياستهايي است كه از سال‏هاي قبل تاكنون، توسط اين اداره عملي شده است. سياستهايي كه براي حال حاضر و آينده اسلام تدارك ديده شده است.»(9)

اغلب روحانيون اين اداره، كساني مي‏باشند كه تحت حمايت و القاي حكومت به ملاهاي درباري مشهور هستند. آنها با خط دهي دولت و به خصوص نيروهاي امنيتي با مردم حرف مي‏زنند. بيشتر دنبال اهداف دولتي هستند و ايمان و عقيده ديني ندارند و بنابر ضرورت حكومتي به وجود آمده‏اند.

اگر چه در ماهيت سياست كنترل ديني و اهداف سكولاريستي حاكمان كمونيستي در ايجاد اداره روحانيون قفقاز، هيچ شكي وجود ندارد، اما در اين ميان افرادي بودند كه با هدف يادگيري و ترويج اهداف ديني وارد اين اداره شده بودند.

آنان براي زنده ماندن دين اسلام تقيه كرده و در مقابل حكومت مقاومتي از خود نشان نمي‏دادند و سعي مي‏كردند به نوعي اسلام را تبليغ و تعليم دهند. روحانيوني كه در نقاط مختلف ايران شمالي پراكنده بودند، ولي كاملاً تابع حكومت و اداره روحانيون نشده بودند و عقايد ديني را به مردم آموزش مي‏داده‏اند.

آخوند علي بنده كه در شهر باكو تعليمات ديني مي‏داده است، آخوند مصيب در شهر صابر آباد، ميرزا خليل در نفت چالا كه 10 سال نيز در زندان‏هاي شوروي بوده است، ملا احمد در علي بايراملي، آخوند بلبل، ملا علي، شيخ محسن از شيخ الاسلام‏هاي اداره روحانيون قفقاز بوده‏اند كه غير از كارهاي ظاهري اين اداره، به صورت مخفيانه و تا حدودي آشكارا بعد از سال‏هاي 1332 (سال مرگ استالين) و 1354 به تبليغ و تعليمات ديني مي‏پرداختند.

بعد از فروپاشي شوروي و استقلال ايران شمالي ، به دليل اعتقادات غير ديني، سكولار و لائيك بودن حاكمان اين كشور، ماهيت اداره روحانيون قفقاز حفظ شده است و با اهداف قبلي ولي در شكل به اصطلاح دموكراتيك‏تر[؟!] ادامه فعاليت مي‏دهد. ضمن اينكه حكومت با ايجاد كميته امور ديني در داخل دولت تلاش مي‏كند با سياستهاي مختلف وارد اجتماع شود و اين اداره را نيز از حالت تك‏روي دور نگه دارد.

قتل عام و شهادت وسيع علماي‌ديني و تخريب گسترده مساجد و اماكن مذهبي

در دوره‏هاي مختلف فوق‏الذكر فشارهاي زيادي بر مسلمانان وارد شد. علماي بسياري شهيد و اماكن مذهبي زيادي از بين رفتند. در ذيل با استناد به منابع در دسترس گزيده‏هايي از آنها را در مناطق مختلف ايران شمالي  توصيف مي‏كنيم.

«از سال 1308 الي 1318، بيش از 300 هزار نفر از مردم (علماي ديني، روشنفكران، صاحبان ساير علوم و ...) توسط تشكيلاتهاي مختلف كمونيستي قتل عام شده‏اند.»(10)

«از سال‏هاي آخر دهه 1930 (1309) تعقيب علماي ديني شروع مي‏شود. قرآن به مثابه يك كتاب زيان‏آور ممنوع مي‏گردد. در ايران شمالي حتي يك مسجد باقي نمي‏ماند. مساجد يا تخريب مي‏گردند و يا به كلوب، كتابخانه ، مدرسه و يا انبار تبديل مي‏گردند. در قصبه قبا در عرض 22 روز (از 15 دسامبر 1928 الي 6 ژانويه 1929) 18 مسجد تخريب و يا تبديل به كلوب، انبار و ... مي‏شوند.

در طول سال 1308 شمسي ، حدود  400 مسجد در ايران شمالي بسته شده و 120 مسجد تخريب و يا تبديل به مدرسه و ... مي‏شود.»(11)

در حالي كه طي يك آمار رسمي قبل از انقلاب بلشويكها، فقط در شهر بادكوبه 34 مسجد وجود داشت، اين رقم در سال 1328 به يك مسجد كاهش يافته بود كه وجود آن مسجد هم [مسجد تازه پير] بيشتر جنبه سياسي و در جهت نشان دادن آزادي ديني در شوروي به سفيران كشورهاي خارجي و خبرنگاران بود. قتل عام و كشتار مسلمانان به خصوص علماي ديني، در بين سالهاي 1316 ـ 1322 از دوره‏هايي است كه هرگز از خاطره‏ها محو نخواهد شد.

« در فاصله سال‏هاي 1313 تا 1317 شمسي تعداد 27 هزار و 458 نفر در اين جريان كشته شده‏اند كه در ميان آنها علماي ديني كم نبوده‏اند. در ميان گلوله باران شده‏ها مترجمين و مفسرين قرآن نيز بوده‏اند.»(12)

سال 1316 (1937 ميلادي) به سال قتل عام گسترده علماي ديني مشهور است، به طوري كه اسلام گرايان ايران شمالي اين سال را ضرب المثل بالاترين حد فشار و خفقان بر مؤمنين و روحانيون بيان مي‏دارند. مناطق مركزي و مكان‏هايي كه مركزيت تحصيل و تدريس علوم ديني را دارا بودند و يا شهرهايي كه امام‏زاده و يا اماكن مقدسي در آن جا داشتند، بيشترين آسيب‏ها را ديده‏اند. در ذيل ـ هر چند كم ـ به چند محلي كه ضربات بيشتري را متحمل شده‏اند، مي‏پردازيم:

 

نارداران و مشد آقا

 

نقش روستاها و قصبات اطراف بادكوبه بيشتر از خود اين شهر در تاريخ اسلامي ايران شمالي موثر بوده است و آثار تاريخي اسلامي بسياري درآنها ديده مي‏شود. قدمگاه منتسب به حضرت علي (ع) در روستاهاي چسبيده به بادكوبه (بوزونا) قرار دارد و روزانه محل زيارت دهها تن از مردم ايران شمالي مي‏باشد.

نارداران و مشد آقا از قديم الايام محل تدريس وتحصيل طلاب علوم ديني بوده و در سال 1316 (1937 ميلادي) مصادف با اوج مبارزه با مذهب و دين ستيزي علماي مومنين و روحانيون ديني با شديدترين شكنجه‏ها به شهادت رسيده‏اند. قرآنها را سوزانده و مساجد را تخريب و اماكن مذهبي را تبديل به موزه‏هاي باستان شناسي كردند. مسجد روستاي نارداران در زمان كمونيستها تبديل به موزه اسكلتهاي تاريخي و انبار تجهيزات كشاورزي گشته بود. اثرات بر جاي مانده از شليك ناجوانمردانه توپهاي جنگي بر روي گلدسته‏ها و مناره مسجد نمايان است. كتيبه‏هاي موجود درمسجد از زمان شيخ بهايي و شاه عباس بر جاي مانده است كه با الفباي عربي و فارسي نگاشته شده‏اند. انسانهاي بزرگي چون ستار بهلول‏زاده در اين شهر مي‏زيسته است. مسن ترها مي‏گويند: او تا زمان مرگ، الفباي كريل را به كار نبرد و معتقد بود؛ با نگاه به آن صداي پاي ارتش روسيه در خاطره‏اش تداعي مي‏شود.»

از قديم الايام قصبه نارداران در زمينه تربيت علماي ديني شهرت داشته است و همين خصوصيت موجب شده است تا قربانيان زيادي تقديم حريم ديانت كند در حال حاضر نيز رهبر حركت اسلامي ايران شمالي، حاج علي اكرام علي زاده در قصبة نارداران زندگي مي‏كند. براي شناخت علماي شهيد اين خطه در سال‏هاي 1316 (1937 ميلادي)، پاي صحبت چند نفر از مومنين مي‏نشينيم، اگر چه در صحبت‏هاي آنها بعضاً تفاوتهايي ديده مي‏شود، ولي به دليل سپري شدن زمان طولاني از اين رخدادها، اين مسأله طبيعي جلوه مي‏كند:

« در حالي كه قصبه نارداران در سال 1316 حدود 1500 ـ 1000 نفر جمعيت داشته است، در اين دوره كمونيستها پنجاه روحاني (و يك نفر معترض به دستگيري علما) را دستگير و به شهادت رسانده‏اند. يك سري از علما را به ساير مناطق سردسير شوروي از جمله سيبري تبعيد كرده و عده‏اي را در چاههايي در نزديكي روستاهاي بوزونا، هوسان، قلعه و ... مي‏انداخته‏اند و كشاورزاني كه سحرگاهان براي انجام كار از آن محلها عبور مي‏كرده‏اند، احتضار و آخرين حركت‏هاي اجساد علماي مدفون در زير سنگها را مشاهده مي‏كرده‏اند. در آن سال‏ها 70 هزار نفر از علماي ديني و غير ديني كشته مي‏شوند كه روحانيون، صاحبان قلم، شعرا‌، هنرمندان و ... از آن جمله بوده‏اند. عده‏اي را به شهرهاي دور افتاده شوروي از جمله اوجار و سيبري برده و در آنجا تيرباران مي‏كنند و عده‏اي را در زندان‏هاي ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) به قتل مي‏رسانند.»(13)

آيت الله شيخ عبدالغني بادكوبه‏اي را كه فردي دانشمند و جسور، و  به عنوان نماينده مراجع شيعه در ايران شمالي مطرح بوده است، در نزديك شهر بادكوبه تيرباران كرده بودند: «شهيد راه دين، قرباني راه ذلت ناپذيري، جان باخته راه شرف، قهرمان حق و راستي، آموزگار صديق و دلباخته كلام الهي و هوش بالا از خصوصيات فردي و اجتماعي شهيد آيت الله شيخ عبدالغني بادكوبه‏اي بوده است. او از مبارزه دست نكشيد و به جرم دفاع از حريم ديانت، قرآن و تلاش در راه پياده كردن ايدئولوژي حق و حكومت الهي زنداني و بعد از 4 ماه حبس در سال 1350(ه . ق) به شهادت رسيد. در كنار اين شخصيت بزرگ، دو شخصيت و دانشمند و از قهرمانان جنبش اسلامي يعني سيد محمد و شيخ حنيفه بادكوبه‏اي نيز شربت شهادت در راه تبليغ و دفاع از دين را نوشيدند. شيخ حسن رامانائي از دهكده بزونا در ساحل درياي خزر و در منطقه  بادكوبه و خطيب توانا شيخ كامياب نيز از قربانيان اين سال‏ها (1937) بودند و عده زيادي نيز به نقاط ديگري تبعيد گرديدند. از اعدام شدگان ديگر، دانشمند مبارز ميرزا عبدالغفار اردوبادي بوده است كه بعد از دستگيري شهيد عبدالغني، او نيز كه مردي فاضل، روحاني مؤلف و عالم بزرگي بود، دستگير و اعدام گرديد.»(14)

از ديگر علماي اين دوره شيخ محمد آقازاده بود. او پيش‏بين كرده بود كه؛ حكومت كمونيستي بيش از 70 سال دوام نمي‏آورد. همچنين نامبرده فضيلتهايي نيز داشته است كه دعاها و طي الارض‏هاي شبانگاهي او ضرب المثل مردم مي‏باشد. شيخ احمد آقا بزرگ كه عالمي برجسته در علم حكمت و شيخ باقر آقا كه در جسارت شهرت داشته و درمقابل توهين به اسلام هيچ وقت كوتاه نيامده و حكم الهي را اجرا مي‏نموده از ساير علماي سالهاي 1937 بوده‏اند.»(15)

«آيت الله شيخ احمد، آيت الله شيخ عبدالغني، آيت الله شيخ محمد امين و پسر ايشان، 5 عالم ديني بزرگ روستاي ما هستند كه به دريا انداخته شده‏اند. پدران ما نقل كرده‏اند در سال‏هاي 1313 تا 1316 بيش از 70 هزار عالم ديني، روشنفكر و ... را به شهادت رسانده‏اند. سنگ به كمر و پاهاي علماي ديني و روحانيون بسته و به دريا مي‏انداختند كه بعد از غرق شدن آنها عمامه‏هايشان روي دريا مفروش مي‏شده است و از دور مانند دسته‏هاي پرندگان سفيد نمايان مي‏شده‏اند ولي وقتي نزديك آن مي‏رسيدند، عمامه شهيد را مي‏ديده‏اند. عده‏اي ديگر را داخل چاهها انداخته و سنگ بر روي چاهها مي‏گذاشته‏اند. عده‏اي را تيرباران و عده‏اي به مناطق سيبري و ... تبعيد كرده‏اند. هدف آنها از اين همه بيدادگري، ريشه كن كردن ديانت و شيعه‏گري بوده است.»(16)

در سال 1316 عالمان ديني بسياري را در روستاي نارداران به شهادت رساندند. آنها را در چاهها انداختند تا اثري از آنان باقي نماند. اين اعمال در جهت ترساندن مردم از انجام اعمال ديني صورت مي‏گرفت. پنج عالم بزرگ ديني از نارداران به شهادت رسيد. شيخ احد آقا، شيخ رسول و شيخ آقا از آن جمله هستند. بعد از آنها علمايي چون شيخ اعلا، آقا محسن و مشهدي مظاهر راه آنها را ادامه مي‏دهند ولي آنها نيز مصون از شكنجه‏ها و فشارهاي حكومت نمي‏گردند و مشهدي مظاهر بعد از 10 سال تبعيد در سيبري جان خود را از دست مي‏دهد. بعدها برادرانش راه او را ادامه مي‏دهند.»(17)

« شنيده‏ايم كه در سال 1316 علمايي كه در نجف، قم، مشهد و ...تحصيل كرده بودند، در چاههايي كه در نزديك بادكوبه قرار داشته و نارگين ناميده مي‏شده‏اند، مي‏انداخته و سپس چاهها را با ديناميت منفجر و آنها را به شهادت مي‏رساندند. 8 ـ 7 عالم بزرگ ديني از نارداران به سيبري تبعيد شده‏اند. شيخ ميرزا معلم ملك اف، شيخ محمد امين، شيخ ميرغني بادكوبه‏اي، از آن جمله‏اند ... علماي بسياري نيز خانه نشين شده بودند.»(18)

زيره

« از شهداي سالهاي 1316 (معروف به سال 37 يعني 1937 در ميان مردم ايران شمالي) ، حبيب الله عليزاده فرزند ملا تيمور مي‏باشد كه با رشادت تمام در جهت بسط كلام الهي مبارزه مي‏كرد و در راه امر به معروف و نهي از  منكر از هيچ كسي واهمه‏اي نداشت و بي‏باك و بي‏اعتنا به تشبثات كمونيستها به راه خود ادامه مي‏داد تا اينكه دستگير و بعد از شكنجه‏هاي بسيار در سيبري شربت شهادت نوشيد. حكام بلشويك حتي جنازه او را هم تحويل ندادند و هم اكنون جسد به خون خفته او در سيبري مدفون مي‏باشد. رژيم خون آشام كمونيستي بعد از گذشت 20 سال از شهادتش در سال 1337 با كمال بيشرمي  در دادگاهي فرمايشي حكم به بيگناهي وي داد. او شهيد با رسالت، در حال هجرت، تبليغ دين و مبارزه با زشتي‏ها و تباهيها بود.»(19)

مناطق جنوبي ايران شمالي به دليل مجاورت با جمهوري اسلامي ايران نسبت به ساير مناطق ايران شمالي، فرهنگ ديني نزديكتري را با ايران دارا مي‏باشد و در طي ساليان متمادي نسبت به ساير مناطق اين كشور آسيب‏هاي فرهنگي ـ ديني كمتري را (بطور نسبي) متحمل شده‏اند.

ماسالي

از نظر فرهنگي و قومي، ماسالي‏ها تالشي مي‏باشند و هم اكنون نيز مانند آنها زندگي مي‏كنند. جمعيت اين شهر به اندازه جمعيت آستاراي ايران مي‏باشد. ماسالي از قديم الايام، شهري مقدس، عالم پرور و مجتهدخيز بوده است. در زمانهاي گذشته 17 مجتهد و عالم مشهور از اين شهر وارد عرصة فقاهت شده‏اند كه هم اكنون نيز مزار تعدادي از آنها از جمله مير باقر، مير اشرف، سيد جمال الدين، پير حسين، بابا ثابت و ... در اين شهر قرار دارد. در روستاي شيخ كلخوران زيارتگاه بزرگي براي سيد جمال الدين درست شده است كه در نزديكي شهر ماسالي قرار دارد.زيارتگاه ديگر، مرقد پير حسين است كه در آن كتيبه‏هاي مشهوري با نوشتار فارسي و عربي كه تعداد زيادي از آنها در طول تاريخ غارت شده است، در اين شهر قراردارد.

 

ساليان

 

شهر ساليان از روزگاران قديم به دارالمؤمنين شهرت داشته و عالمان ديني زيادي تقديم جامعه تشيع نموده است. يكي از مؤمنين اين شهر چنين مي‏گويد: «در سال 1316 يازده عالم بزرگ در ساليان وجود داشته است. اين علما قبل و بعد از سال 1269 شمسي در حوزه‏هاي ديني قم، خراسان و نجف به تعليم علوم ديني مشغول بوده‏اند كه  بسياري از آنها شهيد شده‏اند. سيد محمد آقا و مير اشرف آقا از قربانيان اين حوادث در سال 1302 بوده‏اند. اين علما را افرادي كه در زبان آذري به «قرمزي ملالار» مشهور هستند، در جهت منافع خود و پيدا كردن جايگاه اجتماعي و اقتصادي لو داده‏اند. عالمي مثل مير باقر آقا حتي در زندان نيز عزاداري ماه محرم را زنده نگه داشته بود و تفسير قرآن نوشته است. نقل كرده‏اند كه ايشان در زندان بعضي از مسيحيان را مسلمان كرده است او از سال 1316 تا 1320 در زندان بوده است. در اين منطقه در يك شب 1000 نفر از علماي دين، تاريخ شناسان، نويسندگان و ... را به قتل رسانده‏اند. به دار آويختن، گذاشتن سر به زير درها و مخصوصاً انداختن در دريا، از شيوه‏هاي قتلشان بوده است.»(20)

 

« ساليان از گذشته به دارالمؤمنين مشهور بوده است و علما و مؤمنين زيادي از اين منطقه در خدمت دين بوده‏اند. ملا عبدالله و ملا اشرف از قربانيان سال‏هاي 37 ـ 1934 م از مشهورترين و معروفترين علماي زمان خود بوده‏اند. ملا عبدالله به مردم درس اسلام و دينداري مي‏داد و بطالت حكومت كمونيستها را بيان مي‏كرد. او در سيبري به شهادت رسيد. ملا اشرف نيز با جاسوسي بعضي از دين فروشان دستگير شده و به شهادت مي‏رسد. از ديگر عالمان اين منطقه، ملا مختار بوده است. در حالي كه به او، دستور سوزاندن قرآن داده مي‏شود او سر، باز مي‏زند و به اين دليل هم به شهادت مي‏رسد. از شيوه‏هاي قتل علما و روحانيون در سال 1316 بستن سنگ به كمر و پاي علما و انداختن آنها در دريا بوده است. مي‏گويند: مردم از دور سفيدي بزرگي را مشاهده مي‏كرده‏اند كه توده‏اي از كبوتران سفيد در اذهانشان تداعي مي‏گرديد، اما بعد از رسيدن به نزديكي محل حادثه، عمامه‏هاي روحانيون را مشاهده مي‏نمودند كه سنگ بر پايشان بسته شده و به قعر دريا فرو رفته بودند.»(21)

 

لنكران

 

«شهر لنكران از مهمترين و معتبرترين شهرهاي ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) است كه معتدل‏ترين ناحيه اين منطقه، نام گرفته است. لنكران از قرن 12 هجري مركز خانات تالش بوده و سادات لنكران كه شعبه‏اي از سادات ضيابر است، بر آن حكومت مي‏كردند. آنها نيز تابع دولت‏هاي ايران بوده‏اند. جد آنها ميرجمال بيگ نام داشت.»(23)

 

شيروان

 

«شيروان سرزمين دولت شروانشاهان بوده كه فرمانداران آن تا قبل از دو عهدنامه ننگين توسط دولت مركزي ايران منصوب مي‏شدند. مردمان اين سرزمين، جنگهاي بسياري با روس‏ها كرده‏اند اما دوام نياورده و آخرالامر به روسيه الحاق يافته‏اند.»(23)

 

در شيروان مسجدي وجود دارد كه قدمت آن به سال 323 هجري برمي‏گردد. اين مسجد در سال 1309 توسط ارامنه آسيب ديده است. حجره‏هاي اطراف مسجد نشان از تحصيل صدها نفر از طلاب علوم ديني در سال‏هاي گذشته دارد. اين مسجد داراي 4 مناره است. در سال 1937 با بسته شدن تمامي مساجد  ايران شمالي، مساجد شيروان نيز اين سرنوشت را تجربه نمود.

 

شاماخي

 

«ولايت شاماخي از نواحي تاريخي، معروف و خوش آب و هواي ايران شمالي است كه در دامنه‏هاي جنوبي كوههاي قفقاز قرار دارد. حكام  اين منطقه در دوران شروانشاهان، صفويه و نادري توسط حكومت مركزي ايران منصوب مي‏شدند. شاماخي در طول قرون گذشته بارها بين ايران و روسيه مبادله شده وآخرالامر به روسيه الحاق يافته است.»(24)

 

شاماخي شهر شعر است. شهر شاعراني چون خاقاني و صابر از اين ولايت برخاسته‏اند. مردمان اين نقطه از  ايران شمالي قبلا ً به زبان تات (فارسي) صحبت مي‏كرده‏اند و هم اكنون نيز سالخوردگان آن، آشنايي كاملي با زبان فارسي دارند و كودكان نيز اين زبان را از آبا و اجداد خود ياد گرفته‏اند.

 

قَبَله

 

تاريخ قبله در مناطق غرب و شرق از سابقه‏اي بس طولاني و عميق برخوردار است. در دوران ساسانيان تمدن پيشرفته‏اي بر اين منطقه حاكم بوده است.

در 52 كيلومتري شهر، داخل جنگل منتهي به قبله، به عبادتخانه‏هايي كه اسرار گذشتگان در آنها دفن مي‏باشد، برمي‏خوريم كه در زمان خود مشهور عام و خاص بوده‏اند. مقبره‏هاي شيخ منصور، مولانا ابوبكر، شيخ بارك، شيخ بدرالدين شيخ شمس الدين و ... در اين محل قرار دارند.

 

شكي

 

وجه تسميه شكي برگرفته از «ساكها» مي‏باشد. پرورش ابريشم، كشاورزي و دامپروري از اشتغالات اصلي مردم شكي است. موسيقي، شعر دوستي و شوخ طبعي از خصوصيات بارز مردمان منطقه شكي مي‏باشد. آزاديخواهي، مبارزه با ظلم و عدم تحمل ستمگري ساكنان اين منطقه زبانزد خاص و عام است. در سال 1930 و در پي تصاحب زمين‏هاي اهالي توسط روسها جنگي گسترده ميان مردم و سربازان روسي درگرفت. شهر شكي به مدت پنج روز در دست مردم بود و با اعزام نيروهاي كمكي مسكو، قيام كنندگان قلع و قمع شده و فاجعه‏اي خونين به وجود آمد.

 

زاكاتالا

 

هر چقدر كه به نواحي شمالي ايران شمالي نزديكتر مي‏شويم، بوي شيخ شامل و قبر سرداران بزرگ اين ديار به مشام مي‏رسد. مساجد شمال مانند مساجد صدر اسلام هستند. مساجدي كه با الفباي عربي ـ فارسي و به كتيبه‏هاي چسبيده به ديوارها و سقف مساجد مزين يافته‏اند. مساجد اين ديار در دوران حكومت كمونيستها تبديل به خرابه‏ها و انبارهايي گرديده بودند و هنوز هم مردم در آرزوي تجديد آنها هستند.

سلسله نقشبنديان كه در داغستان، چچن و ايران شمالي شكل گرفته است، مزار و مقبره بسياري از آنها از جمله افندي، المجدي، الخالدي، و القابشان كه به كلماتي چون العارف بالله و ... نسبت داده شده است، در زاكاتالا واقع شده‏اند. مزار شيخ يونس كه همزمان با حيات مولانا بوده است، در اين شهر قرار دارد. كتيبه‏هايي كه با الفباي عربي ـ فارسي مزين شده‏اند، بر ديوارهاي اين مقبره نقش بسته است. زاكاتالا با آن تاريخ عميق ديني و حضور عالمان و فقهاي مذهبي، متاسفانه هم اكنون عرصة تاخت و تاز مسيحياني شده است  كه در حال ترويج مسيحيت مي‏باشند. كليساهايي در شهر ايجاد كرده‏اند و جمعي از گرسنگان و ناآشنايان با دين، براي رفع مشكلات معيشتي خود تن به مسيحي شدن داده‏اند.

 

گنجه شهر امام حسين (ع)

 

گنجه از شهرت تاريخي و منطقه‏اي برخوردار است. دين مداري و دين گرايي اهالي اين  منطقه مشهور است و اين شهر نسبت به ساير شهرها كمتر تحت تأثير دين ستيزان كمونيست و ملحدين غرب قرار گرفته است. در يك تحقيق ميداني صورت گرفته توسط مؤمنين، در اين شهر 6/88% از مردم خواستار تربيت اسلامي فرزندان خود بوده و 1/97% آنها به برتري دين اسلام نسبت به ساير اديان اذعان كرده‏اند. و 67% نيز خواستار ترويج گسترده اسلام شده‏اند. شهر از محلات مختلفي تشكيل يافته است كه در هر محله طوايف و به اصطلاح قوميتهاي گوناگوني زندگي مي‏كنند. محلات تات قشلاق، زرابي، چاي قيراغي، تات ‏لار و ... از آن جمله هستند.

گنجه بعد از بادكوبه به عنوان بزرگترين و پرجمعيت‏ترين شهر ايران شمالي ، نسبت به ساير شهرهاي اين كشور از بافت شهري مناسبتر و مدرن‏تري برخوردار است و رودخانه كناره شهر به زيبايي و قشنگي آن افزوده. مساجد بزرگي كه در طول تاريخ ساخته شده است، هنوز باقي مانده‏اند. مسجد شاه عباس از مهمترين و زيباترين مساجد گنجه است كه با كتيبه‏هاي فارسي ـ عربي زيبا منقش بر ديوارها سقف و گنبد مسجد آراسته شده است. اين مسجد اخيراً توسط ايراني‏ها تعمير شده است.

نظامي گنجوي شاعر مشهور ايران از اين شهر برخاسته است و مزار آن بزرگوار در ورودي شهر چون نگيني مي‏درخشد. از ديگر آثار تاريخي و ديني اين شهر زيارتگاه شاهزاده ابراهيم پسر امام محمد باقر(ع) مي‏باشد در اين زيارتگاه نيز كتيبه‏هاي گوناگون به زبان فارسي ـ عربي بر ديواره‏ها و كل مسجد نقش بسته است. درب بيشتر مساجد بزرگ و مختلف گنجه بسته و يا كم رونق هستند و در مقابل كليساي گنجه فعال مي‏باشد؟!

به دنبال حمله گسترده ارتش متجاوز روسيه به ايران در سال 1182 شمسي (1803 ميلادي) گنجه نخستين هدف ارتش روسيه بود. اهالي شهر به فرماندهي جواد خان قاجار به مدت يك ماه با عده‏اي قليل در مقابل ارتش 20 هزار نفري روسيه مقاومت كردند و بعد از شهادت هزاران تن، شهر به اشغال روسها درآمد. مقاومت خونين مردم گنجه با الهام از عاشورا انجام شد و پس از آن اين شهر، در ميان مردم ايران شمالي به شهر امام حسين(ع) معروف شد.

 

قوسار

 

مردمان منطقه قوسار اصليت تالشي دارند و از گذشته با اين زبان مكالمه مي‏كرده‏اند. سالخوردگان شهر آشنايي كاملي با اين زبان دارند. مقبره شيخ جنيد در قوسار واقع شده است او در سال 1456 و در زمان شروان شاه شهيد شده است. سنگ نوشته‏هاي فارسي ـ عربي بسياري در مقبره اين عالم ديده مي‏شود. گويي هيچ نقطه‏اي از ايران شمالي از هجوم فرهنگ منحط غرب و روس در امان نمانده است. و حتي در كنار مقبره شيخ جنيد كاباره‏ها و مشروب فروشي‏ها ايجاد شده است. شيخ حيدر فرزند شيخ جنيد راه پدر را ادامه داده و شهيد مي‏شود. هم اكنون مزار شيخ حيدر در اردبيل واقع شده كه در دوره شاه اسماعيل به اين شهر انتقال يافت.

 

قبا

 

قبا، شهري مذهبي با تلفيقي از شيعيان، اهل سنت و يهوديان است. به عزاداري سالار شهيدان امام حسين (ع) اهميت خاصي داده مي‏شود و عزاداري‏ها حتي در زمان كمونيستها نيز به صورت مخفيانه و آشكارا انجام مي‏شده است. مير فتحعلي، عالم مشهور اين شهر در قبا مدفون است كه نوشته‏هاي فارسي ـ عربي بر روي سنگ‏ها و گچكاري‏هاي اين مقبره مشهود مي‏باشد.

 

خاكماز

 

مزار 66 مومن مشهور و از اولياي شهر، موقعيت خاكماز را برجسته نموده است. آنان در جنگ شيخ حيدر با شروانشاه به شهادت رسيده‏اند. نوشته‏هاي عربي بر روي مقبره‏هاي آنها نشان از تعلق آنها به الفباي قرآني است. مزار پير واحد و شيخ مزيد از ديگر آثار تاريخي اين شهر مي‏باشد.

 

شوشا

 

شوشا از جمله شهرهاي تاريخي منطقه قره‏باغ مي‏باشد. بسياري از ساكنين اين شهر تاريخي در پي وقوع مناقشه قره‏باغ، آواره شهرهاي مختلف ايران شمالي شده‏اند. مساجد شهر تبديل به خرابه‏هايي شده و در شهر براي اقامة  نماز مسجد سالمي پيدا نمي‏شود. مساجد سوزانده شده و حتي به در و پنجره‏هاي آن نيز رحم نكرده‏اند و آنها را به تاراج برده‏اند. الفباي فارسي ـ عربي منقوش در مساجد و نگاشته شده بر قبور گذشتگان چشم‏ها را خيره مي‏كند... مذاكرات سياسي ميان مقامات باكو و ايروان براي حل مناقشه به صور مداوم در جريان است و حل مناقشه قره‏باغ مي‏تواند بازسازي و آثار تاريخي ديني را در پي داشته باشد.

 

نخجوان

 

نخجوان يكي از مناطق ‏مسلمان نشين ايران شمالي مي‏باشد. تاريخ كهن و فرهنگ و تمدن طولاني، اين سرزمين را مانند نگيني در منطقه جلوه‏گر ساخته است. در نخجوان نيز هنوز آثار اسلامي وجود دارد كه مي‏توان به مقبرة مؤمنه خاتون و مسجد زاويه اشاره كرد . متأسفانه مسجد زاويه بعد از فروپاشي شوروي به آرايشگاه زنانه تبديل شده است و اين حاكي از آن است كه هنوز هم كمونيست‏ها و  وفاداران مكتب ضد انساني و ضد اسلامي كمونيسم در حاكميت ايران شمالي از نفوذ زيادي برخوردار بوده و هم اكنون نيز مبارزه با اسلام را ادامه مي‏دهند. اين منطقه به صورت قلمرو كوچكي ميان ارمنستان و رود ارس قرار دارد كه به وسيله نواحي ارمنستان از ايران شمالي جدا شده‏اند.

كمونيستها تخريب مساجد و بناهاي مذهبي اين خطه شيعه نشين را نيز بي‏نصيب نگذاشته بودند، به طوري كه آثار معماري و بنايي مذهبي كمتري در اين جمهوري مشاهده مي‏شود.

 

 

منابع و مآخذ  :

 

يادآوري: منابعي كه به صورت اظهارات و نقل قول‏ها اعلام شده، تحقيقات ميداني نگارنده در طول يك دهه گذشته است كه در مصاحبه با مومنين ايران شمالي جمع‏آوري شده و نام آنها در نزد نگارنده محفوظ مي‏باشد و در ذيل به محل سكونت آنها اشاره شده است.

1ـ ماهيت تحولات در آسياي مركزي و قفقاز ـ تاليف جمعي از مولفان، انتشارات وزارت امور خارجه سال 1373

2ـ جزوه علماي قفقاز ـ جلد اول ـ تاليف هادي هاشميان ـ انتشارات مركز تحقيقات و برنامه ريزي راديو برون مرزي ـ زمستان 1375 ـ صفحه 40 ـ 138

3ـ كتاب غائله آذربايجان ـ تاليف دكتر خانبابا بياني، انتشارات زرياب، تبريز ـ سال 1375

4ـ كتاب باروي شمال قفقاز، دو قرن مبارزه مسلمانان قفقاز ـ تاليف مولف بنيكسن براكساپ و ديگران ترجمه سيد غلامرضا تهامي ـ انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي ـ سال 1377 ـ صفحه 30 ـ 24

5ـ اظهارات يكي از مومنين شهر جليل آباد ايران شمالي

6ـ جزوه علماي قفقاز ـ صفحه 135 ـ 126

7ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

8ـ ماهيت تحولات در آسياي مركزي و قفقاز ـ تاليف جمعي از مولفان ـ انتشارات وزرات امور خارجه،  سال 1373 صفحات 365 ـ 350

9ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

10ـ مصاحبه با يكي از مومنين شهر جليل آباد

11ـ مصاحبه با اصغر فردي ـ محقق

12ـ تاريخ آذربايجان (ايران شمالي) رئيس شوراي مولفان ف . ق. مقصوداف ـ جلد 6 ، انتشارات مركز علوم باكو، سال 2000، صفحه 218 ـ 217

13ـ همان منبع ـ صفحه 329

14ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

15ـ جزوه علماي قفقاز، صفحه 122

16ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

17ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

18ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

19ـ اظهارات يكي از مومنين شهر بادكوبه

20ـ جزوه علماي قفقاز ـ صفحه 142 ـ 135

21ـ اظهارات يكي از مومنين نفت منطقة « چالا » در ايران شمالي

22ـ حكومتهاي محلي قفقاز در عصر قاجار، تأليف علي صفرپور، انتشارات بنياد جانبازان، سال 1377، ص 158

23ـ همان منبع

24ـ همان منبع

‏ مطالب مربوط به وضعيت شهرها، علماءو زيارتگاههايي كه منابع آنها ذكر نشده است، از برنامه 17 شهر قفقاز سيماي برون مرزي جم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:33  توسط عاکف  |