تبليغاتX
ستارخان

ستارخان

در مورد مشروطیت

در فراق بلبل شوریده باغ شعر ایران استاد یحیی شیدا

 

بلبل شوریده ای از گلشن تبریز رفت

بال در بال ملک تا باغ رستاخیز رفت

 

 

استاد یحیی شیدا ،

شاعر و نویسنده توانای ایران درگذشت .

* دکتر عارف محمدزاده

 شاعر ، نویسنده و روزنامه نگار توانای ایران ، استاد یحیی شیدا بعد از 60 سال  کوشش در عرصه فرهنگ ، 28 مهر ماه 1390 در منزل خویش در شهر تبریز دار فانی را وداع گفت.

شیدا به سال 1303 در تبریز چشم به جهان گشود. در اوان جوانی در محضر یکی از شاعران مذهبی شهر تبریز معروف به مولانا یتیم ( پدر مرحوم استاد عابد تبریزی ) به فراگیری فنون شعر و پرورش ذوق و قریحه خویش پرداخت. فعالیت شیدا به حوزه شعر محدود نماند و به فعالیتهای مطبوعاتی ، داستان نویسی و... نیز روی آورد. در ایام اشغال آذربایجان توسط  قوای شوروی ( سالهای1320 تا 1325 ) و تسلط  بیگانه گرایان ( فرقه دمکرات ) بر آذربایجان ، شیدا در محفل ادبی وابسته به این فرقه نیز چندین جلسه شرکت کرد ، اما با مشاهده وابستگی این فرقه به بیگانگان ، ارتباط خود را با آن قطع کرد و علیه بیگانه گرایان نیز به فعالیت پرداخت.

یحیی شیدا در مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت ایران ، از فعالترین چهره های سیاسی آذربایجان بود و به همبن دلیل نیز بعد از سقوط مصدق تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه برخی از مبارزان به تهران و اصفهان فرار کرد و مدتها با وضعی سخت و به صورت ناشناس در اصفهان زندگی کرد.

شیدا بعد از بازگشت از اصفهان دستگیر و مدتی نیز در تبریز زندانی شد . وی بعد از آزادی از زندان نیز به فعالیتهای ادبی و سیاسی خود به صورت مستقل و بدون هر گونه وابستگی به گروهها و جریانهای سیاسی ادامه داد و در این مسیر نیز بارها به ساواک احضار و تحت بازجویی قرار گرفت ،  این در حالی  است که در همین زمان افرادی مانند دکتر جواد هیئت ریاست بیمارستان شهربانی را در تهران بر عهده داشتند و با رژیم دیکتاتوری پهلوی همکاری تنگاتنگ داشتند.

شیدا در فعالیتهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی نیز فعالیت داشت و یکی از مهم ترین فعالیتهای وی سرودن شعرهای انقلابی درباره حماسه های ملی قیام 29 بهمن  تبریز ، پیروزی انقلاب در 22 بهمن و... بود. بسیاری از شعرهای شیدا درباره انقلاب اسلامی  بارها و بارها در نشریات و کتابها منتشر شده است.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، یحیی شیدا به صورت گسترده به همکاری با نهادهای اسلامی و انقلابی پرداخت. از جمله فعالیتهای این شاعر برجسته ، حضور مستمر در شبهای شعر ، کنگره های ادبی و جلسات فرهنگی  بود. در این راستا استاد یحیی شیدا سفرهای متعددی به شهرهای مختلف کشور و خارج از کشور نیز داشت. به سال 1370 استاد یحیی شیدا همراه با استاد جلال محمدی که در آن زمان از شاعران و نویسندگان جوان کشورمان بود ،  انجمن ادبی استاد شهریار را در تبریز تشکیل دادند . این انجمن ادبی با همکاری سازمان تبلیغات اسلامی آذربایجانشرقی شکل گرفت و تا سال 1383 به فعالیت خود ادامه داد.

استاد یحیی شیدا با اداره کل ارشاد اسلامی نیز همکاری نزدیکی داشت و به پاس قدردانی از نیم قرن فعالیتهای ادبی وی ، کنگره بزرگداشت وی تحت عنوان " شیدای عشق "  به همت ارشاد اسلامی برگزار شد و...

یحیی شیدا از شاعرانی بود که همواره از جدایی 17 شهر قفقاز از ایران ، احساس اندوه و رنج داشت . و همکاری خوبی نیز با " حرکت آزادیبخش ایران شمالی "داشت . استاد یحیی شیدا در همایش ادبی " حسرت " ، و همایش بزرگ ادبی هجران که با حضور شاعرانی از 17 شهر ایران( به یاد 17 شهر قفقاز ) به سال 1379 در تبریز برگزار  شد ، حضور فعال داشت و عضو هیات علمی این همایش بود. شیدای وطن به مناسبت همین همایش شعر معروف خود را سرود :

آی آراز  ! بیر دالغا وور ، دریا کیمی توفان ائله ...

 

 درباره این شعر شیدا ف مطلبی در ویژه نامه  همایش شعر  پایداری تبریز ( 1389 ) درج شده است که خواندنی است :

شعر مقاومت و پایداری ، شعر ضد اشغالگری و شعر میهنی در ایران سابقه ای دور ودراز دارد.بزرگان شعر ایران در این عرصه آثاری ماندگار از خود بر جای نهاده اند. شاهنامه فردوسی از معروفترین آثار حماسی جهان و نمونه ای بی بدیل از شعر حماسه و پایداری است. در این عرصه شاعران آذربایجان نیز نقشی برجسته ایفا کرده اند. چنانکه بعد از تهاجم دشمن بعثی به خاک مقدس کشورمان ، این استاد شهریار ، شاعر ملی ایران بود که پرچم شعر دفاع مقدس را بر افراشت و به دنبال او ، صدها شاعر دیگر نیز وارد این عرصه شدند. آثاری که استاد شهریار درباره دفاع مقدس سروده ، نمونه هایی برجسته از توصیف دلاوریهای رزمندگان اسلام و تعهد این شاعر بزرگ نسبت به میهن و نظام اسلامی و خونهای پاکی است که در مصاف با دشمن بر خاک ریخته است...

بخشی از شعر پایداری تاریخ شعر و ادب ایران ، مربوط به جنگهای طولانی روس – ایران است که با تهاجم روسیه به سرزمینهای قفقازی ایران آغاز شد و بعد از 25 سال با عهدنامه های ننگین گلستان و ترکمانچای که با همدستی روس و انگلیس منعقد شد پایان یافت و منجر به جدایی 17 ولایت قفقاز ی ایران شد. درباره این موضوع ، بسیاری از شاعران ایران و از جمله شاعران برجسته آذربایجان مانند قایم مقام فراهانی ، مجمر اصفهانی ، حکیم هیدجی و استاد شهریار شعرهای بلندی سروده اند.استاد یحیی شیدا ، شاعر برجسته کشورمان که خود از یاران استاد شهریار است ،از ابتدای انقلاب اسلامی ، اشعار متعددی درباره انقلاب و دفاع مقدس( 22 بهمن ، 29 بهمن ، حماسه های رزمندگان و...)به زبانهای فارسی و آذربایجانی سروده و در عین حال ،با حضور مستمر در محافل ادبی و همکاری با سازمان تبلیغات در تشکیل و فعالیت انجمن ادبی استاد شهریار، در شکوفایی استعدادهای جوان نقش داشته است. شعر حماسی « آی آراز...» ( ای ارس ...) یکی از اشعار استاد شیدا است که نحوه نگاه شاعر برجسته کشورمان به جنگهای روس – ایران و عهدنامه های فاجعه بار گلستان و ترکمانچای و عمق تاسف و اندوه شاعر از این ماجرا را توصیف میکند.این شعر سندی دیگر است حاکی از اینکه شعر دفاع مقدس همچنان ادامه خواهد یافت ، همانگونه که هنوز هم شاعران اندیشمند جنگی را که حدود دو قرن پیش رخ داده فراموش نکرده اند ،تا قرنهای دیگر نیز دفاع مقدس هشت ساله را فراموش نخواهند کرد...

این شعر استاد شیدا که حدود دوازده سال پیش سروده شده و بارها در نشریات و کتابهای مختلف منتشر شده ، با استقبال خاص مردمی روبرو شده است :

 

 آي آراز طوفان ائله !...

  • استاد يحيي شيدا

آي آراز، بير دالغا وور، دريا كيمي طوفان ائله

ظالمين ييخ قصريني، اؤز باشينا ويران ائله

 

زوره محكوم ائيله‌ييب، ايندي طبيعت بيزلري

زور دئيه‌ن جلّاد ايله، بيزلر آرا ديوان ائله

 

بير هجوم ايله داغيت، شيطانلارين كاشانه‌سين

او فساد و فتنه قصرين، خاك‌له يكسان ائله

 

وئرمه امكان بوندان آرتيق هر شرفسيز انسانا

آز بو يولسوز كسلري، دل مولكونه سلطان ائله

 

تؤكدو ناحق، سئل كيمي، بيهوده قارداشلار قانين

كئچميشي سال خاطره، بير قانه يوز مين قان ائله

 

سو ده‌ييل سندن آخان، قانه دؤنن گؤز ياشي دير

بو اَسَف احوالي گؤر، طوفان قوپار، عصيان ائله

 

بير ـ بيريندن، سن بو قان قارداشلارين سالدين اوزاق

گل بو سرگردانلارين، هر موشگولون آسان ائله

 

بير قيليج تك اورتادان كسدين محبّت رشته‌سين

آز بو مئيداندا شرارت مركبين جولان ائله

 

قاضي اول، انصافه گل ، حكم زامان وئر تازه‌‌دن

غصب اولان تورپاقلاري، وابستة‌ ايران ائله

 

كؤكله‌مه هجران سازين، دل سوزونو آرتيرما چوخ

وصلدن سال صحبتي، گل چارة هجران ائله

 

قارداشي ـ قارداشا چاتدير، جاني هجراندان قوتار

بو آغير بير خسته‌ليك‌دير، خسته‌يه درمان ائله

 

نه «‌شمالي »‌ نه « جنوبي»؟ آت بو چيركين سؤزلري

مولك ايراندير تماماً، دونيايا اعلان ائله ( 1)

 

لعنت او شاهه كي، وئردي باده ملك ايراني

ياده سالديقجا او شاهي، لعن ائله، افغان ائله

 

فتحعلي شاه ائيله‌دي، فاحش خيانت ايرانا

سنده خدمت گؤستريب، نقصانلاري جبران ائله

 

توركمن چاي پيماني، بير ننگ دير تاريخده

عُرضه‌سيز شاهين ايشين دونيالره اعلان ائله

 

كئچدي اون يئددي شَهَر روسيّه‌نين چنگالينا

بو جناياتي گتير ياده، بوگون عنوان ائله

 

گولستان پيماني‌دا سينديردي ايرانين بئلين

بو ايشه باعث‌لره، يارب اؤزون ديوان ائله

 

گل گتير بو ملّته آزاده‌ليك فرمانيني

ملك ايراني صفاده روضة رضوان ائله

 

تهمت و تحقير اوخو، هر سمتيدن ياغماقدادير

سينه‌وي بير داغ كيمي، بو اوخلارا قالخان ائله

 

يا اؤزون چك بير كناره، غصب اولان مرزي گؤتور

يا ايكي روحو سازاشدير، دل‌لري شادان ائله

 

«‌شيدا» نين دائيم فراق ياردن آغلار گؤزو

گؤستر او شوخون جمالين، گول كيمي خندان ائله.

_________________

 

 

(1)            اشاره به تبلیغات بیگانگان است که بخشی از سرزمین جدا شده از ایران با انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمانچای را یعنی جمهوری آذربایجان را به علت مقاصد  سیاسی « آذربایجان شمالی ! » و آذربایجان ایران را « آذربایجان جنوبی ! » مینامند و از این عناوین جعلی ، مقاصد تجزیه طلبانه دارند. شاعر میگوید : « شمالی و جنوبی چیست ؟ این حرفهای چرکین را به دور انداز . همه این سرزمینها ، ملک ایران است و این را به صراحت برای جهان بازگو کن .»

سرزمینهای قفقازی ایران به علت قرار داشتن در منطقه شمالی فلات ایران  - قرار داشتن در شمال کشور ایران (پیش از اشغال ) - اطلاق ایران شمالی به این منطقه در کتب تاریخی و علل دیگر " ایران شمالی " نامیده میشود و این نام مورد پذیرش ایرانیان است . حتی بسیاری از شخصیتهای سیاسی کنونی ایران نیز با همین عنوان از سرزمین مورد نظر یاد کرده اند و اخبار آن منتشر شده است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:5  توسط عاکف  | 

 

گفت‌وگو با خانواده سردار ملی و نوادگان ستارخان

                                 « می خواهم هفت دولت زیر پرچم ایران باشد»

در یکی از مناطق قدیمی قلب تبریز و کوچه‌ای قدیمی‌تر که هنوز غباری از مشروطه و رنگی از سنت بر چهره دارد، خانواده‌ای پر تب و تاب زندگی می‌کنند که نام «سردار ملی» بر شناسنامه‌شان نقش بسته است.
نوادگان و بازماندگان ستارخان -مبارز آزادی‌خواه مشروطه- در نهایت سادگی و شاید گمنامی در این کوی روزگار سپری می‌کنند؛ گویی تنها چیزی که از سردار برایشان به ودیعه گذاشته شده است، طعم تلخ حادثه باغ اتابک است و بس، تلخکامی که پشت به پشت از برای‌شان به میراث رسیده.
با گشاده‌رویی و به قول خودشان با درویش‌مسلکی پذیرای ما هستند. تکلفی در رفتارشان نیست و سادگی ستارخان در رفتارشان نمودار است.
با قرار قبلی بیشتر اعضای فامیل که در تبریز ساکن هستند، در نشست ما حضور دارند. سخن از ستارخان است، کسی که تهورش در سال‌های مشروطه مانند نداشت.
 اتفاقاً میان کلام گریزی هم به سریال سال‌های مشروطه زدند. «سامی سردار ملی» نتیجه ستارخان معتقد است سریال بیش از زندگی و شرح مشروطه‌خواهان واقعی به اشخاص دیگری پرداخته بود که نزدیکی چندانی با مشروطه نداشتند. صحنه‌های مربوط به مشروطیت تبریز را اندک می‌پندارد، البته صحنه مرگ حزن‌انگیز ریحان و توجه کارگردان به دیدار مهم ستارخان با کنسول روس و دست رد به سینه وی را مستثنی می‌داند.
خانه، خانه‌ای است قدیمی که اگر از دوره ستارخان باقی نمانده باشد ولی به آن سال‌ها نزدیک‌تر است. هر وقت حرف از خانه و کاشانه سردار می‌شود، می‌بینیم که این خانواده، دل پری از داستان پر آب چشم خانه ستارخان در محله شتربان تبریز دارند. در یکی از دیوار‌های اتاق پذیرایی، عکسی قدیمی از خانه ستارخان دیده می‌شود. در قابی چوبی و نه چندان شایسته، یکی از لحظات تاریخی و به یادماندنی تاریخ ایران زمین عکس شده است. «نگار عزرایی» عروس ستارخان است و 85 سال دارد. شخصیت‌های عکس را می‌گوید. ستارخان در کنار کنسول روس و یدالله خان نوجوان با کلاه قفقازی که تنها پسر ستارخان و پدر این خانواده به شمار می‌رود. عکس، مربوط به دیداری تاریخی است و سردار در پاسخ به پیشنهاد رسوای روس‌ها می‌گوید که آرزو دارد هفت کشور را زیر بیرق ایران ببرد. این خانه چند سال پیش به عدم رسیدگی و مرمت رو به ویرانی رفت و بخش‌هایی از آن تخریب شد.
نگار عزرایی می‌گوید سال پیش پس از پیگیری‌های بسیار، مقامات میراث فرهنگی و حتی شخص اسفندیار رحیم مشایی در همایش زود هنگام مشروطه، وعده‌های بسیاری در ارتباط با رسیدگی به وضعیت خانه و مرمت و بازسازی آن داده‌اند. حتی طرحی از سوی میراث فرهنگی مطرح شد که بر اساس آن موضوع تأسیس مجموعه‌ای به نام بنیاد ستارخان، در همان منزل، مطرح شده بود که بعدها مسکوت ماند.
از سرنوشت یدالله‌خان بعد از مرگ پدر می‌پرسیم. سامی و بهرام سردار ملی (نوه‌های ستارخان) مشترک پاسخ می‌دهند: فرزند ستارخان (یدالله) تا یازده سالگی با ستارخان زندگی می‌کرد. هنگامی که ستارخان از دنیا می‌رود، عمویش حاج عظیم قره‌جه داغی تربیت و نگهداریش را بر عهده می‌گیرد و یدالله‌خان با هزینه عمو در سنین جوانی به فرانسه فرستاده می‌شود. دو سال پزشکی می‌خواند ولی با روحیه‌اش سازگار نبود. وارد دانشکده افسری می‌شود و با درجه سروانی به ایران باز می‌گردد ولی در ارتش پیشرفت چندانی نداشت. اتفاقاً زمان خدمت‌اش مصادف می‌شود با ورود ارتش سرخ به ایران و اشغال آذربایجان توسط روس‌ها و بلوای پیشه‌وری.
بهرام می‌گوید پدرش (یدالله خان) زمانی نیز در دادگاه نظامی در سمت دادرس خدمت می‌کرده است ولی به علت تمرد از دستور مقامات بالا و صدور حکم حبس ابد به جای اعدام، در یکی از پرونده‌های سیاسی شدیداً مغضوب واقع می‌شود، تا آن جا خود نیز زندانی و تا آستانه اعدام پیش می‌رود. اما قضیه با وساطت پسر ثقه‌الاسلام فیصله می‌یابد. یدالله‌خان در بهار سال 1357 به دور از خانواده و دو خواهرش یعنی معصومه و سلطان خانم در انگلستان از دنیا می‌رود.
استاد اسفندیار قره‌باغی از اساتید موسیقی و آواز کشور در این هنگام وارد اتاق می‌شود. ایرانیان در سال‌های آغازین دهه 50 با صدای او بیشتر آشنا شدند. وی نخستین کسی بود که بعد از زنده یاد غلامحسین بنان، سرود ‌ای ایران را باز خوانی کرد و در اوایل دهه شصت نیز سرود ضد آمریکایی‌اش طنین‌انداز جامعه شد. بار دیگر از وی نظرش را در مورد آن سرود می‌پرسیم. هر چند شاید اسراری درونی انگیزه سرایش آن ترانه بوده است، ولی هنوز نیز با تعصب بسیار از کارش دفاع می‌کند. صدای حماسی او حتی هنگام صحبت نیز می‌تواند حس رزمی غریبی را در انسان زنده کند. فردی به شدت ایران‌دوست و حساس به مسائل فرهنگی کشور به ویژه موسیقی اصیل ایرانی است، او فرزند سالار قلی‌خان، از شخصیت‌های فکاهی‌پرداز آذربایجان است. نگار عزرایی می‌گوید: «نبات خانم» مادر بزرگ قفقازی استاد قره‌باغی در حالی که بعد از قتل شوهرش به ایران آمده بود، با ستارخان ازدواج کرد و اموال و دارایی و جواهرات خود را در اختیار ستارخان و قشون وی قرار می‌دهد. وی به ستارخان پیشنهاد می‌کند با وی ازدواج کند تا در عوض او نیز آزادی‌خواهان را یاری کند. از قضا ستارخان نیز در سنین نوجوانی رفت و آمدهایی به قفقاز داشت. از همین جاست که دوستی برادرش اسماعیل با یک فرد قفقازی، زندگی سیاسی ستارخان را نیز رقم می‌زند.
نگار عزرایی در پاسخ به پرسش ما در ارتباط با جوانی ستارخان می‌گوید: اسماعیل به یکی از فراریان قفقازی بنام «نبی» که با دولت تزار برخورد داشت، پناه داد. با یورش مأموران حکومت به منزل وی و یافتن «نبی» در خانه اسماعیل، هر دو به قتل می‌رسند و این حادثه ضربه سنگینی به خانواده وارد می‌کند. پدر ستارخان (حاج حسن) از او می‌خواهد انتقام خون بردارش را از حکومت قاجار و شخص محمدعلی شاه بستاند. همین موضوع انگیزه‌ای می‌شود برای مهاجرت ستارخان به تبریز و اسکان در محله امیرخیز. ستارخان در این سال‌ها تنها 17 سال داشت.
سامی سردار ملی، اطلاعات ارزشمندی در مورد رابطه ستارخان با قفقازی‌ها به ویژه رویکرد وی نسبت به شرکت نیروهای سوسیال دموکرات قفقازی در انقلاب مشروطه دارد: «چنان که می‌دانیم ستارخان در نوجوانی مدتی در ساختمان راه‌آهن قفقاز و معادن نفت باکو کار کرده بود. مسلماً طرز فکر و مبارزات سوسیال دموکرات‌های قفقازی بر ستار جوان بی‌تأثیر نبوده است. در سال‌های مشروطه کمیته‌های کمک به انقلاب، از سوی سوسیال دموکرات‌های قفقاز تشکیل شده بود و سرپرست کمیته نریمان نریمان‌اف بود که بعداً رئیس‌جمهور آذربایجان شد. آنها برای مشروطه‌خواهان ایران اسلحه و مواد منفجره و حتی ادبیات انقلابی و حماسی تهیه می‌کردند. با این که برخی از افراد مؤثر در انقلاب مانند ثقه‌الاسلام و حاج مهدی کوزه کنانی با افکار سوسیال دموکرات‌های قفقازی مخالف بودند اما ستارخان قائل به استفاده از همه نیرو‌ها و پتانسیل‌ها بود».
ستارخان در اسب‌سواری و پرورش اسب و همین‌طور تیراندازی مهارت چشم‌گیری داشت. مرام و منش لوطیانه ستارخان باعث می‌شود تا اندک‌اندک دوره‌ای از جوانان و مردم گرد او اجتماع کنند. ستارخان به همراه عده‌ای از سوارانش به محموله‌های نمایندگان دولت استعماری روسیه تزاری در ایران حمله می‌برد و طلا و جواهرات محموله را به نفع ملت مصادره و تمام آن را در میان فقرای محله امیر‌خیز تقسیم می‌کند.
وقتی می‌پرسیم آیا انگیزه ستارخان در مبارزه با استبداد، تنها انگیزه شخصی و گرفتن انتقام برادر بود یا عوامل دیگری نیز در این مبارزه مؤثر بوده است، به داستان جالبی اشاره می‌کنند که نشان از تهور و بی‌باکی و در عین حال عیار صفتی سردار ملی دارد.
بهرام می‌گوید: «هوای ملت را داشت. در ماه‌های قحطی تبریز زمانی که گرسنگی و قحطی شدید در تبریز شایع بود، به سیلوهای مملو از گندم حمله کرد. سیلوهای شهر پر از گندم بود ولی حکومت اجازه استفاده را نمی‌داد. سردار گندم‌ها را بین مردم تقسیم کرد. دغدغه ملت را داشت. با خوانین مخالف بود و ستمی که به مردم می‌کردند. تعدی‌هایی که به نوامیس مردم داشتند را نمی‌توانست بپذیرد.»
سامی در مورد رابطه ستارخان و توده می‌گوید: «ستارخان خود را از توده می‌دانست و روابطش با مجاهدان بسیار صمیمی بود. به‌طور کلی آدم خودخواه و مستبدی نبود. در اوج قدرت و محبوبیتش، منزل او پر از خدمتکار و خدمه نبود. حتی با اسب رفت و آمد می‌کرد و سوار درشکه نمی‌شد».
عروس ستارخان دل پری از داستان آرامگاه وی دارد. می‌گوید آرامگاه او در باغ طوطی است. سی سال پیش سنگ قبرش تخریب شد، دوره‌ای بود که اصلاً سنگ قبر نداشت. کسی نمی‌توانست بداند که محل آرامگاه کجاست، چون هیچ نشانی باقی نمانده بود اما چند سال بعد مجدداً سنگ قبر دیگری قرار دادند. وی می‌گوید خانواده‌اش شدیداً علاقه دارند آرامگاه به تبریز منتقل شود یا در غیر این صورت، سقف یا بنایی بر بالای آن ایجاد شود ولی تاکنون موافقت مسؤولان در این مورد جلب نشده است.
داستان آشنایی ستارخان با باقرخان نیز از زبان بانو عزرایی شنیدنی است؛ می‌گوید: «باقرخان به قصد جنگ با ستارخان به محله‌های زیر فرمانش حمله می‌کند. ستارخان از پشت بام مسجد سپهسالار تبریز او و سوارانش را تحت نظر داشت. عاقبت باقرخان شکست می‌خورد و در آستانه مرگ از ستارخان می‌خواهد به جای کشتنش از وی در دستگاهش استفاده کند. چون باقرخان سواد خواندن و نوشتن داشت و میان او ستارخان اعتماد و الفتی ایجاد شده بود، سال‌های زیادی در کنار هم مبارزه می‌کنند. ولی غرور باقرخان نیز بعضاً باعث اختلاف و کدورت می‌شد.»
سامی سردار ملی در این ارتباط رویکرد متفاوتی دارد. از دید وی امروزه نیازی نیست به اختلافات کهنه که ذاتاً تأثیری نیز در روند انقلاب نداشته است، پرداخته شود: «ستارخان و باقرخان هم‌رزم و دوست بودند و هدف مشترکی داشتند که مبارزه با استعمار و تلاش در راه مشروطه‌خواهی بود. آنان با این که اختلاف تاکتیکی مختصری با هم داشتند یعنی ستارخان شیخی و باقرخان متشرع بود. در مورد هدف و آرمان‌شان اختلاف نظری نداشتند. به نظر من این که بگوییم یکی فلان اخلاق بد را داشت و دیگری چنین نبود، درست نیست. بیاییم در مورد اهداف مشترک گفت‌وگو کنیم».
خانواده ستارخان در مورد دیدگاه‌های مذهبی و اعتقادی ستارخان همه متحدالقول‌اند که وی از باورهای مستحکم دینی برخوردار بود و با رهبران دینی ارتباط مستمر و نزدیکی برقرار کرده بود. او مقلد ثقه‌الاسلام بود و نسبت به این روحانی بزگوار ارادت داشت. از طرف دیگر با روشنفکران و اهل نظر نیز همراهی داشت.«سامی» می‌گوید: «هر چند که ستارخان تحصیلکرده و سیاست‌مدار نبود ولی با شناخت کاملی که از جامعه ایرانی داشت، در رویارویی با مشکلات، تصمیماتی می‌گرفت که تحصیلکرده و روشنفکران زمانش را به تحسین وا می‌داشت. این ویژگی سبب شده بود تا سیاستمداران و روشنفکران زیادی از وی طرفداری کنند، البته آن‌ها به منافع خود نیز می‌اندیشیدند و این دغدغه هواداری آن‌ها را محدود می‌کرد».
ساعت‌ها به تندی می‌گذرد اما نمی‌توان از خانه‌ای که غبار مقدس ستارخان بر تن اهالی‌اش نشسته است، به آسانی دل کند. عکس ستارخان با کنسول روس در خانه قدیمی ستارخان که امروز به مدد مسؤولان میراث فرهنگی رو به ویرانی است، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. یک بار دیگر از عکس می‌پرسیم و داستان آن. سامی در مورد حساسیت «پدر» نسبت به وحدت و استقلال ملی کشور می‌گوید: «روس‌ها در آن زمان سیاست جدایی آذربایجان جهت تسلط به منابع آن را در سر داشتند و توسط دست‌نشانده‌های خود مانند صمدخان می‌خواستند آن را عملی کنند ولی ستارخان کاملاً مخالف چنین دسیسه‌هایی بود و به وحدت ملی ایران باور داشت؛ چنان که در مقابل پیشنهاد بی‌شرمانه فرستاده سفیر روس در مورد نصب پرچم روسیه بر سر در خانه‌اش آن جواب دندان‌شکن را به او داد که «من می‌خواهم هفت دولت زیر پرچم ایران باشد، شما به من می‌گویید بروم زیر بیرق روس؟ امکان ندارد»».
این جمله کوتاه ولی معنادار، در دل خود هزاران معنی دارد و حاکی از درایت و هوشیاری این مرد بزرگ. پنداری سخنی است که همین امروز گفته باشی. آخر این «پدر» اهل وطن بود و آب و خاک برایش حرمتی داشت. وقتی که نام وطن به میان می‌آمد، غیرتش گل می‌انداخت. او مانند بسیاری از روشنفکران روزنامه نمی‌خواند ولی می‌دانست که نباید به قنسول مو قرمز سلام کند. او مخلص همه قلندران عالم و مردترین مردان زمان بود. وقتی نام ایران می‌آمد، صلواتی می‌فرستاد که تا چهار کوچه آن طرف‌تر، کمانه می‌کرد. از قضا چهار کوچه آن طرف‌تر خانه سفیر انگلیس بود. او در پستوخانه دل می‌نشست و با مولا علی خلوتی عاشقانه می‌کرد اما او، او که اهل وطن بود، می‌دانست که هر جا وطن است، قبله نیز همان جاست.
ولی این را هم می‌دانیم که کم نبودند از تبار چنین مردها و از این پدر‌ها در تاریخ ما که هم اهل درد وطن بودند. ستارخان را گلوله هم‌رزمش نکشت، شاید ستارخان حتی از درد و زخم پای‌ تیرخورده‌اش نیز جان نداد. ملت و ویرانی کشور بود که قلب او را می‌فشرد. دغدغه آبادانی و اصلاح امور مملکت، گرسنگی، بیماری، استبداد، اندیشه دسیسه‌های روس و انگلیس و اخبار اعدام‌ها و تجاوز‌ها و کشتار‌ها بود که جان او را گرفت. بسیاری از هم‌رزمان و یارانش هم چون زنده‌یاد ثقه‌الاسلام و علی ختایی، بعدها ناجوانمردانه به دست ناپاک روس‌ها جان باختند ولی این بار پای این جوانمرد تبریز بسته بود، گر نه محال بود بگذارد که خون مردان و رادان شهرش بر زمین بماند.

توضیح از وبلاگ ستارخان : خانه ای در محله امیرخیز تبریز طی سالهای اخیر با عنوان خانه ستارخان مطرح شده اما در کتابهای مستند مانند قیام ستارخان که توسط امیرخیزی یار و مشاور ستارخان نوشته شده تصریح شده که روسها خانه ستارخان را ویران کردند . و بعد نیز درباره بازسازی این خانه مطلبی مطرح نشده است.

 روزنامه تهران امروز

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 12:57  توسط عاکف  | 

 

 

جای خالی ستارخان ها و شیخ محمد خیابانی ها

 در ایران شمالی

   جامعه ایران شمالی از وجود مبارزانی مانند ستارخان یا شیخ محمد خیابانی خالی است . مبارزانی مانند شخصیتهای یاد شده به شدت مذهبی بودند و همین دلبستگی و اعتقاد شدید به آموزه های مذهبی سبب شده بود که بتوانند با جرات تمام در برابر استبداد و تجدد غربی بایستند . ستارخان علت مبارزه خود در راه مشروطیت و آزادی را حکم علمای نجف میدانست و بارها میگفت که هر گاه علمای نجف دستور دهند تفنگ را بر زمین خواهد نهاد . بزرگترین سوگند ستارخان « قسم به حضرت ابالفضل العباس علیه السلام » بود و اگر به آن حضرت قسم یاد میکرد تاپای جان نسبت به سوگند خود در هر کاری وفادار میماند . 

 بررسي و  مقايسه سياست نظام كمونيستي در دورة‌ شوروي و دولت باكو در دورة‌ حاكميت علي‌اف‌ها نسبت به دين اسلام و مساجد، به روشني حاكي از آن است كه دولت باكو همان سياست نظام كمونيستي شوروي را ادامه مي‌دهد.

عارف محمد زاده

تخريب و تعطيل مساجد فعال و بزرگ در مناطق مختلف ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) به يكي از طرحهاي ادامه‌دار و دايمي دولت باكو تبديل شده است. در دورة‌ اتحاد شوروي و حاكميت نظام كمونيستي، به ويژه بعد از تثبيت قدرت استالين در دهة‌ چهل ميلادي (1930 تا 1940) (1309 تا 1319) دستگيري، كشتار و تبعيد علما، فعالان و روشنفكران ديني دامنة وحشتناكي پيدا كرد و همزمان همة‌ مساجد در مناطق مسلمان‌نشين شوروي از جمله در سرزمين‌هاي قفقازي جدا شده از ايران، تعطيل گرديد و يا توسط حاكمان كمونيست در باكو و ديگر مناطق به انبار كالا و ... تبديل شد. در جمهوري‌هاي مسلمان‌نشين شوروي سابق فقط برخي مساجد توسط مأموران سازمان اطلاعات (ك . گ . ب) جهت تبليغات درميان مسلمانان خارج از شوروي باز بود. سازمان اطلاعات شوروي در تاشكند و بخارا يكي دو مدرسه با عنوان مدرسه ديني داير كرده بود. در اين مدارس مأموران ك . گ . ب در سطحي بسيار پايين آموزش دروس ديني مي‌ديدند و سپس به عنوان « روحاني و شيخ‌الاسلام» وظايف محول شده از سوي سازمان اطلاعاتي مسكو را انجام مي‌دادند. طي هفتاد سال حاكميت نظام كمونيستي بر سراسر اتحاد شوروي، عموم مسلمانان نه تنها از آموزش احكام و معارف اسلامي محروم بودند، بلكه در صورت انجام فرايض ديني يا انتقال معلومات ديني به ديگران به عنوان «جاسوس و دشمن خلق» محاكمه مي‌شدند... بعد از فروپاشي شوروي، جمهوري‌هاي مسلمان‌نشين از جمله جمهوري آذربايجان (ايران شمالي) از لحاظ جغرافيايي مستقل شدند. مردم مسلمان ايران شمالي كه بيش از 85 درصد آنها شيعه هستند، در پي آزادي از چنگالهاي آهنين كمونيسم، با شور و اشتياق فراوان به احياي هويت اسلامي خويش همت گماشتند. يكي از نخستين اقدامات اهالي متدين در شهرهاي مختلف از جمله باكو، گنجه، لنكران، نخجوان و ... بازگشايي مساجدي بود كه دهها سال تعطيل شده بودند. از جملة‌ مساجد معروف، مسجد جامع باكو (مسجد جمعه) بود كه در اندك مدتي به يكي از كانونهاي عبادت اهالي مؤمن تبديل شد ...

رويكرد مسلمانان به مساجد، بازگشايي و بازسازي آنها يكي از آشكارترين و معنادارترين جلوه‌هاي بروز هويت اسلامي بود. اين حركت در سراسر ايران شمالي (جمهوري آذربايجان) محسوس بود. به گونه‌اي كه در تمام شهرها، هنگام نماز، نواي دلنشين اذان از مساجد به گوش مي‌رسيد. اين، علامت روشني بود، حاكي از آن كه مردم به دنبال بازيابي هويت اصيل و اسلامي و ريشه‌دار خويش هستند.

 در سالهاي نخست بعد از فروپاشي شوروي، دولت باكو كه همچنان توسط كمونيست‌هاي قديمي و يا پان‌تركيست‌هاي افراطي اداره مي‌شد، نتوانست از بازگشايي و بازسازي مساجد و حضور مردم در مساجد، و به بيان روشن « از تبديل شدن مسجد به يكي از كانونهاي شكل‌دهنده افكار عمومي» جلوگيري كند. ناتواني دولت باكو در اين باره سه دليل عمده داشت:

الف) آشفتگي‌هاي اقتصادي و سياسي ناشي از فروپاشي شوروي

 ب) مناقشة‌ قره‌باغ

 ج) گستردگي و نيرومندي حركت عمومي درگرايش به مساجد.

به قدرت رسیدن حیدر علی اف با سابقه نیم قرن خدمتگزاری به نظام کمونیستی

حيدرعلي‌اف هنگامي به قدرت رسيد كه چند سال از فروپاشي شوروي گذشته بود. و با بركناري ابوالفضل ايلچي‌بيگ، آشفتگي‌هاي سياسي فروكش كرده و مردم به وضعيت فلاكت‌بار اقتصادي عادت كرده بودند، حيدرعلي‌اف در نخستين اقدام سياسي خود توافق‌نامه آتش‌بس با ارمنستان را امضا كرد (1994/1373) و بدين وسيله از فشارهاي مناقشة قره‌باغ رها شد!.. پس از اين اقدامات، مبارزه گستردة‌ حيدرعلي‌اف با فعالان اسلامي شروع شد. علي‌اف كه يكي از چهره‌هاي مشهور نظام كمونيستي شوروي بود، بعد از امضاي توافق‌نامه آتش‌بس با ارمنستان و سركوب آمونها (رزمندگان داوطلب قره‌باغ)، طرح وسيع خود را در مبارزه با اسلام و اسلامگرايي به اجرا گذاشت. وي در نخستين اقدام براي كاستن از گستردگي حركت اسلامي و ايجاد رعب و وحشت در بين مردم مسلمان، «‌حزب اسلام» را كه اغلب فعالان ديني در چارچوب آن گردآمده بودند، آماج حملات مأموران دستگاه امنيتي خود قرار داد. دهها تن از اعضاي حزب از جمله فعالان اصلي‌ آن دستگير و برخي زير شكنجه به شهادت رسيدند. علي‌اكرام علي‌اف رهبر حزب اسلام به يازده سال زندان محكوم شد و ...

ساختمانهاي حزب اسلامي از سوي دولت مصادره شد و دولت اعلام كرد كه فعالان اسلامي (دينداران) حق فعاليت سياسي ندارند!

حيدرعلي‌اف در اقدامات بعدي خود، حوزه‌هاي علميه نوپا را در شهرهاي مختلف تعطيل و مدرسان علوم ديني را تحت فشار و تعقيب قرار داد. پيش از حاكميت نظام كمونيستي شوروي در شهرهاي متعدد مانند گنجه، اردوباد، نخجوان، باكو و ... مدارس علوم ديني داير بود و علاوه بر اين، همواره صدها تن از اهالي اين شهرها در حوزه‌هاي علميه مشهد، كربلا، نجف، قم و ... به تحصيل و تدريس علوم ديني اشتغال داشتند.

بعد از اين اقدامات، نوبت به مساجد رسيد.

نخست اعلام شد كه به فرمان رييس جمهور (حيدرعلي‌اف) تشكيل كلاسهاي قرآن در مساجد ممنوع است. (معروف است كه علي‌اف گفته بود: «‌به جاي آموزش قرآن به اطفال و نوجوان به آنها موسيقي و تاريخ آذربايجان را بياموزيد.»)

پس از آن به دستور حيدرعلي‌اف اداره‌اي با عنوان «‌كميتة دولتي نظارت بر امور ديني» تشكيل شد و فردي كه در افكار عمومي به داشتن گرايش به مسيحيت معروف بود، به رياست اين كميته منصوب شد. هرگونه فعاليت عبادي در مساجد تحت نظارت و با اجازة‌ اين كميته صورت مي‌گيرد.

در اين مرحله اجراي پروژة تخريب و تعطيلي مساجد كه زمينة‌ آن فراهم شده بود، آغاز گرديد. در ابتدا «‌مسجد كؤهنه گونشلي» در منطقة خطايي باكو تخريب شد. اهالي به  اقدام دولت اعتراض كردند تا اعتراض‌ها ثمري نبخشيد.

در گام بعدي يكي از مساجد تاريخي و فعال باكو مورد هدف قرار گرفت. مسجد جامع باكو به اين بهانه كه يك ساختمان تاريخي است و ارزش ميراث فرهنگي دارد، توسط پليس اشغال شد. امام جماعت مسجد آقاي ايلقار ابراهيم اوغلي دستگير و ماهها زنداني شد.

بعد از آن نوبت به نخجوان رسيد. بعد از فروپاشي شوروي مسجدي زيبا و بزرگ با نام «‌مسجد حضرت زهرا (س)» به همت اهالي نخجوان و مساعدت ايراني‌ها ساخته شد كه بعد از اتمام ساخته شدن آن، مقامات حاكم بر نخجوان اصرار داشتند كه آن را «‌مسجد حيدرعلي‌اف؟!» بنامند كه با مخالفت شديد اهالي روبرو شدند. اغلب اهالي نخجوان اعتقاد ويژه‌اي به اين مسجد دارند، بخصوص كه نام مقدس حضرت زهرا «س» بر تارك آن مي‌درخشد، با افزايش رويكرد مردم به اين مسجد، به دستور مقامات باكو، شعبة وزارت امنيت باكو در نخجوان به محاصرة مسجد پرداخت. ابتدا با تهديد و ارعاب از ورود اهالي به مسجد جلوگيري كردند. و سپس آن را تحت محاصره مأموران امنيتي قرار دادند تا كسي در مسجد حضور نيابد و سپس اين مسجد را نيز تعطيل كردند.( علاوه بر تعطيلي مسجد حضرت زهرا (س) در نخجوان، يك مسجد تاريخي ديگر با نام «‌مسجد زاويه» كه روبروي هتل تبريز واقع است، به محل آموزش آرايشگري زنانه تبديل شده است.)

بعد از مرگ حيدرعلي‌اف نيز مبارزه با مساجد توسط حكومت باكو ادامه يافت.

 چندي پيش فرماندار باكو اعلام كرد كه به دستور الهام‌علي‌اف، مساجد حق ندارند نواي اذان را پخش كنند. درمقابل اين حركت آشكار ضد اسلامي دولت، گروههاي مختلف مردم به اعتراض برخاستند، علاوه بر مطبوعات باکو و  ايران، حتي مطبوعات تركيه نيز در اين باره واكنش نشان دادند. اعتراض مردم افزايش يافت و در نهايت دولت باكو كه پيش‌بيني مي‌كرد اعتراضات عمومي به مسايل تازه‌اي منجر شود، عقب‌نشيني كرد، اما پروژه مبارزه با مساجد و تخريب و تعطيلي آنها را ادامه داد.

در تازه‌ترين مورد، «‌مسجد شهدا» (شهيدلر مسجدي) در باكو تعطيل شد و بعد از آن «‌مسجد حضرت محمد (ص)» در بخش ياسامال باكو كه از مساجد فعال بود، با حضور مأموران پليس تخريب شد. در پاسخ به اعتراض اهالي، مأموران به سركوب پرداختند و برخي از معترضين را دستگير و زنداني كردند. جرم آنها اعتراض به تخريب مسجد بود.

 بررسي و مقايسه سياست نظام كمونيستي در دورة‌ شوروي و دولت باكو در دورة‌ حاكميت علي‌اف‌ها نسبت به دين اسلام و مساجد، به روشني حاكي از آن است كه دولت باكو همان سياست نظام كمونيستي شوروي را ادامه مي‌دهد......

در تحلیل جامعه شناختی از وضعیت ایران شمالی ( جمهوری اذربایجان ) این نکته بسیار مهم شایان ذکر است که اغلب آذریهای ساکن در این منطقه با اینکه ریشه و هویت ایرانی دارند اما به دلیل قرار گرفتن در سلطه حاکمیت کمونیسم به مدت هفتاد سال  و محرومیت از تعالیم و تربیت دینی از نظر دینی - فرهنگی و هویتی به ضعف گراییده اند . مهمتر از سلطه هفتاد ساله کمونیسم این است که بعد از پیدایش دولت نوپای باکو در سال ۱۹۹۱ این منطقه به تسخیر غرب درآمده است به نحوی که  علاوه بر دینگرایان حتی کمونیستهای اخلاقگرا از وضعیت نابسامان اخلاقی جامعه امروز شاکی هستند . در چنین جامعه ای که از وجود مبارزان جسور مانند شیخ محمد خیابانی و ستارخان - سردار ملی ایرانیان - خالی است دولت الهام علی اف با خیال راحت به تخریب مساجد و اماکن مذهبی میپردازد و تجمعاتی را که هر از گاهی از سوی متدینین برپا میشود توسط پلیس و نیروهای امنیتی که در اسراییل اموزش میبینند سرکوب میکند.

جامعه ایران شمالی از وجود مبارزانی مانند ستارخان یا شیخ محمد خیابانی خالی است . مبارزانی مانند شخصیتهای یاد شده به شدت مذهبی بودند و همین دلبستگی و اعتقاد شدید به آموزه های مذهبی سبب شده بود که بتوانند با جرات تمام در برابر استبداد و تجدد غربی بایستند . ستارخان علت مبارزه خود در راه مشروطیت و آزادی را حکم علمای نجف میدانست و بارها میگفت که هر گاه علمای نجف دستور دهند تفنگ را بر زمین خواهد نهاد . بزرگترین سوگند ستارخان « قسم به حضرت ابالفضل العباس علیه السلام » بود و اگر به آن حضرت قسم یاد میکرد تاپای جان نسبت به سوگند خود در هر کاری وفادار میماند . اصولا یکی از اهداف دولت باکو از مبارزه با دین و مذهب و تخریب مساجد مسلمانان از بین بردن بستری است که در آن بستر شخصیتهایی مانند ستارخان و شیخ محمد خیابانی رشد میکنند . دولت باکو با اینگونه اقدامات میخواهد تا آینده حکومت خود را در مقابل دین بیمه کند اما غافل از اینکه چه بسا ممکن است همین اقدامات موجب گسترش بیداری اسلامی در جامعه شود چنانکه اقدامات ضد اسلامی آتاترک در ترکیه نتیجه نداد و از دل دولت لاییک و ضددینی مسلمانان سیاستمداری سربرآوردند که نه تنها در سیاست بلکه در زندگی شخصی خویش نیز به دین وفادارند. آتا ترک در خواب هم نمیدید که ریس جمهور و نخست وزیری در ترکیه روی کار آیند که همسرانشان با حجاب اسلامی در دیدارهای رسمی و در مقابل دوربین تلویزیونها حضور یابند...فرعون نیز نوزادان پسر را میکشت تا از ظهور موسی ع در جامعه جلوگیری کند اما تقدیر الهی چنین بود که موسی در خانه فرعون بزرگ شود ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:9  توسط عاکف  | 

 

شهريار ايران

و

ايرانِ شهريار

  • محمد طاهري خسروشاهي

بخش قابل توجهي از سروده‌هاي شهريار، مربوط به آن دسته اشعاري است كه در آنها، عواطف ميهني و دلدادگي شاعر به ساحت مام ميهن متجلي شده است. وطن شاعر (= ايران) در شعر او از جايگاه والايي برخوردار مي‌باشد و اگر چه گسترة ارادت سلطان غزل معاصر به آستانة اين وطن به ساليان دورة حاكميت هخامنشيان و كوروش باز مي‌گردد، منتها به خوبي پيداست كه علاقه و شيفتگي شهريار به ايرانِ پس از اسلام، بسيار مشعوفانه مي‌باشد. به عبارتي گاهي گذشته‌هاي بسيار دور توجه شاعر را به خويش مي‌خواند و او را مفتون عظمت و شكوه دوران باستان مي‌سازد، ليكن با يادآوري اينكه ايران با آغوش باز و سويداي دل، دين اسلام را پذيرفت، بر ايراني و مسلمان بودن خويش مي‌بالد و نيش دوري از آن عظمت ظاهري را با مشاهده نوش صبغة‌اسلامي ايران فراموش مي‌كند .

يك نكته بسيار مهم پيرامون اشعار ميهني شهريار، توجه او به اسلاميت ايران است . به جرأت مي‌توان گفت وطن در انديشة شهريار و در وادي شعرهاي او، رنگ و بوي كاملاً شيعي دارد. در نظام فكري و ادبي شهريار، مذهبِ ايراني (= اسلام) و ايرانِ مذهبي (= ام القراي اسلام) از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. پر واضح است كه قالب قصيده و مثنوي بيش از ظرف غزل،مجال انعكاس چنين ايده‌هاي اجتماعي را دارد. در شعر شهريار هم، اگر غزل بيش از همه، در خدمت اشعار عاشقانه و گاهي عارفانه او قرار گرفته، اين قصيده‌ها و مثنوي‌هاي اوست كه منعكس كنندة ديدگاههاي اجتماعي و گاهي سياسي او گرديده است.

در اين مقاله با نگاهي به اشعار شهريار ، جايگاه ايران در شعر او كاويده شده است. در كنار آن به افكار اجتماعي به ويژه بيگانه‌ستيزي و موضع‌گيري او در برابر بيگانه‌گرايان پرداخته مي‌شود. در پايان مطلب نيز يادداشتي پيرامون اشعار تركي شهريار درج مي‌شود.

شهريار در پاسخ به دعوت يكي از دوستانش كه او را براي اقامت در اروپا دعوت مي‌كند، ضمن رد دعوت او، زبان به نصيحت گشوده، مي‌گويد:

جان من باز آ به جاي خود كه جانان پيش ماست

مدعي آرايش تن مي‌كند، جان پيش ماست

با چراغ علم راه بت پرستان مي‌روند

كعبه چشم‌انداز ما و راه ايمان پيش ماست

آفتاب حكمت از مشرق به مغرب مي‌رود

چشمة ‌زاينده اشراق و عرفان پيش ماست

( ديوان شهريار ـ ج 1 ـ ص 293)

شاعر شيرين سراي معاصر، در يكي ديگر از قصايد خود با عنوان «اتمام حجت»، ضمن يادآوري لزوم حفظ وحدت ملي ايران، خاطر نشان مي‌سازد كه جاودانگي كشور، در طول سده‌هاي پيشين مديون حفظ معنويت و اتحاد بوده است:

دستي به اتحاد برآريد و عدل و داد

با دست اتحاد توان دادِ عدل داد

ايران به معنويت جاويد زنده بود

اين زنده مرده است كه آن مرده زنده باد

(ديوان ـ ج 2 ـ ص 981)

وي در جايي ديگر با تأكيد بر تلاش جوانان و لزوم «غريدن» آنها، آبادي و عمران وطن را در گرو ايجاد «يك جنبش اساسي» در اين كشور مي‌داند:

پيام من به گردان و دليران

جوانان و جوانمردان ايران

يكي غريدنم بايد كه چون رعد

كند آشفته خواب نرّه شيران ...

يكي جنبش پديد آيد اساسي

در اين كشور مدارش با مديران

( ديوان ـ ج 1 ـ‌ص 344)

سپس ضمن پافشاري بر اينكه پيكار و جانبازي در راه ميهن، به آغوش كشيدن عروس فتح را ـ ولو در حال شهادت ـ‌ به دنبال دارد، اظهار مي كند كه اگر دشمن خون شاعر را بر زمين بريزد، كلمة ايران نقش خواهد بست:

خوشا پيكار جانبازان ميهن

در آغوش عروس فتح ، ميران

گرَم خون ريخت دشمن، شهريارا

به خون داني چه بندم نقش،‌ايران

( همان ـ‌347)

بسياري از اشارات شهريار به ايران مربوط به آن بخش از شعرهاي اوست كه به طور مستقيم يا غير مستقيم، سخن در تكريم و اعزاز آذربايجان ـ كه به نظر شاعر عضو لاينفك پيكرة‌ ايران است ـ ‌مي‌باشد.

آذربايجان در انديشة شهريار، سر ايران است، به همين دليل، هر موقع هجومي از جانب دشمن كشور را تهديد كند، اين آذربايجان (= سر پيكر) است كه بايد بيش و پيش از همه خود را آماده دفاع و فداكاري كند.

روز جانبازيست اي بيچاره آذربايجان

سر تو باشي در ميان هر جا كه آيد پاي جان

هر زياني كو قضا باشد به ايران عزيز

چون تو ايران را سري، بيشت رسد سهم زيان

(ديوان ـ‌ج 1 ـ ص 351)

شهريار آذربايجان را اگر چه بلا گردان ايران و حافظ و پاسدار كاخ استقلال اين مرز و بوم مي‌داند، در عين حال اگر انتقادي نيز دارد، آن را به صراحت باز مي‌گويد:

اي بلا گردان ايران سينه زخمي به پيش

تير باران بلا باز از تو مي‌جويد نشان

كاخ استقلال ايران را بلا بارد به سر

پاي دار اي روز باران حوادث ناودان ...

ديگران را مژدة راحت رسد از هر طرف

با تو عرض تسليت هم كس نيارد در ميان

( ديوان ـ ج 1 ـ ص 352)

شاعر با اشاره به اينكه آذربايجان خاستگاه زرتشت پيامبر است، مردم اين ديار را از نژاد آريا مي‌داند و نسبت به اشاعة سخنان تفرقه انگيز كه بوي تهديد و تجزيه از آنها به مشام مي‌آيد، هشدار مي‌دهد و خطاب به آذربايجان مي‌گويد:

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو

پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان

اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس

ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان

گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي

صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

(همان)

شهريار قطعه شعر فوق را «جوش خون ايرانيت» خويش مي‌داند و مي‌گويد:

اين قصيدت را كه جوش خون ايرانيت است

گوهر افشان خواستم در پاي ايران جوان

شهريارا تا بود از آب، آتش را گزند

باد خاك پاك ايران جوان مهدامان

(ديوان ـ ج 1ـ ص 365)

شهريار در قطعه شعر بلند «فردوسي» كه در بخش «مكتب شهريار» ديوانش درج شده، با بيان اينكه ايران «كشور يادهاي يك قوم اصيل» [آريايي] مي‌باشد، عظمت تاريخي سرزمين‌مان را ياد آور شده مي‌گويد:

در قعر هزار سالة غار قرون

از كشور يادهاي يك قوم اصيل

كانجا قرق غرور قوميت اوست

يك منظره شكوهمندي خفته است

يك دورنماي دلفروز تاريخ

ايران قديم!

(ديوان ـ ج 2 ـ ص 1115)

شهريار، فردوسي را پيكرة غرور مليت ايراني و خلاق غرور قوميت‌ ما مي‌داند و او را فرمانده جنگهاي فرهنگي ايران زمين معرفي مي‌كند:

توفنده از او حميت و احساسات

داننده راز انفجار كلمات

افتاده به روي نقشه‌هاي جنگي

فرمانده جنگهاي فرهنگي ماست

خلاق غرور قوميت ما

او شاعر ايده آل ما فردوسي است

(ديوان ـ‌ج 2 ـ‌1116)

قلم فردوسي در نظر شهريار، كار هزاران جنگجو مي‌كند و بدين سان از كاخ بلند زبان فارسي مراقبت مي‌نمايد:

او شاعر قهرمان ما فردوسي است

او را قلم آن كرد كه شمشير نكرد...

او كاخ زبان پارسي كرد بلند ...

او شاعر ايده‌آل ما فردوسي است

تصوير كند عشق و فداكاري‌ها

والا منشي‌ها و فداكاري‌ها

تصوير كند مفاخر ايران را ...

(همان ـ ص 1118)

و در پايان، چنين عظمت فردوسي و شاهنامه ـ اين تاريخ منظوم ايران ـ را ياد آور مي‌شود:

دنيا همه يك دهن به پهناي فلك

بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام

با هر چه زبان و ترجمان دل و جان

در گوش تو با دهان پر مي‌گويند:

فردوسي و شاهنامه جاويدانند

(همان ـ 1121)

شهريار همچنين در قطعه‌اي به نام «تهران و ياران» با ياد كرد دوران حضورش در پايتخت ايان چنين مي‌گويد:

من نه آنم كه فراموش كنم كه تهران را

شب تهران و شعاع و شفق شمران را

پور كردستان كه جوانانه به جنگش خيزند

هرگز ايران نفروشد طمع توران را

بخش مهمي از اشعار ميهني و به اصطلاح «ايرانيّات شهريار» مربوط به آن شعرهايي است كه در رديف «ادبيات حسرت» مي‌گنجد. شهريار هر كجا از قفقاز و سرزمين‌هاي ايراني آن سوي ارس كه بر اثر بي‌لياقتي شاهان ناتوان و در پي انعقاد عهدنامه‌هاي سياه گلستان و تركمانچاي به اشغال روسيه درآمد، سخن به ميان مي‌آيد، بي‌اختيار عنان اختيار از دست مي‌دهد و زبان اشك و دريغا گويي به تكلم وا مي‌دارد.

اوج «قفقازيه»‌هاي شهريار در اشعار تركي آذري اوست، منتها در شعرهاي فارسي نيز بويژه در مثنوي «افسانه‌شب» بخش «شبيخون» ، شاعر با تصوير آفريني فوق‌العاده قوي، هجوم لشكر روس و دفاع مردم قفقاز را از خاك ايران به نمايش مي‌گذارد، به گونه‌اي كه آدمي خيال مي‌كند شهريار درست در شب حملة روس‌ به ايران در صحنه حاضر بوده، و آن نبردها را به چشم ديده است.

شهريار با اشاره مستقيم به حملات روس كه طي آن ايلات قفقاز (ايران)، با سلاح سنگ و چوب و بيل و كلنگ در مقابل سپاه تا بن دندان مسلح روس دفاع مي‌كنند؛ تنها مورخي است كه از نقش قهرمانانة زنان قفقازي (ايراني) در مبارزه با كشور متخاصم روس سخن مي ‌گويد. صاحب اين قلم كه اندك مطالعه‌اي در زمينة تاريخ هجوم روس به ايران داشته، در كتابهاي تاريخي در بيان دفاع زنان ايران در مقابل لشكر تزار سطري نديده است، جز مثنوي شبيخون شهريار:

ديده آن سيل شبيخون سپاه

چون بلايي كه ببارد ناگاه

بي‌سلاحي ز هنر داشته باز

دست ايلات رشيد قفقاز

فوج قزاق به فرمان تزار

رو نهاده است براي تاتار...

ايل بي‌اسلحه شايان دريغ

تن به تن جنگد و با خنجر و تيغ

آن هجومش همه با توپ و تفنگ

وين دفاعش همه با بيل و كُلنگ ...

شير زنها چو گوزن گستاخ

كه دل شير بدرد با شاخ

بيل بر دوش به پشت شوهر

سنة عاج بدو كرده سپر

دختران زلف پريشان از باد

چون غزالان كه رمند از صياد

متواري همه در كوه و كمر

سنگ بارند عدو را بر سر ...

مادري نعش پسر در آغوش

چنگ در رخ زده و رفته ز هوش

دختري سر به بر نامزدش

همسري كرده به خواب ابدش

و سرانجام قفقاز به شيري خوابيده و روس به گرگي درنده شبيه مي‌شود كه بر اثر سهل‌انگاري و خواب بي موقع چوپان بي‌عرضه (شاهان قاجار)، شير، اسير گرگ مي‌شود و قفقاز اين چنين از خاك ايران جدا مي گردد:

گله گرگ به مكر و تزور

شير خوابيده كند غافلگير ...

گويي آنها كه فرا مي‌رفتند

گاه برگشته چنين مي‌گفتند:

الوداع اي افق روشن و باز

شهره گهواره گيتي قفقاز...

اي كه تا بازپسين تير و تفنگ

بود با دشمن ايرانت جنگ

تا دليران تو در خون نتپيد

پاي دشمن به ديارت نرسيد

چوني اي كشور آزاده اسير

چوني اي شير ژيان در زنجير!

شهريار همچنين در قطعه «شيون شهريور» از زبان خورشيد عالم افروز كه رخ بر خاك آذر آبادگان ـ خاستگاه زرتشت ـ سائيده است، از مام ميهن اين گونه دلجويي مي‌كند:

اي وطن آمده بودم به سلام نوروز

مگرم كوكب اقبال تو تابد پيروز

آمدم در پي آن كوكب آفاق افروز

ليك از اين غمكده رفتم همه درد و همه سوز

دگر اي مادر غمديده بخون زيور كن

جشن نوروز بهل، شيون شهريور كن

(ديوان ـ ج 1 ـ ص 580)

در اين قطعه شعر، در تبيين منظور شهريار از ماجراي «شهريور» هم مي‌توان به مسئله اشغال ايران توسط متفقين و هم مسئله «اعلام موجوديت فرقه دمكرات آذربايجان» كه هر دو حركت اشغالگرايانه در شهريور ماه اتفاق افتاده است، اشاره كرد.(1)

او در قطعه ديگري نيز كه با عنوان «مهمان شهريور» سروده، به بيرون رفتن قواي اشغالگر شوروي از خاك ايران در سال 1325 اشاره مي‌كند و از خروج «مهمان ناخوانده» شادماني مي‌نمايد:

خوان به يغما برده آن ناخوانده مهمان مي رود

آن نمك نشناس بشكسته نمكدان مي رود

از حريم بوستان باد خزاني بسته بار

يا سپاه اجنبي از خاك ايران مي‌رود

قحط و ناامني و بيماري و فقر آورده است

گو بماند زخم، باز از سينه پيكان مي‌رود

(ديوان ـ ج 1 ـ ص 298)

البته احساس وطندوستي و مبارزه با استبداد و خونريزي، در انديشه شهريار جنبة جهاني دارد و محدود به ايران نيست. قطعه شعرهاي قهرمانان لنينگراد، پيام به انشتين، پيام دانوب به جامعة بشر و ... بازتاب ديدگاه جهاني شهريار در راستاي حس وطن‌پرستي و ابراز عواطف ميهني است.

در بررسي اشعار ميهني شهريار، اشعار تركي آذري او نبايد فراموش شود. اصولاً بخش مهمي از شعرهاي او كه در مضامين اجتماعي و وطن سروده شده به زبان مادري اوست.

يكي از مهمترين سروده‌هاي شهريار كه اشارتي مستقيم به جدايي سرزمين‌هاي ايراني قفقاز و تجزية خاك ايران دارد، قطعه شعري است كه خطاب به محمد راحيم شاعر قفقازي سروده است:

ايگيت لر يوردو قفقازيم، سنه مندن سلام اولسون

سنين عشقيندن ايراندا، هنوز صبري تالان واردير

آنام تبريز منه گهوار ده سويلردي: ياوروم بيل!

سنين قالميش اوتايدا خال لي تئل لي بير خالان واردير

آراز دشمن الينده بير قليچ تك اورتاني كسدي

اونون اولادي وارسا بيل، سني ياده سالان واردير (2)

(ديوان تركي شهريار ـ ص 82)

شهريار در بيت پاياني اين غزلواره از اينكه قفقاز اسير حاكميت كفر شده، ناراحتي خود را بيان و به شاعران آن سوي ارس توصيه مي‌كند كه مراقب مقاصد شوم روس‌ها باشند:

بيزي كفر اهلي ايسترسه، يوكون چاتماق اوچون ايستر

بيزه بونلاردان آرتيق قالسا بير يرتيق پالان واردير (3)

شاعر صريح ايران در شعر ديگري كه براي سليمان رستم از شاعران معروف قفقاز سروده، از جدايي برادران ايراني و اسارت ايرانيان قفقازي در چنگال بيگانگان ناله سر مي‌دهد:

آغ گؤيرچين نه روا دير، كي ايشيقليق قوشو، سن تك

ياتا بايقوش يوواسيندا، قالا خفاش آراسيندا (4)

(ديوان تركي شهريار ـ ص 84)

شهريار در قطعه ديگري كه خطاب به يكي از اقوام خود به نام ميرابوالفضل حسيني متخلص به «حسرت» كه در زمان فروپاشي فرقه دمكرات آذربايجان(1325 شمسي) به همراه عده‌‌اي ديگر، از ايران متواري شد، سروده، از خوردن فريب شيطان و افتادن در دام تجزيه ‌طلبها و بيگانه‌گراها بر حذر مي‌دارد و مي گويد:

جاهلليقدا تورا دوشن چوخ اولار

قيش ياخينلار تور آتانلار يوخ اولار

مظلوم لارين آهي بير گون اوخ اولار

ظلمون دگر، اورگي نين باشينا

آوچي قويار باش يهرين قاشينا

يازيق جوان شيطاني گورجك چاشار

يولدان چيخيب بولودلو داغلار آشار

حقي تاپان خضر اولي مينلر ياشار

نه ياخشي دير الله سوزون اينانماق

بلا لرده صبر ائله يب، دايانماق (5)

(ديوان تركي شهريار ـ ص57)

شهريار ضمن دعوت به بازگشت شاعران و هموطنان فراري براي آمدن به خاك وطن اين چنين در بيت ديگري مي‌گويد:

وطندن آيري دوشن اولاديم قاييت وطنه

قاييت كي گوز يولا تيكميش آنا قايتدي سنه(6)

(همان ـ ص 90)

شهريار همچنين در يك موضعگيري بسيار آگاهانه، در پاسخ به عده‌اي بچه كمونيست كه شاعر بزرگ ايران را از سرودن شعر فارسي بر حذر مي‌داشتند، مي‌گويد:

دئدين آذر ائلي‌نين بير يارالي نيسگيلي يم من

نيسگيل اولسام دا گولوم بير ابدي سؤيگيلي‌يم من

ائل مني آتسادا اؤز گولشنيمين بولبولي‌يم من

ائليمين فارسيجادا درديني سؤيلر ديلي يم من

ابديت گولويم من (7)

(ديوان تركي شهريار ـ ص 72)

سخن در اين وادي را با بيان مؤخره‌اي پيرامون اشعار تركي شهريار به پايان مي‌بريم:

شهريار شناسان معتقدند اين شاعر بزرگ زماني به سرودن شعر تركي آذري اقدام كرد كه به مقام والايي در شاعري دست يافته بود. او را در كشور مي‌شناختند و سخنانش زبان به زبان مي‌گشت. به گواهي تاريخ زماني كه هنوز مجموعة كم نظير «حيدربابايه سلام» شهريار و ديگر اشعار تركي آذري او سروده نشده بود، در مراسم بزرگداشتي كه در دانشگاه تبريز براي شهريار برپا شد، دانشجويان و حتي مردم عوام براي ديدن شهريار، سرو دست مي‌شكستند.

دكتر علي اكبر ترابي كه تحقيقات ارزنده‌اي در جامعه شناسي شعر شهريار دارد، معتقد است: «ديوان اشعار فارسي شهريار تأمين كننده نخستين مرحله از اشتهار شاعر به عنوان غزلسرايي بزرگ و اشعار حيدربابا فراهم آورنده بلند آوازگي او در نيمة دوم حيات است» (8)

روان شاد دكتر محمود پديده استاد فقيد دانشگاه تبريز نيز مي‌نويسد: «شهريار برخلاف اكثر تركان پارسي‌گوي كه كاملاً ترك بودنشان در شعر محسوس است، چون با اصطلاحات زبان فارسي آشنايي دارد، اگر كسي با او سابقه معرفت نداشته باشد، نسبت ترك بودن به او نخواهد داد ...» (9)

مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه تلاش عده‌اي در معرفي شهريار بدين صورت كه او تنها با سرودن اشعار تركي به عنوان شاعر بزرگ در كشور مطرح شد، حركتِ مذبوحانه و احمقانه‌اي بيش نيست. يكي از اين افراد مي‌گويد: «شهريار را منظومة حيدربابا شهريار كرد. قبل از آن اگر نامي داشت(!) در رديف چند شاعر خوب زمان بود و عده‌اي (!)‌ادب دوستان دركش مي‌كردند و نامش را مي‌بردند. در بين عوام شهرت چنداني نداشت. ولي با انتشار اين مجموعه، آتشفشاني شروع به فوران كرد...»(10)

همين فرد در يك نتيجه‌گيري كودكانه ديگري مي‌گويد كه منظومة بلند و كم نظير حيدربابا «به تقاضاي عمّه و عمه‌زادگان» شهريار كه زبان فارسي نمي‌دانستند سروده شده است. اين فرد مي‌گويد: «منظومه‌اي كه براي خاطر فهم عمه و عمه‌زاده ... به زبان محاوره‌اي و ساده و بدون پيرايه سروده شده بود، شاهكاري از آب در آمد...» (11)

اين در حالي است كه رويكرد استاد شهريار به شعر تركي، علي‌رغم برخي از شاعران چپگراي همدورة وي «به دور از اغراض سياسي» و اهداف حزبي بود و اين گونه است كه «طرح حزب كمونيست شوروي براي اعطاي جايزه ادبي لنين به شهريار با هوشياري شاعر بزرگ ملي ايران با شكست مواجه شد» (12) . توجه شهريار به عنوان يك ايراني دوستدار وطن، به شعر تركي، تنها از راه عشق به احياي زبان مادري بوده است. پس توان گفت كه چهرة ادبي شهريار از دو نيم رخ شعر فارسي و شعر تركي آذري تشكيل يافته است. هر دو سوي اين نيم‌رخ‌ها، صورت زيبا و دلنشين «شهريار ايران» را تشكيل مي‌دهند.

شهريار حتي به حدي مراقب نيفتادن در دام بيگانه‌گرايان بود كه در مصاحبه‌اي مي‌گويد: «لهجة تركي ما با ساير لهجه‌هاي زبان تركي متفاوت است. من سعي مي‌كنم به لهجة تبريز بنويسم. برخي لغات تركي هستند كه ... تركهاي ايران آن را نمي‌دانند... تا حدي كه برايم مقدور است از اين لغات استفاده نمي‌كنم.» (13)

شهريار اين مصاحبه را چنين به پايان مي‌برد. «تركي، فارسي، عربي هيچ يك به تنهايي نمي‌توانند وجود داشته باشند. زبانها همه بر يكديگر وابسته‌اند و هر يك به نحوي نقصي دارند... مهم اين است كه نبايد تعصب داشت». (14)

 

 

 


1.    فرقه دمكرات آذربايجان به دستور استالين و به طور مشترك توسط ميرجعفر باقر‌اف و مير جعفر پيشه‌وري در دوازدهم شهريور ماه 1324 به طور علني و با انتشار بيانيه‌اي اعلام موجوديت و در 21 آذر ماه همان سال به طور رسمي با افتتاح مجلس به اصطلاح ملّي! آغاز به كار كرد.

2.    اي سرزمين قهرمانان، قفقاز سلام بر تو ! در عشق تو هنوز بسياري در ايران سرگردان و پريشان حالند. مادرم تبريز زماني كه من در گهواره بودم، مي‌گفت: فرزندم، بدان كه تو در آن سوي ارس خاله‌اي زيبا رو داري...ارس چون شمشيري به دست دشمن، ميانه ما را بريد و از هم جدا كرد. اگر او نيز فرزنداني دارد، بداند كه تو نيز در ياد مايي و فراموش نشده‌اي.

3.    اگر اهل كفر به ما اظهار تمايل كنند، بدان كه براي بهره‌گيري و نيل به مقاصد شوم خود اين كار را مي‌كنند. بدانيد كه براي ما از اينها بيش از يك پالان كهنه و پاره نخواهد ماند.

4.    اي كبوتر سپيد، تو كه مرغ روشنايي‌ها هستي، چه رواست كه در لانه جغد منزل كني و در ميان خفاشان (= زمامداران كمونيست) زندگي نمايي؟!

5.    در جواني خيلي‌ها به دام مي‌افتند. زمستان از راه مي‌رسد و اثري از گسترندة دام و صيادها نمي‌ماند . يك روز آه و ناله مظلومان به تيري تبديل مي‌شود و قلب ظلم را نشانه مي‌رود و صياد سر بر زين مي‌نهد. جوان با ديدن شيطان از راه به در مي‌رود. راه را گم كرده و سر به كوههاي مه آلود مي‌نهد.(اشاره به فرار از ايران) هر كس مؤمن به حق شد، عمر جاويد يابد. پس چه بهتر است سخن حق را قبول كنيم و در برابر بلايا صبر نماييم.

6.    اي فرزندي كه از دامان مام ميهن دور افتاده‌اي، به زادگاهت بازگرد. بازگرد كه مادر چشم به راهت نيز بازگشته است.

7.    گفتي كه من حسرت زخمديده مردم آذربايجانم. اگر حسرت هم باشم اي عزيز، معشوق و عزيز هم هستم.اگر حتي مردم مرا از خود برانند، من بلبل داستانسراي ايرانم. من شاعري هستم كه به زبان فارسي نيز دردهاي جامعه‌ام را بازگو مي‌كنم. من گل ابدي هستم.

8.    گامي در راستاي شهريار شناسي ـ ص 16

9.    همان ـ ص 78

10.                       همان ـ ص 151

11.                       همان ـ ص 150

12.                       شهريار و شعر تركي ـ علي اصغر شعر دوست ـ ص 10

13.                       گفت و گو با شهريار ـ جمشيد عليزاده ـ ص 194

14.                       همان ـ ص 196

 

 

 

منابع:

1.    ديوان شهريار (دورة سه جلدي) ـ انتشارات نگاه ـ زرين ـ 1373

2.    شهريار و شعر تركي ـ علي اصغر شعر دوست ـ انتشارات مهد آزادي ـ 1383

3.    گامي در راستاي شهريار شناسي – ويژه‌نامة روزنامه فروغ آزادي ـ به اهتمام قاسم تركان ـ 1370

4.    گفت و گو با شهريار ـ به اهتمام جمشيد عليزاده ـ انتشارات نگاه ـ 1379

5.    دو شاعر بزرگ؛ مولانا و شهريار ـ مهدي روشن ضمير – نشر مستوفي ـ 1374

6.    شهريار و انقلاب اسلامي ـ اصغر فردي ـ انتشارات الهدي ـ 1372

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 11:13  توسط عاکف  | 

 

 

ماجراي پارك اتابك از زبان شاهد مشهور ماجرا  مرحوم اسماعیل اميرخيزي

جنگ قدرت و دسته‌بندي ميان سرداران مشروطه و

قرباني شدن ستارخان بر اثر ورود به زمینه اختلافات

ستارخان توسط چه کسی تیر خورد ؟

ستارخان ضارب خود را می شناخت ...

 

  • اسماعيل اميرخيزي (از ياران ستارخان)

آيا در بين سپهدار اعظم و سردار اسعد هم اختلاف نظري بود يا نه؟

هر چند در صورت ظاهر اختلافي در بين اين دو قائد ملي مشهود نمي‌شد، ولي در باطن گويا اتحاد معنوي در بين ايشان موجود نبود. علت اين اختلاف چه بوده است درست معلوم نيست و كسي به علت اساسي آن صحيحاً پي نبرده بود و هر كس به مقتضاي فهم و دانش خود چيزي مي‌گفت، اعم از آن كه صحيح باشد يا نه. و اغلب اين حدس‌ها با ميزان عقل درست درنمي‌آمد. برخي از ارباب بصيرت كه از نزديك به قضايا واقف بودند، چنين مي‌گفتند كه چون توجه انظار روز به روز به سوي سردار اسعد زيادتر مي‌شد و حل و عقد امور غالباً با دست او بود و مخصوصاً فتوحات فوق‌العادة اردوي تهران در آذربايجان كه با دست سردار بهادر و يفرم انجام يافت، بيش از پيش به اهميت سردار اسعد بيفزود و با آن كه سپهدار مقام رئيس‌الوزرايي را با وزارت جنگ توام داشت، اما قدرت در دست سردار اسعد بود. آيا اين نظريه كاملاً صحيح است يا نه، نمي‌شود حكم قطعي داد، ولي در هر صورت سپهدار آزرده خاطر به نظر مي‌رسيد.

حتي روزي سپهدار براي ديدن سردار به پارك آمده بود و بنده نيز حضور داشتم و يك روز قبل من در روزنامة  «ايران نو» راجع به تسليم عشاير تلگرافي از سردار بهادر و يفرم خوانده بودم كه به سپهدار مخابره كرده بودند. در ضمن مذاكرات صحبت از وضع آذربايجان پيش آمد، بنده نيز در مذاكرات دخالت كرده گفتم؛ «فتوحات جديد را به حضرت اشرف تبريك عرض مي‌كنم.» سپهدار با تعجب به روي هم نگريسته گفت؛ «كدام فتوحت جديده؟» عرض كردم؛ «ديروز در روزنامة‌ ايران نو از سردار بهادر و يفرم تلگرافي راجع به دستگيري سران عشاير به حضور مبارك عرض شده بود كه البته به نظر شريف رسيده است». با كمال خونسردي گفت؛ «حضرت  اشرف كه از همچو تلگرافي استحضار ندارد». حالا چرا سپهدار از اين تلگراف خبر نداشته است در صورتي كه محققاً اين تلگراف به كابينة رياست وزرا رسيده بود، ولي گويا سپهدار به واسطة دلسردي كه از كارها داشته حوصلة خواندن تلگرافات را هم نداشته است.

اتحاد يا دسته‌بندي سرداران ملي

در يكي از روزهاي اواسط ماه جمادي‌الاولي روزي مرحوم ضرغام السلطنه به پارك اتابك آمد، پس از ملاقات با سردار به اطاق بنده نيز تشريف آورد و گفت: «مي‌خواهم چند دقيقه‌اي با شما دربارة‌ موضوعي محرمانه صحبت كنم». از اطاق بيرون رفتيم، در يكي از اطاق‌هاي خلوت نشستيم، گفتم؛ «هر چه مي‌خواهيد بفرماييد». پس از بيان مقدمة طولاني گفت؛ «مقصود از مشروطيت اين بود كه عدل و انصاف جاي ظلم و اعتساف را بگيرد و كلمة‌ من به ما مبدل شود، متأسفانه امروز نتيجه برعكس شده و سردار اسعد خود را رئيس مطلق مي‌داند، بايد سردار و سالار و ساير اشخاصي كه در اين راه رنج‌ها برده و زحمت‌ها كشيده‌اند، دست به هم داده نگذارند كه اصول استبداد و خودسري دوباره در مملكت رواج يابد». گفتم: «البته در حكومت مشروطه استبداد مورد ندارد، ولي عجالتا موقع اين حرف‌ها نيست، فعلاً بايد دست به دست داده كاري را كه آغاز كرده‌ايم به انجام برساني، آنگاه به تصفية حساب‌ها پردازيم». ديگر چيزي نگفت و تشريف برد. به سردار نيز تفصيل را عرض كردم و گفتم: «ايجاد اختلاف در حكم امروز بسيار مضر است، مبادا خود را داخل در اين جريان بنماييد». فرمود: «خاطر جمع باشيد». چند روزي بر اين بگذشت، روزي آقاي يكاني به بنده فرمود: «گمان مي‌كنم با خطر مهمي مواجه خواهيم بود». گفتم؛ «مگر چه قضيه‌اي روي داده كه شما را تا اين اندازه مضطرب و پريشان كرده است؟» گفت؛ «چنين تصور مي‌كنم كه سردار ملي و سردار محيي و ضرغام السلطنه به واسطة تلفون مذاكره مي‌كردند، من از طرف صحبت ايشان چنين استنباط كردم كه بايد به همديگر مجلس خصوصي داشته باشند». مرحوم معتمدالاياله نيز نظرية آقاي يكاني را تصديق و تأييد كردند و علاوه نمودند كه شايد سالار نيز از اعضاي آن مجلس باشد.

نمدي در هاون انداخته مي‌كوبيم

بنده چون اندك سابقه‌اي در اين باب داشتم، يقين كردم كه استنباط و حدس آقايان صحيح بوده جاي ترديد نيست، مرحوم ضرغام‌السلطنه و سردار محيي بالاخره موفق شده‌اند كه سردار را نيز با خودشان همراه كنند و چون مي‌دانستم كه عاقبت امر به ضرر سردار و سالار تمام خواهد شد، بر خود لازم دانستم كه به هر نحوي است بايد سردار را از  وخامت عواقب اين دسته‌بندي مستحضر دارم، لذا در موقع مناسبي نزد سردار رفتم و گفتم: «از قرار مسموع گويا جناب عالي و جناب سالار با آقايان ضرغام السلطنه و سردار محيي با يكديگر مجلس خاصي تشكيل داده‌ايد، آيا اين شايعه صحت دارد يا اين كه داخل در جزو حدسيات و اشتهارات بي‌اساس است؟» فرمود: «جاي نگراني نيست، مسئله چندان اهميتي ندارد كه در خور انديشه باشد. همين قدر مي‌گويم كه (نمدي در هاون انداخته مي‌كوبيم).»

گفتم: «جناب سردار! مسئلة بدين اهميت را غير مهم تلقي مي‌فرماييد! چه اهميتي بالاتر از اين كه شما پس از يازده ماه تحمل شدايد فوق‌التصور واجد مقام بسيار ارجمندي شده‌ايد كه در تمام ايران مقبوليت عامه داريد. چقدر جاي تاسف است كه پس از رسيدن به چنين مقامي امروز به خيال دسته‌بندي افتاده مي‌خواهيد از قدر و منزلت خود بكاهيد. امروز تمام مردم اعم از سياسي و غيرسياسي و دموكرات و اعتدالي و غيره شما را سردار ملت مي‌دانند و احترام مقام شما را لازم مي‌شمارند، اگر خداي نخواسته شما بخواهيد به يكي از اين دسته‌ها تمايل كنيد، دسته‌هاي ديگر از شما دل‌آزرده خواهند بود، سردار ملي بايد سردار تمام ملت باشد نه سردار حزبي يا دستة‌ مخصوصي.»

فرمود: «شما راست مي‌گوييد، من بدين نكات پي‌نبرده بودم، ولي متأسفانه كار از كار گذشته است، من قول داده‌ام و نمي‌توانم از قول خود بازگردم». اين جواب قطعي بود و ديگر اصرار من نتيجه نداشت. گفتم؛ «من آنچه شرط ارادت بود به جاي آوردم، ديگر خودتان دانيد و بس.» اين بگفتم و از اطاق سردار بيرون آمدم و چگونگي را به آقاي يكاني و مرحوم معتمدالاياله باز گفتم. ايشان نيز صلاح در آن ديدند كه عجالتاً مسئله را بايد مسكوت عنه گذاشت كه دنبال كردن آن ثمري ندارد.

من هر چند مي‌دانستم كه سردار و سالار از اتحاد با ضرغام‌السلطنه و سردار محيي منصرف خواهند شد، با وجود اين نتوانستم كه دست به روي دست گذاشته منتظر نزول بلا شوم و آخرين چاره در آن ديدم كه از وكلاي آذربايجان استمداد كنم؛ با چند نفر از وكلاي بي‌طرف مانند شيخ‌اسماعيل هشترودي و معتمدالتجار و معين‌الرعايا ملاقات كرده از ايشان درخواست كردم، به هر نحوي باشد پيش سردار و سالار رفته ايشان را از اين دسته‌بندي بازداريد. دريغ كه نفس گرم ايشان هم نتوانست در آهن سرد اثري كند و آن جواب را شنيدند كه بنده شنيده بودم.

سردار مي‌خواهد به مشهد رضا عليه‌السلام مشرف شود

ديگر براي من يقين كامل حاصل شد كه سردار عهدي كه با سرداران بسته بدان وفادار خواهد بود و من هر چه دراين باب اصرار كنم بي‌ثمر خواهد شد و از طرفي هم عواقب وخيم اين دسته‌بندي را به خوبي احساس مي‌كردم و يقين داشتم كه اگر روزگار بدين گونه بگذرد، عاقبه‌الامر گرفتار قضاياي ناگوار خواهيم بود. پس از تأمل بسيار صلاح در آن ديدم كه از سردار اجازه خواهم كه به زيارت مشهد بروم. چون مقصود خود را به سردار گفتم، فرمود كه؛ «خوب يادآوري كرديد من نيز در آن خيال هستم، حالا شما هم كه چنين نيتي داريد با هم برويم.»

گفتم؛ «شما به حضرات حجج‌الاسلام وعده داده‌ايد كه به عتبات عاليات مشرف شويد، چگونه مي‌خواهيد به مشهد برويد؟» فرمود: «زيارت مشهد مانع از زيارت عتبات نيست. پس از مراجعت از مشهد به زيارت عتبات عاليات مشرف مي‌شويم.» من چون اين سخن از سردار شنيدم بي‌نهايت خرسند شدم، گفتم؛ «واقعاً مايل هستيد كه به مشهد برويد؟» فرمود: «زيارت حضرت رضا آرزوي قلبي من است و هر چه زودتر بايد رفت كه هم به فيض زيارت نايل مي‌شويم و هم از اين كش مكش‌ها خلاص مي‌گرديم.» با خود گفتم؛ شكر خدا را كه از اين گرداب هولناك نجات يافته به ساحل سلامت رسيديم.

قرار شد بنده با آقايان وكلاي آذربايجان ملاقات كرده، وسايل مسافرت ايشان را تهيه كنم و همان ساعت بدون فوت دقيقه‌اي با چند نفر از وكلاي آذربايجان ملاقات كرده، تفصيل ماوقع را به ايشان گفتم. بسيار خوشوقت شدند و گفتند به زودي وسايل حركت ايشان را فراهم مي‌آوريم كه تا سه چهار روز عازم زيارت شوند. چون چگونگي را به سردار گفتم ديدم بي‌اندازه شادمان گرديد. هنوز دو روز از اين قرارداد نگذشته بود كه مرحوم معتمدالاياله به طور محرمانه به من گفت: «بي‌جا خود را دچار زحمت منما كه سردار به مشهد نخواهد رفت، زيرا كه يارانش رضايت نداده‌اند.» گفتم؛ «كدام ياران؟» گفت؛ «آقايان اعضاي انجمن سري.» بالجمله نه خودشان رفتند و نه مرا به حال خود گذاشتند كه خود را از آن‌ گير و دار نجات بدهم.

خلاصة نطق مهم سردار اسعد(1)

سردار اسعد روز شنبه 16 رجب دو مرتبه در مجلس نطق كرد، يكي بسيار مفصل بود كه ما مقدمة آن را نوشتيم و ديگري اگر چه چندان مفصل نبود، ولي چون مهم بود از آن هم خلاصه‌اي در اينجا ذكر مي‌شود. پس از حذف مقدمه چنين گفتند:

اما در اين باب كه اتحاد نماييم جزء عمدة اين كار بنده خود را مي‌دانم كه امروز به فضل خدا قوة خود را بيشتر از پارسال مي‌بينم كه از همه حيث قدرت و قوتم از پارسال بيشتر است كه وكلاي محترم هم با بنده همراهي خواهند كرد كه قاتلين آقا را پيدا كنيم در تهران و در ساير جاها اگر چه به كشته شدن پسر و برادرهايم باشد، بايد امنيت را در اين مملكت پايدار كنم. آنها خلق شده‌اند براي كشتن شدن، منتهاي خوشبختي پدر آن است كه ببيند پسرانش در راه ملت در خون مي‌غلطند و من حاضرم جانم را در راه ملت نثار كنم و اميدوارم كه به زودي يعني تا يك هفتة‌ ديگر امنيت را چنان به تهران اعاده بدهم كه كسي چنين امنيتي نديده باشد و اين كه يك قدري ديرتر اين عرض را كردم، براي اين بود كه منتظر تشكيل كابينه بودم كه خيلي دير شد ولي اميدوارم كه ان شاءالله تعالي در همين دو سه روزه يك خدمت نماياني به اين مملكت بنمايم.

مصاحبة تند سردار ملي با سردار اسعد در پارك اتابك

زبان به صاحب خود دشمني است مادرزاد

نكرد بايد هيچش ز بند فكر آزاد

چو شد ز بند رها آن كند كه گفت استاد

زبان سرخ سرسبز مي‌دهد بر باد

سردار در پارك اتابك عصرها در كنار استخر مي‌نشست، از واردين در آنجا پذيرايي مي‌كرد. روزي مرحوم يارمحمدخان كرمانشاهي طرف عصر براي ديدن سردار آمده بود و من نيز بودم، همه در كنار استخر نشسته مشغول صحبت بوديم. كمي نگذشت كه مرحوم سردار اسعد نيز تشريف آورد و از هر در سخن گفته مي‌شد، به تدريج دامنة‌ صحبت به جنگ‌هاي تهران و تبريز كشيد و در اين باب نيز فصلي از طرفين گفته شد. از وجنات حال سردار پيدا بود كه اوقاتش تلخ است، ولي نمي‌خواهد بروز دهد و به سختي خودداري مي‌كند. درست متوجه نشدم كه سردار اسعد چه گفت كه سردار عنان اختيار از دست داد و درشتي آغاز كرد و گفت؛ «اين بختياري‌ها چه مي‌گويند، اينان چه كاره هستند؟» شمه‌اي از اين گونه سخنان گفت و قدري از دلاوري‌هاي خود بيان كرد. سردار اسعد هر چند سخت متأثر شد، ولي چيزي نگفت كه موجب مزيد تكدر خاطر سردار باشد و با نهايت آرامي با استرضاي خاطر سردار كوشيد و در آخر گفت؛ «سردار! اينجا سخن از آذربايجاني و بختياري نيست و من كي بختياري را به آذربايجاني مزيت دادم كه شما اوقات تلخي مي‌فرماييد، جناب عالي مهمان عزيز ما هستيد و ما همه نسبت به شخص شما ارادت داريم.» از اين گونه سخنان آن قدر گفت كه سردار آرام شد و ديگر چيزي نگفت. آن وقت بنده و يارمحمدخان به هر نحوي بود با سخنان مناسب به اصلاح ذات‌البين پرداختيم و سردار هم متوجه شد كه قدري تند رفته است، درصدد عذرخواهي برآمد و گفت؛ «ببخشيد، من از جاي ديگر اوقاتم تلخ بود، اگر جسارتي رفت معذورم داريد.» سردار اسعد خنديد و گفت؛ «من از اول بدين نكته پي برده بودم مي‌دانستم كه چرا اوقاتتان تلخ بوده است، جناب عالي نبايد سخن هر كسي را مورد توجه قرار دهيد» و اين جمله تلميحي بود راجع به قصة همكاري چهار سردار مشروطه. و در واقع هم اين طور بود، ولي سردار نبايستي در منزل خود مهمان محترمي را آزرده كند. سردار اسعد ديگر توقف نكرد و خواست برود، من تا درب پارك او را مشايعت كردم و حتي‌المقدور سعي كردم كه رنجيده خاطر از اينجا بيرون نرود و آنچه از پير استاد به ياد داشتم پيش آوردم و او در صورت ظاهر قضيه را بي‌اهميت تلقي مي‌كرد، اما معلوم بود كه باطناً متأثر است. چون از مشايعت وي بازگشتم، دانستم كه بعد از من يارمحمدخان نيز چيزهايي به سردار گفته و او را متذكر است كه شايسته نبود شما در منزل خود با مهمان پرخاش كنيد. اگر چه سردار از كردة‌ خود نادم شده بود اما سودي نداشت، زيرا سخني كه از دهان بيرون رفت آن را ديگر نمي‌توان به جاي خود بازآورد.

شايد خوانندگان بر من خرده گيرند كه چرا به نوشتن اين قضيه پرداختم و سخني كه در بين دو سردار رفته آشكار كردن آن چه مناسبتي داشت، اين ايراد درست است، ولي خواستم كه خوانندگان مسبوق باشند كه علاوه بر ساير جهات از اين جهت هم سردار اسعد از سردار جيزي در دل داشت.

فاجعة ‌تأسف‌آور قتل ميرزا علي‌محمدخان تربيت و سيدعبدالرزاق خان حكاك

ميرزا علي‌محمدخان تربيت برادر مرحوم ميرزا محمدعلي‌خان تربيت رئيس مخزن و سيدعبدالرزاق خان مدير صنايع وطنيه كه هر دو از مجاهدين پاك سرشت و حقيقت‌مند بوده در انقلاب رشت و فتح قزوين شركت داشته و مصدر خدمات بزرگ بودند، روز دوشنبه بيست و پنجم رجب 1328 درخيابان لاله‌زار در مقابل چهار راه مخبرالدوله نزديك غروب به دست چند تن از اشخاص ناشناس به ضرب گلوله كشته شدند.

همان روز حوالي غروب بنده و آقاي يكاني در اطاق خصوصي سردار مشغول مذاكره بوديم. پس از پايان مذاكره سردار فرمود؛ «بهتر است كه چند دقيقه‌اي براي استنشاق هواي تازه بالاي پشت بام برويم،» اين بگفت و راه پشت بام پيش گرفت، ما نيز پيروي كرده بر پشت بام رفتيم. هنوز چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه صداي پنج و شش تير پشت سر هم بلند شد. سردار از شنيدن صداي تيرها نگران شد و گفت از اين تيرها كه پشت سر هم انداخته شد، بوي جنايت شنيده مي‌شود. اين را گفت و پايين آمد. ما نيز پايين آمديم و با آقاي يكاني صحبت كنان تا درب پارك آمديم. من آن شب را در منزل مرحوم نوبري دعوت داشتم و منتظر درشكه بودم كه پس از دو سه دقيقه درشكه‌اي رسيد و در مقابل درب پارك متوقف شد. دو نفر از درشكه پايين آمدند، يكي از ايشان از من پرسيد كه جناب سردار تشريف دارند؟ گفتم آري. اين دو نفر از جملة‌ مجاهدين بودند، ولي نه از آن مجاهدين كه با سردار و سالار از تبريز آمده بودند يكي از ايشان را بنده وقتي ديده بودم، ولي يادم نبود كه كجا ديده‌ام. باري اينها با آقاي يكاني پيش سردار رفتند، من هم سوار درشكه شده به منزل نوبري رفتم.(2) برحسب لزوم مقدمتاً بايد قصه‌اي را كه چند روز پيش سردار به بنده فرموده بودند در اينجا بياورم:

روزي سردار به بنده فرمودند كه بلايي از سر نوبري دور كردم، گفتم، چه بلايي؟ فرمود كه: «چند روز پيش يكي از مجاهدين رشت نزد من آمد و گفت عرض محرمانه‌اي دارم!» من از اطاق بيرون آمدم، گفتم؛ «بگو ببينم چه مي‌گويي؟!» با نهايت احتياط و با كمال آهستگي گفت: «من مأمور كشتن ميرزا اسماعيل نوبري هستم، ولي از شما نيز بايد تحصيل اجازه كنم.» گفتم؛ «مرد كه مگر ديوانه شده‌اي نوبري از دوستان صميمي من و حاجي اسماعيل است، مبادا همچو حركتي از شما سربزند» و سخت تهديدش كردم تا آن كه قسم خورد كه به هيچ وجه به چنين كاري اقدام نكند. من اين قضيه را به مرحوم نوبري نگفتم، براي آن كه ترسيدم ماية تشويش خاطرش گردد، ولي خودم ناراحت و نگران بودم. اكنون بازبرگرديم بر سر اصل موضوع، شب را تا ساعت چهار و نيم از دسته گذشته مشغول صحبت‌هاي متفرقه بوديم، بعد رختخواب در ايوان انداختند تا به استراحت پردازيم. نوبري همين كه به رختخواب خود رفت، خوابش برد ولي من بيدار بودم. متوجه شدم كه درشكه‌اي آمد و در مقابل در منزل نوبري ايستاد و به فاصلة دو دقيقه درشكة‌ ديگري نيز آمد و در آنجا متوقف شد. آنگاه درشكه‌نشينان از درشكه پياده شده به صحبت مشغول شدند. من صداي ايشان را مي‌شنيدم، ولي صحبت‌شان را نمي‌فهميدم. يك مرتبه به خيالم آمد كه مبادا اينان از رفقاي همان مجاهد بوده‌اند كه نسبت به نوبري خيال شومي دارند. آهسته نوبري را پيدا كردم و گفتم: «چند نفر با درشكه آمده و در مقابل در مشغول صحبت هستند.» گفت: «چه اهميتي دارد، شما چرا مرا از خواب شيرين برانگيختيد؟» گفتم: «براي آن كه تا شرط احتياط فرو نگذاريد و به آدم خود بسپاريد كه اگر كسي بخواهد براي ديدن شما از در درآيد تا درست نشناسد و مطمئن نباشد در باز نكند.» گفت: «مگر مي‌ترسيد؟» گفتم: «آري مگر وضع شهر را نمي‌بينيد؟» ديگر چيزي نگفت. گماشتة خود را بخواند و گفت چند نفر دم در هستند و با يكديگر حرف مي‌زنند، احتمال دارد كه اينجا بيايند تا درست آنها را نشناسي در باز مكن. هنوز نوبري سخن خود را به پايان نرسانده بود كه در زده شد و گماشته در را باز كرد و چند تن از دوستان نزديك نوبري وارد شدند كه يكي از آنان مرحوم معاضدالسلطنه بود.

چون بنشستند، آثار ملال از چهرة‌ ايشان استنباط مي‌شد. نوبري از معاضدالسلطنه پرسيد: «مگر چه شده كه شما را اندهناك مي‌بينم؟» گفت: «مگر سانحة‌ امروزي را نشنيده‌ايد؟» گفت نه. حاضرين به روي هم نگريستند. معاضدالسلطنه گفت: «با نهايت تأسف آمديم كه اين خبر ناگوار را به شما اطلاع بدهيم كه حوالي غروب مرحوم ميرزا علي‌محمدخان و سيدعبدالرزاق خان و لاله‌زار به دست چند نفر اشخاص ناشناس كشته شدند.»

شنيدن اين خبر ناشنيدني ماية‌ تأسف نوبري و بنده گرديد. من سيدعبدالرزاق خان را نمي‌شناختم، ولي به ميرزاعلي‌محمدخان ‌آشنايي داشتم، مشاراليه از جوانان كم‌نظير بود، درستكاري و پاكدامني او را همه كس مي‌دانستند و بعد دانستم كه سيدعبدالرزاق خان هم از كساني بوده است كه در راه آزادي خدمات مهمي انجام داده و در صحت عمل هم ثاني ميرزا علي‌محمدخان بوده است. نوبري سخت برآشفته،  حال عجيبي بر وي رخ نموده بود و نزديك بود فرياد بكشد و پيرهن چاك كند. معاضدالسلطنه به دلداريش پرداخت و سخنان تسليت‌آميز گفتن گرفت، آن قدر به تسليتش پرداخت كه كمي آرام گرفت و آقايان هم خداحافظي كرده رفتند.

پس از رفتن ايشان نوبري به من گفت: « شما حق داشتيد كه مي‌گفتيد مراعات احتياط در هر وقت لازم است.» ولي ايشان نمي‌دانستند كه نگراني و احتياط بنده نسبت به شخص وي بود كه مي‌دانستم او دشمناني دارد كه نقشة‌ او را مي‌كشند.

اين هم يكي از نتايج وخيم آدم‌كشي خودسرانه بود كه آن روز مرد بزرگواري مثل مرحوم بهبهاني قرباني اغراض جاهلانة چند نفر شد و امروز هم دو جوان حقيقت‌پرست به دست دو سه نفر از اشقياي بلهوس از پاي درآمدند. نسبت اين اقدام عنودانه را برخي از مردم به حزب اعتدال مي‌دهند كه به امر و دستور سران حزب اين قتل فجيع روي داد. خداوند خود از حقايق امور آگاه است و بس. كشته شدن اين دو نفر مزيد بر علت شده از هر طرف مردم به دادخواهي برخاستند، از مجلس و دولت مجازات قاتلين را مي‌خواستند و هنگامة‌ عظيمي در شهر برپا شده بود، مردم امنيت نداشتند و تكليف خود را نمي‌دانستند و چاره در آن مي‌ديدند كه دست به دامن دولت زده و رفع اين اغتشاش را بخواهند و دولت نيز در كار خود حيران بود.

كابينة  مستوفي با چه مشكلاتي مواجه بود؟

كابينة مستوفي هنگامي تشكيل يافت كه اوضاع كشور به كلي مشوش و رشتة‌ انتظام از هم گسيخته بود. نه مردم به تكاليف خود عمل مي‌كردند و نه در واقع تكاليفشان روشن بود. ميدان خودسري و لجام گسيختگي هر  روز بر وسعت خود مي‌افزود. هر كس براي خود صاحب داعيه‌اي شده به امر و نهي مي‌پرداخت و از هر دهان آوازي برمي‌خاست. آمر و مأمور، حاكم و محكوم از هم شناخته نمي‌شد، هيچ كس درصدد انجام وظيفة خود نبود و دخالت در هر كار را هر بلهوسي از وظايف خود مي‌دانست. بالجمله امور مملكتي از جهات عديده پريشان و آشفته بود. اولاً مجلس شوراي ملي كه مرجع و ملجأ عموم بود و بايستي در رفع اختلافات و اصلاح مفاسد و خودسري‌ها قدم‌هاي بلند بردارد و با كمال قدرت همت به ايجاد و تعميم امنيت بگمارد و دولت را در برانداختن ريشة آشوب جويان مساعدت نمايد، متأسفانه عرصة مشاجرات و صحنه اختلافات شده به استثناي عدة معدودي بقية وكلا شب و روز به نام اعتدال و دموكرات با يكديگر در جنگ و جدال بودند. هر چند اختلاف‌نظر و عقيده در امور سياسي از مسائل مسلمه است، ولي حل آن منوط به اكثريت آراء است نه اعمال زور و ايجاد آشوب و اعتشاش. بدبختانه طرفين به اختلافات بين خود در مجلس كفايت نكرده در خارج از مجلس نيز به دستياري اعوان خود به ايجاد اختلاف و انقلاب به نام حزب مي‌پرداختند.

ثانياً مخالفت شديد سرداران مشروطه كه با هم عقد اتفاق بسته بودند.

ثالثاً فعاليت سردسته‌هاي مجاهدين به توسعة اختلافات و خودسري‌هاي بي‌باكانه كه اين خودسري‌ها فوق‌العاده موجبات ناراحتي مردم را فراهم مي‌آورد.

رابعاً ايجاد وحشت فوق‌العاده در ميان مردم به واسطة دو قتل مهم، يكي كشته شدن مرحوم سيدعبدالله بهبهاني و ديگري كشته شدن ميرزا علي‌محمدخان و سيدعبدالرزاق‌خان. مردم در اين باب دو قسمت بودند؛ يك قسمت اشخاص كاسب و اصناف و تجار بودند كه ايشان مجازات قاتل مرحوم بهبهاني را مي‌خواستند و از عدم امنيت شكايت داشتند. و قسمت ديگر مجاهدين و طرفداران حزب دموكرات و اعتدال بودند كه هر روز به نوعي خودنمايي مي‌كردند و مانع از استقرار امنيت مي‌شدند. واقعاً تهران در حال جوش و خروش بود و بيم خطرات زياد مي‌رفت و دولت مجبور بود كه به هر نحوي است درصدد آن برآيد كه در شهر ايجاد امنيت كند تا مردم به زندگي عادي خود بپردازند.

علاوه بر اين كه مردم ايران از نبودن امنيت به هياهو برخاسته بودند، اروپاييان نيز به صدا درآمده از عدم امنيت شكايت مي‌كردند.

هيئت وزرا پس از چند جلسه شور و بحث آخرين چاره را آن ديدند كه از اشخاص غيرنظامي خلع اسلحه شود، چه مادامي كه از دست مردم اسلحه گرفته نشده است امنيت و آرامش امكان‌پذير نخواهد شد و بايد به هر نحوي است براي اعادة امنيت و فيصله دادن بدين اختلافات در تصميم خود پايدار شد. ولي اقدام به اين امر شگرف كارسهل و ساده‌اي نبود و لازم بود كه در اطراف مسئله درست فكر كنند كه در آتيه دچار محظورات فوق‌العاده‌اي نباشند. پس از آن كه در اين مورد نيز لازمة مشاورت به جاي آوردند، سه چيز را براي انجام مقصود لازم ديدند:

1. خواستن اختيارات تامه براي مدت معيّني از مجلس شوراي ملي.

2. استمزاج از سفيران روس و انگليس و پي‌بردن به افكار ايشان كه مبادا به مخالفت برخيزند.

3. موافقت و همكاري سرداران مشروطيت از روي واقع.

دادن اختيارات تامه به هيئت وزرا از طرف مجلس براي نظامي كردن شهر

در تاريخ شنبه 23 رجب 1328 مجلس شوراي ملي پيشنهاد هيئت وزرا را كه عبارت از چهار ماده بود به ترتيب ذيل تصويب كرد:

1. اسلحه را باي نحو كان بدون استثنا از اشخاص غيرنظامي و غيرمطيع خلع نمايند.

2. خلع اسلحه به حكم هيئت وزرا به توسط نظميه و مأمورين نظامي و قواي مرتب دولت خواهد بود.

3. هر كس در مقابل اين حكم تمرد كند به قوة قهريه گرفتار و مجازات خواهد شد.

4. از مجامع و مطبوعاتي كه موجب فساد و هيجان باشد به قوة قهريه جلوگيري خواهد شد.

مذاكرة وزير خارجه با وزير مختار روس

مرحوم كسروي در تاريخ هيجده سالة آذربايجان چنين مي‌نگارد: در كتاب آبي عبارت‌هايي است كه بايد در اينجا بياوريم. مي‌گويد: (3)

وزير خارجه آهنگ دولت را (دربارة گرفتن تفنگ از دست مجاهدان) با وزير مختار روس به گفتگو گذاشت، من نيز با ايشان بودم، مسيو پاكلوفسكي آهنگ دولت را نيكوخواهانه به راست داشت و پيش از همه دستگيري كشندگان سيدعبدالله را سفارش كرد و چون پيش از آن با مسيو پاكلوفسكي در اين زمينه گفتگو كرده و همداستان شده بوديم كه دولت را به اين كار دليرتر گردانيم، اين بود من انديشة‌ خود را باز نمودم. ولي من بيشترگرفتن ابزار جنگ از دست مجاهدان را سپردم، زيرا پس از اين كار دستگيري مجاهداني كه بستة ايران نيستند و دستگيري كشندگان آسان مي‌شود. از سخنان نواب چنين برآمد كه دولت ايران مي‌ترسد كه اگر مجاهدان ايستادگي سختي كنند، دولت روس آن را بهانه كرده سپاه خود را از قزوين به تهران بياورد، وزير مختار روس به ايشان زبان داد كه دولت امپراتوري روس هيچگاه نخواسته و نمي‌خواهد بهانه‌اي براي آوردن سپاه به تهران پيدا كند.

وزير خارجه را نيز غرض از مذاكره با وزير مختار روس ظاهراً دو علت بود.

يكي آن كه چون اروپاييان نيز از وضع حاضر شاكي بودند، مي‌خواست كه ايشان را مستحضر دارد كه دولت درصدد اقدام جدي است كه اين اختلافات و بي‌لجامي‌ها را خاتمه دهد.

ديگري آن كه بداند كه آيا روس‌ها از اين اقدام دولت بهانه‌اي به دست آورده درصدد اشكال‌تراشي خواهند آمد يا نه؟ اگر واقعاً بخواهند دست‌آويزي به دست آورده به ايجاد مشكلات پردازند قبلاً از آن جلوگيري شود.

هر چند روس‌ها چنان كه در تبريز ديده شد، قول شفاهي كه سهل است تعهد كتبي خود را نيز محترم نمي‌شمردند، با وجود اين دولت لازم مي‌دانست تا آنجا كه ممكن است مقدمات كار را نوعي فراهم آورد كه از طرف ايشان ظاهراً نگراني نداشته باشد.

دعوت از سرداران مشروطه به مجلس شوراي ملي

پس از آن كه چهار ماده پيشنهاد هيئت دولت به تصويب مجلس رسيد، به موجب تقاضاي هيئت دولت مجلس شوراي ملي از هشت نفر سرداران عالي‌قدر كه در دورة فترت دربارة اعادة مشروطيت مصدر خدمات برجستة ملي شده بودند، براي روز پنجشنبه 28 رجب 1338 به مجلس دعوت كرد كه دربارة‌ خلع سلاح از اشخاص غيرنظامي اعم از مجاهد و غيرمجاهد مذاكره و مشاوره نمايند.

اشخاص مزبور عبارت بودند از سرداراني كه اسامي ايشان به ترتيب حروف تهجي در ذيل نوشته مي‌شود:

ابراهيم‌خان ضرغام‌السلطنه، باقرخان سالار ملي، عبدالحسين خان سردار محيي، ستارخان سردار ملي، علي‌قلي‌خان سردار اسعد، غلامحسين خان سردار محتشم، محمدولي خان سهپدار اعظم، نجف‌قلي‌خان صمصام‌السلطنه.

چون مدعوين در مجلس حضور به هم رسانيدند، مذاكرات شروع شد. قريب به هفت ساعت مذاكرات امتداد يافت و هر كس عقيدة خود را اظهار كرد، عاقبه‌الامر كلية سرداران من دون استثنا گفتند كه براي رفع هرگونه اختلافات حاصله و ايجاد امنيت در مملكت بايد از جان و دل با دولت همراهي كرد. و به قرآن مجيد سوگند ياد كردند كه در عهد و قول خود ثابت و پايدار بوده، ابداً تخلف نورزند و در خاتمة مجلس سردارملي گفت؛ «اول كسي كه از اين قانون تبعيت كرده و به اجراي آن خواهد كوشيد من خواهم بود» و ديگران نيز هريك از اين گونه سخنان گفتند و خود را در عهد و سوگند خود وفادار نشان دادند.

راستان را حاجت سوگند نيست

زانكه ايشان را دو چشم روشني است

بالجمله مجلس به خوشي و خرمي خاتمه يافت و هر كس در عالم خود گمان مي‌كرد كه به زودي اختلافات حاصله پايان خواهد يافت.

سواد [رونوشت] سوگندنامه و تعهد سرداران مشروطه

چون هر فردي از افراد مملكت بايد تمام نيت خود را متوجه استقلال مملكت داشته، در چنين موقع باريكي از تمام خيالات و مقاصد شخصي صرف‌نظر فرموده، متفق و يك جهت براي حفظ استقلال ايران و اسلام بكوشند، امضاءكنندگان به شرايط و مواد ذيل به كلام الله مجيد قسم ياد مي‌نمايند.

1. عفو و اغماض از آنچه پيش از اين در بين خودمان بوده و گذشته است. 2. مساعدت با دولت مشروطه و در صورت لزوم در رفع مواد فساد و اطاعت از قوانين موضوعة مملكت. 3. تمكين از احكام دولتي در نزع اسلحه از دست كساني كه اجازة حمل اسلحه ندارند. 4. موافقت و يك جهتي في‌مابين سرداران و رؤساي ملي. 28 رجب 1328. محمدولي سپهدار اعظم، نجف‌قلي صمصام‌السلطنه، علي‌قلي بختياري (سردار اسعد)، باقرسالار ملي، عبدالحسين سردار محيي، ابراهيم ضرغام السلطنه، غلامحسين سردار محتشم، ستار سردار ملي.

سردار هنگام غروب از مجلس بازگشت و تفصيل و گزارش مجلس را بازگفت. سپس كساني را از سواران و مجاهدين كه در پارك حضور داشتند احضار كرد و گفت؛ «هر چه زودتر برويد اسلحه خودتان را به زمين بگذاريد كه اين كاسه و كوزه را در سر ما نشكنند و بدانيد كه اگر كسي اسلحه با خود داشته باشد مأمورين دولت از دست او خواهند گرفت.»

از سخنان سردار معلوم بود كه وي از روي واقع در سر عهد و سوگند خود پايدار بوده و به هيچ وجه درصدد آن نيست كه به خلاف تعهدات خود قدمي بردارد و محققاً هم سردار كسي نبود كه به عهد و قول و قسم خود وفا نكند.

سردار در مهرآباد

از قضاياي اتفاقيه آن شب را سردار در مهرآباد مهمان خسروخان(4) بود. پس از آن كه بيانات خود را به آخر رساند و توصيه‌هاي لازم به سواران و مجاهديني كه در پارك بودند نمود، با چند نفر سوار عازم مهرآباد شد.

از اين پيش‌آمد بنده و آقاي يكاني و مرحوم معتمدالاياله بي‌اندازه خوش‌وقت و مسرور شديم و يك دو ساعتي با هم نشسته با خاطر آسوده و دل فارغ به صحبت پرداختيم و خدا را شكر كرديم كه بحمدالله مشكلات متصوره به بهترين وجهي خاتمه يافت و ديگر آن دسته‌بندي‌ها و مخالفت‌ها وكش‌مكش‌هاي محنت‌انگيز تمام شد و محققاً مجالس محرمانة آقايان كه ماية هرگونه نگراني بود، نيز از ميان رفت و ديگر تشكيل نخواهد يافت، غافل از اين كه:

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود

يكي چنان كه در آيينة تصور ماست

و هرگز به خيال ما خطور نمي‌كرد كه سرداران محترم مشروطيت ممكن است به خلاف تعهدات خود رفتار نمايند و باز فريب برخي مردم هنگامه‌طلب را خورده خود و ديگران را گرفتار رنج و زحمت كنند يا اسباب را نوعي فراهم آورند كه باز ميدان كش‌مكش پيش آيد.

در همان روز يعني بيست و هشتم رجب 1328 قمري دستور ذيل از طرف وزارت جنگ به اداره نظميه صادر شد.

ادارة جليلة  نظميه

چون به موجب رأي مجلس مقدس مقرر است كه اسلحه را بايد باي نحو كان از اشخاص غيرنظامي و غيرمطلع بدون استثنا خلع نماييد، لذا مقرر مي‌شود كه مدلول اين حكم را به عموم مجاهدين كه در جزو گارد و غيره بوده‌اند اطلاع بدهند در صورتي كه تا سلخ رجب اسلحة‌ خودشان را از هر قبيل و بدون استثنا توسط ادارة‌ نظميه به وزارت تسليم ننمايند، آن مجاهديني كه از اين حكم تمرد و تأخير نموده‌اند، درعدد اشخاص غير مطيع محسوب مي‌باشند. بنابر اين نظميه به تكليف خود در مورد آنها رفتار خواهد نمود. محل مهر و امضاي وزارت جنگ.

ضمناً مقرر شده بود كه دولت قيمت اسلحه‌اي را كه مجاهدين در دست دارند پرداخت خواهد كرد و قيمت معيّن شده از طرف دولت به قرار زير بود:

پنج تير آلماني بلند نو                                                                 45 تومان

پنج تير آلماني كهنه                                                                    30 تومان

پنج تير آلماني كوتاه نو                                                                30 تومان

پنج تير آلماني كوتاه كهنه                                                             18 تومان

پنج تير روس نمره اول نو                                                            45 تومان

پنج تير روس نمره اول كهنه                                                         25 تومان

پنج تير روس نمره دو نو                                                             25 تومان

پنج تير روس نمره دو كهنه                                                          15 تومان

ورندل بلند نو                                                                          10 تومان

ورندل بلند كهنه                                                                       7 تومان

ورندل كوتاه نو                                                                         5 تومان

ورندل كوتاه كهنه                                                                      3 تومان

بردان نو                                                                                  5 تومان

بردان كهنه                                                                               3 تومان

طپانچة ‌ماوزر                                                                           30 تومان

طپانچة مكنر نو                                                                         25 تومان

طپانچة مكنر كهنه                                                                      15 تومان

تركدار بلند نو                                                                           30 تومان

تركدار كهنه                                                                              20 تومان

                  البته قيمت تفنگ‌ها مي‌بايست نقداً پرداخته شود.

 

داستان جنگ پارك

روز پنجشنبه 29 رجب 1328 در اول طلوع آفتاب پشت سر هم مجاهدين و مردم بازاري به پارك مي‌آمدند، چنان كه عدة ايشان از چهارصد و پانصد نفر نيز گذشت و همه فرياد مي‌زدند كه سردار را مي‌خواهيم.(5) بنده چون اجتماع آقايان را در پارك جايز و صلاح نمي‌دانستم، پس از شور با آقاي يكاني به مرحوم معتمدالاياله گفتم؛ «هر چه زودتر به مهرآباد برويد و از قول من به سردار بگوييد كه جماعتي از مجاهد و غيرمجاهد به پارك آمده داد و بيدادي راه انداخته شما را مي‌خواهند. آمدن شما به شهر به هيچ وجه صلاح نيست، بهتر آن است كه امروز و فردا را در مهرآباد بگذرانيد تا ببينيم آخر كار به كجا منتهي خواهد شد.» پس از چند ساعت نايب حسن‌خان بازآمد و گفت؛ «تفصيل را به سردار عرض كردم، فرمود به اسماعيل بگوييد كه خاطر جمع باشد من به شهر نخواهم آمد.» من نيز به اطمينان خاطر مشغول كارهاي خودم شدم.

بيش از دو ساعتي از مراجعت معتمدالاياله نگذشته بود و من هم در اطاق خود مشغول نوشتن مكتوبي بودم كه سردار در حالي كه سوار كالسكه بود، با چند تن از سواران خود وارد پارك شد و با چند نفر از مجاهديني كه در باغ بودند به مذاكره پرداخت و بعد به اطاق خود رفت. من فوري نزد ايشان رفتم و گفتم؛ «مگر نايب حسن‌خان عرايض مرا به عرض نرسانيد؟» فرمود: «چرا سخنان شما را آنچه گفته بوديد گفت.» گفتم: «پس چرا آمديد؟» فرمود: «خدا خليل‌خان را انصاف بدهد، با دو سه نفر به مهرآباد آمد، آنقدر از اين در و آن در حرف زد كه مجبور به مراجعت به شهر شدم.» به اندازه‌اي از شنيدن سخن سردار متأثر شدم كه نزديك بود فرياد برآورم و گريبان پاره كنم و بگويم كه با دست خود، خود را به كشتن مي‌دهيد. ديدم هر چه بگويم بي‌ثمر است كه تير از شست رها شده و آب از سرگذشته است.

در اين موقع چند نفر از آقايان وكلاي آذربايجان كه از اجتماع مجاهدين در پارك مستحضر شده بودند وارد شدند و آنچه لازم گفتن بود گفتند. مخصوصاً مرحوم شيخ‌اسماعيل هشترودي كه علاقة مخصوصي به سردار داشت گفت؛ «سردار! اجتماع مجاهدين در پارك به صلاح شما نيست و بدون شبهه موجب ندامت و تأسف خواهد بود يا اين آقايان را صريحاً بفرماييد كه من سوگند ياد كرده‌ام كه مقررات دولت را از جان و دل بپذيرم، نمي‌توانم به خلاف سوگند خود قدمي بردارم و يا اين كه خودتان از اينجا بيرون برويد.» سردار همة بيانات آقايان را تصديق مي‌كرد، ولي نمي‌دانم چرا نمي‌توانست آشكارا به مجاهدين بگويد كه من به قرآن قسم خورده‌ام و نمي‌توانم سوگند خود را بشكنم يا قول خود را پس بگيرم؛ و يك بار هم شاهزاده اسدالله ميرزا وزير پست و تلگراف به پارك آمد و با سردار ملاقات كرد، متأسفانه سودي نبخشيد.

با اين كه بنده به ندرت شب‌ها در پارك بيتوته مي‌كردم، شب شنبه 30 رجب 1328 را با آن كه مدعو بودم در پارك ماندم و با آقاي يكاني و مرحوم معتمدالاياله در اطاقي نشسته و تا نيمي از شب گذشته چشم بر هم ننهاده، دربارة مقدرات روز شنبه مشغول مذاكره و مشاوره بوديم. ولي نمي‌توانستيم راه حلي پيدا كنيم، زيرا مي‌ديديم كه سردار تا اندازه‌اي به اهميت موضوع پي‌برده و آثار نگراني در ناصية‌ حالش ديده مي‌شود، ولي نمي‌خواهد يا نمي‌تواند تصميم بگيرد و در واقع شخص خودباخته‌اي را مي‌مانست كه در كار خود حيران باشد و قسمت مهم مذاكرة ما در سر اين بود كه چرا سردار با وجود اين كه مي‌داند اگر به زودي تصميم نگيرد رشتة‌ كار از دستش بيرون خواهد شد، تصميمي نمي‌گيرد. اگر بگوييم سردار را با رفقاي انجمني خود در اين باب مواضعه‌اي در بين بوده كه مجاهدين به پارك آمده داد و بيدادي راه بيندازند به طور قطع چنين نسبتي به سردار نمي‌توان داد، سردار از اشخاصي نيست كه ديروز به قرآن سوگند خورده و پيش هفت نفر آشكارا بگويد« نخستين كسي كه موضوع خلع اسلحه را عملي كند من خواهم بود» و امروز به خلاف گفتة‌ خود برخيزد. بالاخره بدين نتيجه رسيديم كه سردار خود را در بين المحظورين ديده و از اين جهت نمي‌تواند تصميمي اتخاذ كند، نه مي‌تواند به خلاف سوگند و قول خود قدمي بردارد و نه مي‌تواند كساني را كه بدو پناه آورده‌اند از خانة‌ خود براند. باري پس از مذكرات طولاني براي ما معلوم شد كه فردا كار به جنگ خواهد كشيد و مجاهدين شكست خواهند خورد، زيرا هم عدة‌ دولتيان پنج و شش برابر عدة‌ مجاهدين است و هم تجهيزات ايشان مكمل است.

عاقبه‌الامر آخرين چاره در آن ديديم كه باز فردا سردار را از وخامت عاقبت كار مستحضر داريم بلكه بتواند چاره‌اي انديشد.

روز شنبه 30 رجب المرجب از آن روزهاي غم‌انگيزي است كه در سال 1328 هجري قمري روي داده و هيچ وقت فراموش نخواهد شد. صبح چون سر از خواب برداشتم هنوز آفتاب طلوع نكرده بود، مجاهدين اغلب در خواب بودند و جز چند نفر كه برخي دست و رو مي‌شستند و چند نفر وضو مي‌گرفتند و چهار و پنج نفر نيز مشغول نماز خواندن بودند، من نيز از رختخواب خود بلند شده لباس پوشيدم. پس از وضو گرفتن و نماز خواندن قدري توي باغ گردش كردم، صداي نماز خوانان مرا به ياد ملا ابوذر انداخت. هر چه گشتم از ايشان اثري پيدا نكردم، بعد متذكر شدم كه از طرف سردار به ده علي‌آباد رفته است. دو سه نفر از مجاهدين وقتي كه مرا ديدند نزد من آمدند و پرسيدند كه: « عاقبت كارها به كجا خواهد رسيد؟» گفتم: «ان شاءالله خوب مي‌شود، ولي شما هم بگوييد كه چرا اينجا آمده‌ايد؟» قدري به روي همديگر نگاه كردند، يكي از آن ميان گفت: «خدا باعث را انصاف دهد، مي‌گويند مي‌خواهند تفنگ از دست مجاهدين گرفته سپس آنها را زنداني كنند!» قدري در باغ قدم زدم، آفتاب سر زد و سردار نيز بيدار شده بود پس از خوردن يك دو فنجان چايي پيش سردار رفتم و آنچه بايست بگويم گفتم. فرمود: «معلوم مي‌شود كه از عاقبت امر نگران هستيد!» گفتم: «فوق‌العاده نگرانم.» فرمود: «دل قوي داريد، چندان جاي نگراني نيست،» گفتم: «امروز جنگ آغاز خواهد شد.» فرمود: «ان‌شاءالله نمي‌شود.» من با نهايت يأس بازگشتم. آقاي يكاني هم پس از بنده پيش سردار رفت، سردار به او هم گفته بود: «مگر دولت ديوانه شده كه مي‌خواهد براي چند تا تفنگ مردم را به دهان توپ ببندد؟»

از اين سخن سردار معلوم شد كه وي يقين دارد كار به جنگ نخواهد كشيد.

آمدن پيشكار سردار جنگ و سفير آلمان و عثماني به پارك

باري تقريباً يك ساعت و نيم از طلوع آفتاب گذشته بود و مجاهدين در جوش و خروش بودند و همديگر را تشجيع مي‌كردند كه پيشكار سردار جنگ به پارك آمد و سردار هم در باغ بود. تعظيمي كرد و گفت سردار كالسكه فرستاده است و از جناب عالي خواهش كرده است كه براي مذاكرة‌ مطلب مهمي به منزل ايشان تشريف ببريد. سردار كمي فكر كرد سپس روي به من آورد و گفت: «آيا رفتن من صلاح است؟» عرض كردم: «اگر مطلب مهمي نبود از جناب عالي اين تقاضا را نمي‌كرد.» فرمود: «شما هم مي‌رويد؟» عرض كردم: «اگر بفرماييد البته در خدمت خواهم بود.» سردار هم مصمم رفتن شد، چون خواست به طرف كالسكه برود، فرياد مجاهدين بلند شد و مخصوصاً مرحوم ميرجعفر سيداسلامي فرياد زد و عمامة خود را به دست گرفت و گفت؛ «مي‌خواهند شما را بدين حيله از اينجا برده تلف كنند،» از اين داد و فرياد سيد مجاهدين دور سردار را گرفته از رفتن وي ممانعت كردند. در اين حيص و بيص وزير مختار آلمان بارون كوات و سفيركبير عثماني وارد پارك شدند.(6) و به سردار گفتند؛ صلاح در آن است كه شما به هر نحوي باشد اين مردم را از پارك بيرون كنيد و الّا پس از چند ساعت محققاً اينجا از طرف قواي دولتي بمباران خواهد شد.

سردار آمدن ايشان را غنيمت شمرده، بنده را فرمودند كه به منزل سردار جنگ رفته از ايشان معذرت خواهم و بگويم سردار مصمم ملاقات بودند كه سفير عثماني و آلمان به پارك آمدند ناچار مجبور از پذيرايي ايشان شدند، اگر فرمايشي داريد مي‌توانيد به بنده بفرماييد. من هنوز از پارك خارج نشده بودم كه سالار [باقرخان] با سواران خود وارد پارك شدند. و بعد از رفتن من سردار محيي هم آمده با سردار ملاقات كرده رفته بود.

بنده بر حسب دستور سردار با پيشكار سردار جنگ به منزل ايشان رفتم و پيام سردار را بازگفتم. سردار جنگ گفت؛ «مقصود من اين بود كه به هر وسيله‌اي باشد سردار در پارك نماند كه مبادا كار به جايي كشد كه براي ايشان اسباب زحمت فراهم آيد.» گفتم؛ «اكنون كه چنين نظري دربارة سردار داريد كه براي ايشان دردسري توليد نشود، چرا خودتان براي مذاكره با ايشان به پارك تشريف نمي‌بريد، من احتمال مي‌دهم كه ملاقات شما با سردار بي‌نتيجه نشود،» قبول نكرد. گفتم: «اكنون كه رفتن پارك را از بنده نپذيرفتيد، لامحاله اين را از بنده بپذيريد كه بنده هم در خدمت جناب عالي به منزل آقاي سردار اسعد برويم اگر ايشان پيشنهاد مرا تصويب كردند آنگاه به اتفاق به پارك برويم و الّا فلا.» اين را قبول كرد و با هم به منزل آقاي سردار اسعد رفتيم.

نگارنده در منزل سردار اسعد

چون جريان قضيه را به ايشان گفتم، نگاهي به روي من كرد و گفت: «هر چند مي‌دانم كه سردار حرف شما را  نيز به سمع قبول نخواهد شنيد، ولي براي آن كه ترديدي در خاطرتان  نماند به ايشان بگوييد پريروز به قرآن سوگند خورديد كه از اوامر دولت سرنپيچيده و در نزع سلاح از مردم غيرنظامي بذل مجاهدت كنيد؛ به سوگند خود وفادار باشيد و از عواقب وخيم اين امر كه مجاهدين مسلح را به خلاف امر دولت در پارك جاي داده‌ايد بپرهيزيد. و الّا تا چند ساعت ديگر نه ستار مي‌ماند و نه باقر و نه مجاهد و نه پارك، همه با خاك يكسان خواهند شد. با وجود اين شما برويد با سردار مذاكره كنيد و آنچه من گفتم به ايشان بگوييد اگر براي شما يقين حاصل شد كه آمدن سردار جنگ به پارك صلاح است تلفون كنيد تا من ايشان را بگويم به پارك بيايند.» هنوز مذاكرات ما تمام نشده بود كه پيشخدمت وارد اطاق شد و مي‌خواست چيزي بگويد، چون مرا ديد به روي سردار اسعد نگاه كرد. سردار گفت: «هر چه مي‌خواستيد بگوييد، بگوييد.» گفت: «به واسطة تلفون خبر دادند كه سردار محيي به سفارت عثماني رفت.» گفت: «برود.» و «ديگر اين كه ضرغام‌السلطنه با سواران خود مي‌خواهد از شهر بيرون برود،» گفت: «ممانعت نكنند، بگذارند هر جا كه مي‌خواهد برود.» من چون ديگر حرفي نداشتم خداحافظي كرده بيرون آمدم، چون به پارك بازگشتم، وضع را آشفته‌تر ديدم. چند نفر از مجاهدين كفن پوشيده فرياد مي‌زدند و سردار هم چون تب كرده بود حال استماع حرف‌هاي مرا نداشت، نه ايشان از من چيزي پرسيدند و نه من در تصديع ايشان ثمري مي‌ديدم. از مشاهدة اوضاع تأثرآور پارك بي‌اندازه ملول شدم و بر تسامح اين دو مرد بزرگوار تعجب مي‌كردم. ناچار گوشه‌اي بر خود گزيده و به درياي فكر فرو رفتم و با خود مي‌گفتم چرا سردار و سالار اقدامات دولت را بازيچه مي‌شمارند، مگر نمي‌بينند كه سپاهيان دولت پارك را مانند نگين انگشتري محاصره كرده‌اند! مدتي در اين حال بودم، به طوري كه به كلي خود را فراموش كرده بودم. چون از آن حال بازآمدم، ديدم سردار و سالار هر دو در ايوان قدم مي‌زنند. با خود گفتم گوشة وحدت گزيدن و از گفتن حقيقت زبان بستن در پيشگاه عقل پسنديده نيست، بي‌اختيار از جاي خود برخاسته به طرف ايوان رفتم و هر دو دست خود را به سينة سردار و سالار گذاشته گفتم: «آخر بفرماييد من هم بدانم، آيا مي‌خواهيد دولتي را كه خودتان در ساية زحمات بي‌پايان تشكيل داده‌ايد با دست خودتان واژگون كنيد؟! چرا با نهايت صراحت به اين آقايان مجاهدين نمي‌فرماييد كه مقصودتان چيست و از دولت چه مي‌خواهيد، چرا به ايشان نمي‌گوييد كه فعلاً محصور هستيد و اگر دو روز در اينجا بمانيد از گرسنگي خواهيد مرد، شما با كدام تجهيزات مي‌خواهيد با دولت سرپنجه نرم كنيد و شما كه نه توپ داريد و نه قورخانه داريد و نه آذوقه. مگر با كفن پوشيدن سه نفر و رجز خواندن ايشان دولت به بيم افتاده دست از تصميم خود برمي‌دارد؟!

گذشته از اين جنابان عالي هم وجداناً وظيفه‌اي داريد كه بايد به جاي آوريد، آن هم عبارت از اين است كه خودتان با صرافت ميل براي اعادة امنيت با قيد قسم قرار داده‌ايد كه سلاح از دست اشخاص متفرقه گرفته شود، بنابر اين بايد با دولت همراهي بنماييد، نه اين كه با مخالفين دولت يعني كساني كه از دادن اسلحه خودداري مي‌نمايند و به قول جناب سردار مي‌خواهند كاسه و كوزه را در سر شما بشكنند. جنابان عالي بايد بيش از اين توجه به حال خودتان داشته باشيد تا گرفتار اشتباهات نشويد. آيا مي‌دانيد كه آقاي سردار محيي در سفارت عثماني متحصن شده و آقاي ضرغام‌السلطنه هم با سواران خود از شهر بيرون رفته است؟»

 سردار و سالار به مجرد شنيدن اين حرف به روي يكديگر نگاه كردند، پرسيدند: »اين خبر را شما از كجا شنيديد؟» عرض كردم؛ «در منزل سردار اسعد شنيدم و محققاً صحيح است و جاي ترديد نيست» چون سخت دلتنگ و عصباني بودم لذا هر چه در دل داشتم گفتم. سالار گفت: «من اختيار خود را به دست شما دادم، هر چه بگوييد بدون چون و چرا خواهم پذيرفت.» گفتم؛ «بنده چيزي خارج از قاعده و اصول نمي‌گويم و درصدد آن نيستم كه به ضرب شلاق آقايان را از پارك بيرون كنيد، آنان شما را رئيس و بزرگ خود دانسته به شما پناه آورده‌اند، بايد با كمال مهرباني به درددل آنان رسيدگي فرماييد، ولي اين دادخواهي نبايد در صورت مخالفت تجلي كند كه مضرات آن به شخص شما عايد گردد و در نظر دولت مجاهدين متمرد و سردار و سالار حامي آنان محسوب شوند.

عقيدة بنده اين است كه جنابان عالي بدون فوت وقت همين حالا چند نفر از رؤسا و پيشقدمان آقايان مجاهدين را بخواهيد و صريحاً بدون هيچ گونه ترديد به ايشان بگوييد؛ مقصود شما از اين تجمع و داد و بيداد چيست و حرف حسابي كه داريد كدام است؟ اگر مي‌خواهيد كه از تسليم اسلحه استنكاف كنيد، اين كار تمام شده و بدون ترديد بايد به موقع اجرا برسد و اگر در واقع چنان كه گاه گاه از زبان برخي از مجاهدين شنيده مي‌شود، طلب از دولت داريد يا حرف منطقي ديگري داريد آن را واضح بگوييد، در صورتي كه درخواست‌ها يا مطالب شما مطابق با واقع شود، ما مطالب شما را مي‌توانيم به دولت اظهار نموده، جواب مساعد تحصيل كرده، به شما اطلاع دهيم.»

 سردار و سالار هر دو عرايض بنده را تصويب و تصديق فرمودندو بدون درنگ چند نفر از ايشان را خواستند، فرمودند؛ «آقايان حرف حسابي شما چيست و از دولت چه مي‌خواهيد؟» پس از جر و بحث زياد درخواست ايشان دو چيز بود: يكي آن كه قيمتي كه براي اسلحه معين كرده‌اند قيمت واقعي نيست، بايد چيزي بدان بيفزايند و ديگري آن كه حقوق عقب افتاده‌شان را بپردازند. به سردار گفتم؛ «بفرماييد آقايان اين دو تقاضاي خود را نوشته به شما تسليم كنند،» اين هم انجام يافت. بنده بدون فوت دقيقه‌اي به هيئت وزراء تلفون و خواهش كردم كه شاهزاده شهاب‌الدوله وزير پست و تلگراف لطفاً پاي تلفون تشريف بياوريد. معزي‌اليه هم بلافاصله تشريف آوردند. گفتم؛ «بنده مي‌خواهم خدمت آقايان وزراء رسيده پيغام سردار و سالار را به ايشان عرض كنم.» فرمودند: «آقايان وزراء همه حضور دارند زودتر بياييد.»

نگارنده در حضور هيئت وزرا

پس از مذاكره با شهاب‌الدوله با نهايت عجله سوار درشكه شده به عمارت گلستان رفتم. هيئت وزراء در كنار حوض نشسته بودند وقتي كه مرحوم شاهزاده فرمانفرما مرا ديد از جاي خود بلند شد و گفت؛ «شكر خدا را كه فلاني آمد، ان‌شاءالله كارها فيصله خواهد يافت،» گفتم: «ان شاءالله.»

پس از تبادل تعارفات مرسوم، مرحوم مستوفي فرمودند: «چه خبر خوش با خود آورده‌ايد؟» عرض كردم: «خوش خبري بنده منوط به حسن توجهات حضرت اشرف و ساير آقايان وزراي محترم است و اميدوارم با حسن نيتي كه حضرت اشرف و هيئت محترم وزراء در استقرار و پيشرفت امنيت دارند، مشكلي نيست كه آسان نشود. نخست محض استحضار خاطر مبارك معروض مي‌دارد كه اين اجتماع مجاهدين در پارك اتابك بدون اجازه و اطلاع آقاي سردار ملي بوده است و مشاراليه آن روز در مهرآباد بود و اين آقايان چند نفر را از ميان خود برگزيده به مهرآباد فرستادند و ايشان به آنجا رفته، به هر وسيله بود سردار را به شهر آوردند و فعلاً نيز از اين پيش آمد در نهايت درجه متأثر است. پس از محرز شدن اين مسئله مي‌خواهم عرض كنم كه مستدعيات مجاهدين هم به نظر بنده چيزهاي مهم و غيرقابل قبول نيست. ايشان دو استدعا دارند: يكي تأدية حقوق عقب افتاده و ديگري تجديدنظر در قيمت اسلحه‌اي كه از ايشان گرفته خواهد شد و حقيقتاً تقويم دولت عادلانه نبوده است.» فرمودند: «راجع به حقوق عقب افتادة ايشان خود شما با جناب سردار ضمانت كنيد تا روز پنجشنبة اين هفته پرداخت شود و قطعاً تا روز پنجشنبه ديناري از حقوق ايشان باقي نخواهد ماند. و در خصوص قيمت اسلحه نظر ايشان چيست؟» عرض كردم: «ايشان تقاضا دارند كه به هر كدام از تفنگ‌هاي پنج تير ده تومان و بقيه هم با ملاحظة همان ميزان علاوه شود.» فرمودند: «آن را نيز پذيرفتيم.» گفتم: « دو استدعا هم بنده دارم يكي اين كه شرحي به سردار و سالار از طرف دولت جديد دربارة تمجيد خدمات ايشان نوشته شود و ديگري آن كه سواران ايشان را كه فعلاً حقوق از دولت مي‌گيرند، در عدد سواران دولتي منظور داشته، مقدر فرماييد كه ايشان از حمل اسلحه ممنوع نباشند.» اين را نيز قبول داشتند و فرمودند كه: « سواران سردار و سالار واقعاً در حكم سواران دولتي است.» عرض كردم: « پس اجازه فرماييد بنده مراتب را به واسطة ‌تلفون به سردار و سالار بگويم.» فرمودند: «بسيار خوب.» بنده به پارك تلفون كرده از سالار خواهش كردم كه به پاي تلفون تشريف بياورند، آنگاه آنچه در هيئت وزراء جريان يافته بود به ايشان گفتم. بسيار خوشوقت گرديده مرا دعا كردند  و از حسن توجه حضرت رئيس‌الوزراء شكرگزاري نمودند. آنگاه مرحوم مستوفي به قوام‌السلطنه وزير جنگ دستور داد كه شرحي به جناب سردار ملي و سالار ملي نوشته از خدمات و زحمات ايشان سپاسگزاري نموده و سپس اين سه فقره را كه مذاكره شد صريحاً در آن درج كنند. مرحوم قوام‌السلطنه هم بر طبق دستور نامه را نوشت، هم خود و هم مستوفي امضاء كرده به بنده دادند(7) و مرحوم ميرزا غفارخان زنوزي و مرآت‌‌السلطان را هم معين كردندكه با بنده به پارك رفته اسلحة مجاهدين را تحويل گيرند. چون وارد پارك شديم سردار و سالار هر دو از بنده قدرشناسي كردند و اطاق دم در ورودي را براي تحويل اسلحه تخصيص دادند و آقاي يكاني را هم معيّن كردند كه اخذ و تحويل اسلحه در تحت نظر ايشان باشد، نام صاحب اسلحه و نمرة سلاح هم در دفتر مخصوص قيد شود و بنده نيز در آنجا بودم. هنوز پنچ و شش تفنگ تحويل گرفته نشده بود كه ناگه در خارج هياهويي بلند شد. من از اطاق بيرون آمدم، ديدم شخصي كه فينه در سردارد، مردم را به مخالفت برمي‌انگيزد(8) و مي‌گويد؛ «چرا دولت براي تفنگ‌هاي سه تير قيمت معين نكرده، گيرم كه تفنگ سه تير متعلق به دولت است، ولي شما زحمت كشيده و كشته داده‌ايد، بايد با آنها نيز قيمت معين كنند» و مجاهدين هم يكباره فرياد برآوردند: «زنده باد دولت عثماني!» و در اين حيص و بيص صداي تيري هم بلند شد، ميرزا غفارخان و مرآه‌السلطان هر دو به گمان اين كه جنگ شروع شد، به زودي سوار درشكه شده بيرون رفتند.(9)

چو آشفته شد مرد را روزگار

همه آن كند كش نيايد به كار

من ناچار با شاهزاده شهاب‌الدوله به واسطة تلفون صحبت كردم و گفتم؛ « قضيه اين طور شد خواهشمندم يك ساعت ديگر دولت دست نگهدارد، شايد مجاهدين به خبط خود متوجه شوند و اين كار به خوشي انجام‌پذير شود.» با آن كه در اين ساعت مدت يادداشت وزارت جنگ به آخر رسيده بود باز يك ساعت مهلت داده شد.

آغاز جنگ و همكاري حيدرخان عمواوغلي با قواي دولتي عليه ستارخان

متأسفانه يك ساعت منقضي شد، ولي ما نتوانستيم از اين يك ساعت هم استفاده كنيم و فتنه‌جويان نخواستند كه اين فتنه بخوابد. به محض منقضي شدن آن يك ساعت دولتيان به تيراندازي آغاز كردند و جنگ درگرفت. سردار به صداي تفنگ از اطاق بيرون آمد و روي به من آورد و گفت: «آخر شما ساعت مهلت خواسته بوديد كه مبادرت به جنگ نكنند مگر از آن هم دريغ كردند؟» گفتم: «آن يك ساعت به پايان آمد، ولي دسيسة خودخواهان به پايان نرسيد.» فرمود؛ «باز ديگري نيز تلفون كنيد كه يك ساعت نيز اقدام خودشان را به تأخير بيندازند.» متأسفانه ديگر رابطة تلفون قطع شده بود و براي مكالمه با خارج ديگر وسيله‌اي در دست نبود، زيرا پارك محصور بود و كسي نمي‌توانست قدم از پارك بيرون گذارد و ديگر ارتباطي در بين جز صفير تير نبود. ناگفته نماند كه نه سردار و نه سالار هيچ كدام داخل در جنگ نشدند، مگر اين كه سردار در اول چهار يا پنج تير انداخت و تقريباً تا ساعت سه و چهار از شب گذشته با سالار در اطاق خود بود.

از آنجايي كه نه بنده و نه آقاي يكاني هيچ كدام ما جنگجو و جنگ‌آور نبوديم، رفتيم به همان سردابي كه هميشه در موقع گرما به آنجا پناه مي‌برديم و مرحوم نايب حسن‌خان معتمدالاياله نيز بعداً به همان جا آمد. رفته رفته جنگ شدت پيدا مي‌كرد و غرش توپ و تفنگ بي‌دلان را دل به لرزه درمي‌آورد. براي آن كه مشغوليتي براي خود پيدا كنيم، مرحوم صاحب اختيار يك جلد شاهنامة‌ خطي به بنده داده بودند كه در اوقات بيكاري مطالعه مي‌كردم، بدان پناه بردم و به مطالعة‌ آن پرداختم. ولي كو آن حوصله كه بتوان به مطالعه پرداخت، گلوله از طرفين چون باران فرو مي‌ريخت وحشت و اضطراب بر دل‌ها مستولي شده بود.

جنگ تقريباً دو ساعت و نيم از ظهر گذشته آغاز شد. قواي دولتي اعم از سوار و پياده و دستة يفرم‌خان بيش از دو هزار نفر بودند و برخي از مجاهدين نيز مانند حيدرخان عمواوغلي و دستة‌ او و مرحوم حسن‌علي‌زاده و جمع ديگري نيز با قواي دولتي همكاري مي‌كردند.

عدة مجاهدين گويا كمتر از سيصد تن بود و شايد بيش از يكصد نفر هم مردم بازاري و متفرقة بي‌سلاح در ميان مجاهدين بودند. پس از يكي دو ساعت چند تن از مجاهدين در سرداب نزدي بنده آمده اظهار داشتند كه: « ما نه براي جنگ فشنگ داريم و نه براي خوردن نان، تكليف ما چيست؟» ( من نخواستم نمكي بر جراحتشان بپاشم و بگويم من چندين بار براي شما خاطر نشان كردم كه اگر شما دو روز محصور بمانيد براي خوردن، نان پيدا نخواهيد كرد) گفتم؛ «فعلاً راه چاره‌جويي از هر طرف بسته شده است، از خدا بخواهيد كه شما را ياري كرده از اين گيرو دار رهايي بخشد.»

رفته‌رفته بر عدة سردابيان افزوده مي‌شد، برخي از مجاهدين آن تفنگ‌ها را كه مي‌خواستند به دولت تحويل داده و قيمت آن را دريافت دارند، به استخر مي‌انداختند. حوالي غروب سرداب پر از جمعيت شده بود، علاوه بر مجاهدين عده‌اي از كسبه و اشخاص بي‌طرف نيز در پارك مانده بودند كه آن بيچارگان سخت متوحش بودند. اغلب مجاهدين فشنگ‌هاي خود را مصرف كرده، نمي‌دانستند كه مقدرات ايشان به كجا منتهي خواهد شد. بالاخره آفتاب غروب كرد و ظلمت وحشت‌انگيزي تمام پارك را فراگرفت. من تصور مي‌كردم كه به زودي نايرة جنگ خاموش خواهد شد، زيرا در آن شب ظلماني محال مي‌نمود كه مهاجمين به پارك حمله نمايند، ولي به خلاف تصور من جنگ در نهايت شدت ادامه داشت و مهاجمين دست از حملات متواليه برنمي‌داشتند،‌ غرش توپ و تفنگ دل‌هاي بي‌هنران را به لرزه درمي‌آورد. يكي از مجاهدين كه تفنگ خود را هم به استخر انداخته بود، اتصالاً به بنده مي‌گفت: «آخر من چه كنم؟» من ايشان را به هر نوعي بود دلداري مي‌دادم، از بس كه اين بيچاره حرف خود را تكرار كرد، من از حال طبيعي خارج شدم و گفتم؛ «فقط يك چاره داريد و بس و آن اين است كه دست به دامن ستارگان زده به آسمان برويد. ديدم خيلي بي‌تابي مي‌كند، گفتم؛ « نترسيد، كسي شما را نمي‌شناسد كه مجاهد بوده‌ايد، وقتي كه تفنگ در دست نداريد احدي با شما كاري نخواهد داشت.»

 هواي سرداب به واسطة‌ كثرت جمعيت تقريباً غيرقابل تنفس بود، من گاهي براي استنشاق هواي آزاد از سرداب خارج شده، چند دقيقه‌اي در بيرون مانده باز برمي‌گشتم. تقريباً سه ساعت يا دو ساعت و نيم از شب رفته بود كه پيشخدمت سردار به سرداب آمد و به من گفت كه؛ سردار مي‌فرمايد هر چه زودتر به اطاق من بياييد.

اطاق مخصوص سردار و سالار از سرداب مقداري فاصله داشت و بايستي با كمال احتياط قدم برداشت. در اطاق سردار غير از سردار و سالار چند نفر ديگري نيز حضور داشتند، من هم در طرفي نشستم و گفتم: «براي بنده چه امري داشتيد؟» فرمود: «كار به سختي رسيده چاره‌اي بايد انديشيد.» گفتم: «در اين دل شب چاره‌اي جز مقاومت نيست.» فرمود: «كار از مقاومت گذشته، شنيدم برخي از مجاهدين دست از جنگ برداشته و تفنگ‌هاي خود را به استخر انداخته‌اند، براي آن كه تفنگ بي‌فشنگ به چه كار مي‌آيد، بيم آن مي‌رود كه عاقبت كار به شكست منتهي شود.» وقتي كه سردار صحبت مي‌كرد من مي‌ديدم ‌آثار يأس و نوميدي از چهرة مردانة وي نمودار بود، آن مرد شيردلي كه در سخت‌ترين ايام جنگ يك تنه درمقابل صدها مرد جنگي مقاومت مي‌كرد و هميشه مي‌گفت فتح و فيروزي با ماست، اكنون به اندازه‌اي گرد نوميدي بر چهرة وي نشسته كه مهاجمين را غالب و فيروزمند مي‌داند. از مشاهدة  اين حال چنان متأثر شدم كه نزديك بود اشك از چشمانم فرو ريزد. مات و متحير مانده بودم كه به سردار چه بگويم و ايشان هم اصرار مي‌كردندكه هر چه زودتر راه چاره‌اي پيدا كنيد. علت اصرار سردار از آن روي بود كه در برخي از موارد پيش‌بيني‌هاي بنده در مسائل پيش پا افتاده درست درمي‌آمد، لذا گمان مي‌كرد كه بنده مي‌توانم در هر كار چاره‌اي بينديشم. به هر صورت با خود انديشيدم كه عجالتا بايد چيزي گفت تا اندازه‌اي موجب آرامش خاطر ايشان فراهم شود. گفتم: «من راه چاره‌اي جز اين نمي‌دانم كه چيزي به سردار اسعد يا صمصام‌السلطنه قريب بدين مضمون مرقوم داريد كه ما در اثر مجاهدات زياد توانستيم مجاهدين را حاضر كينم كه اسلحة خود را به دولت تسليم كنند، جناب عالي به متصديان امر ابلاغ فرماييد كه دو نفر معين كرده به پارك روانه نمايند تا با حضور اينجانبان اسلحه از مأمورين اخذ و به فرستادگان تحويل داده شود.» سالار فرمودند؛« بهتر است كه به آقاي صمصام‌السطنه نوشته شود.» شرحي قريب به مضمون فوق نوشته شد. آقايان سردار و سالار امضا كردند كه فرستاده شود، ولي كه مي‌توانست اين نامه را به صمصام‌السلطنه برساند؟ از حاضرين خسروخان داوطلب شد كه نامه را برساند. مشاراليه نامه را برداشت و از پشت ديوار به آواز بلند گفت تيراندازي نكنيد، من از طرف سردار و سالار حامل نامه‌اي به آقاي صمصام‌السلطنه هستم و بدين ترتيب توانست نامه به صمصام‌السلطنه برساند.

قضاوت

اكنون جاي آن است كه خوانندگان محترم دربارة اين چند قضيه كه معروض مي‌شود با نظر دقيق نگريسته عادلانه قضاوت فرمايند:

  1. چرا مجاهدين رشت كه رياست ايشان با مرحوم سردار محيي بود به پارك آمدند، آيا خودشان به صرافت طبع به نام اين كه سردار رئيس تمام مجاهدين است به پارك آمدند يا به تصويب و استحضار سردار محيي به اين كار اقدام كردند؟
  2. خليل خان ارك چرا به مهرآباد رفت و سردار را به تهران آورد، اين اقدام مولود فكر خود او بود يا دست ديگري هم در ميان بود؟ و چرا سردار با حرف خليل‌خان به تهران بازگشت در صورتي كه من نايب حسن‌خان را پيش سردار فرستاده و تأكيد كرده بودم كه به شهر نيايد و ايشان قول داده بودند كه به شهر نخواهند آمد.
  3. مرحوم سردار محيي روز شنبه 30 رجب چرا به پارك آمده بود و با سردار چه نجوايي داشت و چرا به محض بيرون آمدن از پارك به شميران رفت و در سفارت عثماني متحصن گرديد؟
  4. چرا دو نفر از مستخدمين سفارت عثماني به نام جميل و جمال پس از رفتن سردار محيي از پارك به فاصلة دو سه ساعت به پارك آمده و مجاهدين را شورانيدند و كار انجام يافته را به هم زدند؟ در صورتي كه صبح همان روز سفيركبير عثماني با وزير مختار آلمان به پارك آمده و سردار را نصيحت مي‌كردند و مي‌گفتند صلاح شما در آن است كه اين جمعيت را بگوييد از اينجا بيرون روند و الا پس از ساعت دولت در هر جا كه از اين قبيل اجتماعات باشد آنجا را بمباران خواهد كرد.
  5. چرا مرحوم ضرغام‌السلطنه در صبح همان روز بدون آن كه به سردار و سالار يعني دو نفر هم عهد و هم پيمان خود اطلاع دهد از شهر خارج شده به شاه عبدالعظيم رفت؟
  6. چرا دولت از ضرغام السلطنه ممانعت نكرد، در صورتي كه سواران وي همه مسلح بودند؟ آيا نبايد گفت: خدايا زين معما پرده بردار. آري اين بود نتيجة عمليات انجمن محرمانة سرداران و عنايت دولت دربارة ايشان.

 

ورود قشون دولتي به پارك

باري من از اطاق سردار بازگشته به سرداب آمدم، آقاي يكاني آهسته از من پرسيد كه؛ «سردار از احضار شما چه مقصودي داشت؟» بنده هم ماوقع را به ايشان گفتم، ايشان گفتند؛ «غير از اين راه ديگري نبود اگر چه تصور مي‌كنم قبول نخواهند كرد.»

در اين موقع هواي سرداب بسيار بد شده بود، ولي جز تحمل چاره‌اي نداشتيم. ساعتي نيز بدين سان بگذشت، ديگر من نتوانستم در سرداب بمانم، به خيال اين كه باز دو سه دقيقه‌اي از اين محبس تاريك مرگ‌آور خود را نجات داده بيرون بروم، از جاي خود بلند شدم. همين كه به آخرين پلة سرداب رسيدم و خواستم كه قدم به ساحت باغ بگذارم، پسر سيزده چهارده ساله‌اي از پله‌هاي كريدور پايين مي‌آمد چون مرا ديد گفت: «‌بختياري‌ها ريختند سالون». ديگر فرصتي براي بيرون رفتن باقي نمانده بود، بي‌اختيار راه سالون پيش گرفتم، چون به كريدور نزديك شدم، ديدم كلاه بختياري‌ها نمودار شد. ناچار به سرداب بازگشتم و به آقاي يكاني و مرحوم نايب‌حسن‌خان ماجرا را بيان كردم. صداي تفنگ كمتر شنيده مي‌شد، مردم تصور مي‌كردند كه جنگ دارد تمام مي‌شود، راستي هم آن طور بود ولي با شكست مجاهدين. چند دقيقه‌اي نگذشت كه سرداب محصور گرديد و عده‌اي از مهاجمين وارد سرداب شدند. سردابيان نخست سخت متوحش شدند و ندانستم كه اين خبر را در ميان ايشان كه انتشار داده بود كه دولتيان مي‌خواهند به سرداب بمب بيندازند، چون ديدند كه دولتيان اين خبر را تكذيب كردند، قدري آرام گرفتند آن گاه واردين گفتند؛ «هر كه سلاح دارد تسليم كند.» اين كار فوري انجام يافت، هر كس سلاحي داشت با كمال ممنونيت تقديم كرد حتي بنده هم يك قبضه تپانچة هفت تير داشتم كه در نزد آقاي يكاني بود مشاراليه هم دو دستي تقديم آقايان كرد.

پس از آن كه اسلحه را مأمورين دولت گرفتند، ما را از سرداب بيرون آورده در جلو يكي از درهاي پارك نگاه داشتند و چند نفر پليس فوري ما را احاطه كرده نام و نشان هر كس را مي‌پرسيدند. چون نوبت به بنده رسيد و از نامم پرسيدند. گفتم؛ «حاجي اسماعيل» يكي از آنان گفت: «حاجي اسماعيل صراف شما هستيد؟» گفتم: «آري» و نخواستم بگويم نه، زيرا كه صلاح خود در آن ديدم.

در اين اثنا يكي از مجاهدين گفت؛ سردار و سالار هر دو سوار اسب شده از پارك بيرون رفتند. ما از شنيدن اين خبر خوشحال شديم و گفتيم شكر خدا را كه ايشان به سلامت از اين مهلكه بيرون رفته‌اند، در صورتي كه خبر بي‌اصل و اساس بود.

پس از آن كه نام و نشان يكايك از مردم را پرسيدند، در پارك را باز كرده اجازة خروج دادند. مردم هم خارج شدند. چون ما هم بيرون آمديم يعني بنده و آقاي يكاني، ديديم نايب حسن‌خان نيست. هر چه منتظر شديم نتوانستيم خبري از ايشان به دست آوريم تا آن كه در پارك را بستند، ناچار ما هم به اتفاق هم محبسان به راه افتاديم، هر چند قريب بيست نفر پليس هم با ما بودند ولي ما نمي‌دانستيم كه ما را به نظميه مي‌برند و خيال مي‌كرديم كه آزاد هستيم و با آقاي يكاني شور مي‌كرديم كه در اين دل شب كجا برويم؟ من گفتم: «بهتر است به منزل يكي از آقايان هشترودي يا نوبري برويم.» آقاي يكاني گفت: «منزل ايشان دور است، صلاح در آن است كه به منزل آقاي مشيرلشكر كه در اين نزديكي‌هاست برويم.» من نيز تصديق كردم .چون به نزديكي منزل ايشان رسيديم از جمعيت جدا شديم و كسي از ما ممانعت نكرد. در را زديم دو نفر دو نفر قزاق ايراني در مقابل منزل مرحوم ميرزا علي‌اكبر خان دهخدا بودند، يكي از ايشان به نزديك من آمد و گفت: «در اينجا چه كار داريد و چرا در مي‌زنيد؟» گفتم: «صاحب منزل از منسوبان ماست چون از وي نگران بوديم براي ديدن او آمده‌ايم.» قزاق هم چيزي نگفت و بازگشت. از قضا خود مشيرلشكر هم در منزل نبود، با وجود اين ما از عزم خود متصرف نشديم و نمي‌توانستيم هم منصرف باشيم. به هر نحوي بود، شب را در منزل ايشان به سر برديم.

سردار و سالار در منزل صمصمام‌السلطنه

سحرگاهان گماشتة مشيرلشكر را كه جواني باهوش و زيرك بود گفتيم؛ «ما زحمت ديگري نيز به شما داريم كه بايد هر چه زودتر به پارك رفته خبر صحيحي براي ما بياوريد.» گفت: «همين الساعه مي‌روم و خبر جامعي براي شما مي‌آورم،» اين بگفت و به راه افتاد. ديري نگذشت كه باز آمد، اما از سيمايش معلوم بود حامل خبر بدي است كه نمي‌خواهد بگويد، چون ديد كه ما دست بردار نيستيم گفت؛ «كسي را به پارك راه نمي‌دهند، لذا نتوانستم خبري از آنجا تحصيل كنم ولي شنيدم كه سردار را تير بر پاي خورده در منزل صمصام‌السلطنه است و سالار هم آنجاست و از كسان سردار جز پسرش يدالله خان و دو سه نفر ديگري در نزد وي نيست.(10) به محض شنيدن اين خبر جانكاه به اتفاق آقاي يكاني به منزل مرحوم صمصام‌السلطنه رفتيم. سردار توي رختخواب بود، چون مرا ديد فرمود: «كجا بوديد؟ من از شما بي‌اندازه نگران بودم.» گفتم: «ما نمي‌دانستيم كه شما در منزل صمصام‌السلطنه تشريف داريد و چنين مي‌گفتند كه جناب عالي و آقاي سالار سوار شده از پارك بيرون رفتيد.»  ديدم سخت متأثر و از زخمت زخم در پيچ و تاب است، خواستم به دلداريش پردازم، گفتم؛ «دل تنگ مداريد، ان شاءالله تا چند روز ديگر زخم پايتان خوب مي‌شود و روزگاري خوش و خرم پيش مي‌آيد، وضع زمانه از روز نخست چنين است، روزي اگر به خلاف مراد باشد، روزي هم موافق ميل و آرزو مي‌گردد.» نگاهي به من كرد و فرمود من چندين بار زخم برداشته بستري شده‌ام ابداً اهميت نداده و خم به ابرو نياورده‌ام حتي دو بار نيز در تبريز در موقع انقلاب زخمي شدم يكي از دست و ديگري از شانه و خودتان مي‌دانيد كه زخم شانه را اصلاً به كسي نگفتم و با آن حال دست از جنگ و كوشش برنداشتم و شب و روز در مقابل مستبدين سينه سپر ساختم، ولي اين زخم را بدان زخم‌ها نتوان قياس كرد، اين زخم تاب و توان از دست من گرفته است.» باز به دلداريش پرداختم و گفتم: «ابداً جاي تشويش و نگراني نيست، در تهران جراحان ماهر از ايراني و فرنگي بسيارند، به زودي زخم شما را معالجه خواهند كرد چندان از اين گونه سخنان گفتم تا اندكي بياراميد و زبان به شكايت باز كرد و از اين و آن قدري گله كرد و از مرحوم شيخ اسماعيل هشترودي فوق‌العاده اظهار امتنان كرد و گفت: «صبح زود به ديدن من آمد و روي مرا بوسيد و بسيار مهرباني و ملاطفت نمود و از اين پيش آمد ناگوار بيش از اندازه متأسف و متأثر بود.»

سپس پرسيد: «شما چگونه از پارك بيرون آمديد؟» تفصيل بيرون آمدن از پارك و رفتن به منزل مشيرلشكر را به طول اختصار بيان كردم. فرمود :«به شكرانة اين كه نجات يافته‌ايد كاري بكنيد.» گفتم: «هر چه امر فرماييد با جان و دل اطاعت مي‌شود.» قدري به خود پيچيد و ناله‌اي كرد، معلوم بود كه از زخم پاي در زحمت است، بعد فرمود: مي‌بينيد كه از كسان من در اينجا تنها قلي(11) است كه از من مراقبت مي‌كند، هر چند حاجي‌عباس و يدالله(12) هم اينجا هستند، ولي يدالله بچه است و حاجي عباس هم كه نمي‌تواند به مواظبت من بپردازد، اگر بتوانيد به هر وسيله باشد، سه يا چهار نفر از كسان مرا كه در نظميه توقيف شده‌اند آزاد كنند تا اندازه‌اي موجب آسودگي من خواهد بود.» گفتم: «تا آنجا كه بتوانم در فراهم آوردن وسايل استراحت جناب عالي سعي خواهم كرد.» اين را گفتم و از اطاق ايشان بيرون آمدم، رفتم خدمت جناب سالار كه در خارج اطاق سردار در ايوان روي صندلي نشسته بود و ايشان هم فوق‌العاده اظهار ملاطفت كردند و فرمودند: «افسوس كه ما پيروي از نصايح شما نكرديم.» گفتم:« جناب سالار از گذشته نبايد حرف زد و بايد در فكر آينده شد. خواستم خداحافظي گفته مرخص شوم، فرمود: «كجا مي‌خواهيد برويد؟» تفصيل را گفتم. فرمود: «اگر موفق شديد يكي دو نفر هم فلان و فلان را از كسان من وسايل استخلاصشان فراهم آوريد.» گفتم؛ «اميدوارم كه ان‌شاءالله موفق شوم.» چون از منزل صمصام‌السلطنه بيرون آمدم، با خود گفتم بهتر است آقاي هشترودي را ملاقات كرده توسط ايشان اقدام كنم، زيرا هنوز نمي‌دانستم كه اگر من به نظميه بروم، خودم هم گرفتار خواهم شد يا نه؟ تأسفانه نتوانستم مرحوم هشترودي را پيدا كنم. ناچار خودم به نظميه رفتم، خوشبختانه سردار بهادر در اطاق رئيس نظميه بود، چون مرا ديد در صورت ظاهر اظهار خوشوقتي و مسرت كرد و چگونگي را پرسيد. تفصيل رفتن به منزل مشيرلشكر را به ايشان نيز گفتم و از احوال سردار جويا شد. گفتم: «از زخم پاي سخت در زحمت است.» گفت: «من از اين جهت بسيار متأسفم، از قول من خدمتش سلام برسانيد و بگوييد خودم نيز به خدمت خواهم رسيد.» گفتم: «سردار چون زخمي است و قدرت حركت ندارد، ضرورت دارد كه چند نفر از كسان نزديك و پيشخدمت‌هاي ايشان را مرخص كنند تا از سردار مواظبت كنند.» سردار بهادر به معاون نظميه آن وقت سالار مظفر(13) لقب داشت گفت: «كساني را كه حاجي اسماعيل مي‌خواهد مرخص كنيد تا از سردار ملي مواظبت نمايند.» گفت: « قانوناً بايد شخص معروفي از ايشان ضمانت كند.» گفتم: «من ضمانت مي‌كنم.» مشاراليه چون مرا نمي‌شناخت قدري تأمل كرد. سردار بهادر متوجه شده گفت: « هر كه را فلاني ضمانت كند بايد پذيرفته شود». بنده ضمانت نامه را امضا كردم و كساني را كه سالار و سردار فرموده بودند مرخص كردند.

چگونگي زخمي شدن سردار و رفتن سردار و سالار به منزل صمصام‌السلطنه

پس از آن كه قواي دولتي غالب شده وارد پارك گرديدند ديگر رشتة‌ ارتباط بين سردار و سردابيان گسيخته شد، چنان كه ديگر نه ايشان از ما خبر داشتند و نه ما از ايشان. اكنون تفصيل قضيه را چنان كه بعداً معلوم شد براي استحضار عموم معروض مي‌دارم.

چنان كه نوشته شد نامه‌اي را كه سردار و سالار به مرحوم صمصام‌السلطنه نوشتند و خسروخان(14) دواطلب شد كه نامه را برساند، مشاراليه نامه را گرفته خود را به هر ترتيبي بود پشت ديوار باغ مي‌رساند و فرياد مي‌زند كه تير نيندازيد من از سردار و سالار نامه‌اي دارم كه بايد به صمصام‌السلطنه برسانم و كسي از بختياري‌ها نامه را گرفته پيش صمصام السلطنه مي‌برند.

هنوز جواب نامه از صمصام‌السلطنه نرسيده بود كه دولتيان وارد باغ مي‌شوند، چون سردار و سالار از ورود قشون دولتي به باغ مستحضر مي‌شوند هر كدام تفنگ خود را برداشته با چند نفر براي مدافعه از اطاق خويش بيرون مي‌آيند. سالار به طرفي مي‌رود و سردار به طرفي ديگر و از همديگر جدا مي‌شوند. سردار به اين خيال مي‌افتد كه با آن چند نفر همراهان خود را بر پشت بام رساند و از آنجا مشغول جنگ شود، هنوز به پشت بام نرسيده در يكي از راهروها تيري به پايش مي‌خورد و چون زخم‌كاري بوده سردار را از پاي مي‌اندازد.

( خود سردار را عقيده بر اين بود كه مرا يكي از كسان خود من زد و اسم او را هم مي‌گفت كه فلاني بود و دليلش هم اين بود كه مي‌گفت آنجا كه من تير خوردم، محلي نبود كه در معرض تير واقع شود، در ميان راهروي كه يك روزنه هم نداشت تيري از خارج محال بود كه بدانجا برسد.)

پس از تير خوردن سردار يكي دو نفر از همراهان در پهلوي وي براي مراقبت مي‌مانند و ديگران مي‌روند.

سالار هم با ياران خود در توي باغ محلي را براي خود برگزيده مشغول مدافعه مي‌شود. در اين بين يكي از بختياري‌ها به آواز بلند مي‌گويد كه جواب نامة سردار و سالار رسيده است، كسي بيايد و بگيرد. سالار كه در باغ بود، چون از رسيدن جواب نامه مطلع مي‌شود و پيش مي‌رود و نامه را مي‌گيرد. خلاصة مضمون نامه بدين گونه بوده است:

جنابان سردار ملي و سالار ملي نامة شما رسيد، اينك درشكه‌اي فرستادم شما سوار شده به منزل بنده تشريف بياوريد. اسلحه را خود مأمورين دولت جمع‌آوري مي‌كنند. نجفقلي بختياري.

كسان سالار هر قدر سردار را جستجو مي‌كنند، اثري از سردار پيدا نمي‌شود و عاقبه‌الامر سالار پس از آن كه تفنگ خود را تحويل مي‌دهد، سوار درشكه شده به منزل صمصام‌السلطنه مي‌رود. پس از رفتن سالار باز درصدد جستجوي سردار مي‌آيند تا آن كه سردار را در راهرو پيدا مي‌كنند كه زخم برداشته و افتاده است. ايشان را هم با وسيله‌اي كه داشتند به باغ مي‌آورند با يدالله‌خان پسرش و حاجي‌عباس و شيخ‌قلي در درشكه‌اي گذاشته به منزل صمصام‌السلطنه مي‌برند و دكتري مي‌آورند كه زخمش را مي‌بندد و توصيه مي‌كند كه ابداً نبايد حركت كند.

هر چه از اسباب و اثاث و اسلحه كه در پارك بود، حتي لوحة‌ طلا‌كوبي كه از طرف مجلس شوراي ملي به افتخار سردار ملي اعطا شده بود، همه به باد غارت رفت(15) و چيزي از آنها به دست نيامد، به جز كالسكه‌اي(16) بي‌اسب كه لاشة‌ آن در پارك مانده بود. اسب‌هاي شخصي سردار نيز كه در خارج بود همه را برده بودند.

شغل بنده در اين روزها

اما بنده چه مي‌كردم و به چه چيز اشتغال داشتم؟ شغل من اين بود كه هر روز به نظميه رفته، دو سه نفر را ضمانت كرده از نظميه بيرون مي‌آوردم، ولي چون بيرون مي‌آمدند، نه منزل داشتند و نه پول. ناچار بايستي به هر يك از آنان مبلغي بدهم كه تا بتوانند يكي دو روز خودشان را اعاشه كنند.

سردار و سالار در منزل صمصام‌السلطنه چگونه به سر مي‌بردند؟

هر روز جمع كثيري از نمايندگان مجلس شوراي ملي اعم از نمايندگان آذربايجان يا ايالات و ولايات ديگر و رجال معروف تهران به عيادت و ديدار ستارخان سردار ملي و باقرخان سالار ملي مي‌آمدند و ايشان را تسليت مي‌دادند و بنده نيز به دوستان و آشنايان و نمايندگان تأكيد مي‌كردم كه سردار را تنها مگذاريد و ايشان را دلداري دهيد كه فوق‌العاده متأثر و ملول است و از تجار و اصناف مخصوصاً از اصناف و تجار تبريزي هر روز جمع كثيري به عيادت ايشان مي‌آمدند.

اولين شخصي كه صبح روز يكشنبه پيش از همه در منزل صمصام‌السلطنه به عيادت آمد، مرحوم شيخ اسماعيل هشترودي بود، وقتي كه مي‌خواست وارد اطاق شود، مي‌بيند كه سردار در رختخواب دراز كشيده است، بي‌اختيار اشك از چشمانش فرو مي‌ريزد و از روي سردار بوسيده و مدتي او را تسليت مي‌دهد. واقعاً مرحوم شيخ اسماعيل بيش از تمام وكلا دربارة مرحوم ستارخان دلسوزي مي‌كرد.

مرحوم دكتر لقمان‌الدوله با يك نفر دكتر ديگري كه او هم آذربايجاني بود(17) ،هر روز به عيادت سردار مي‌آمدند و به معالجة زخمش مي‌پرداختند. با آن كه سردار گاهي كه در موقع معاينه پايش را حركت مي‌دادند عصباني مي‌شد، ولي ايشان ابداً دلگير نمي‌شدند و تسليتش مي‌دادند و تمام همت خود را بدان گماشته بودند كه بتوانند كاري بكنند كه پاي سردار بهبود يابد و از حركات و رفتارشان معلوم بود كه علاقة مفرطي نسبت به سردار دارند.

روزي مرحوم سردار اسعد به عيادت سردار آمده بود و از اين پيش‌آمد ناگوار اظهار تأسف مي‌كرد و سردار هم چيزي نمي‌گفت، ولي معلوم بود كه از سخنان سردار اسعد چندان دلخوش نيست تا آن كه سردار اسعد گفت: «سردار! اي كاش اين تيري كه به پاي تو خورد، به چشم جعفرقلي  مي‌خورد (مقصود سردار بهادر است).» سردار چون اين شنيد حوصله‌اش سر رفت و گفت: «‌خود مي‌كشي حافظ را، خود تعزيه مي‌داري»؟ سردار از سخن سردار ملي نيك دلتنگ شد با وجود اين خودداري كرد و گفت: «سردار امر بر شما مشتبه شده است، باعث پيش‌آمد اين وقايع ناگوار كساني بودند كه با شما عقد موافقت بستند و جلسات محرمانه درست كردند، وقتي كه اوضاع و احوال را مطابق آمال خود نديدند، خودشان راه سلامت پيش گرفتند و شما را به مهلكه انداختند.»

 

 

پي‌نوشت‌ها ــــــــــــــــــــ

1ـ اين نطق بايد به دقت خوانده شود.

2ـ آقاي يكاني فرداي آن روز به من نقل كرد كه آن دو نفر با من پيش سردار رفتند. يكي از آن دو نفر آهسته چيزي به گوش سردار گفت كه سردار سخت برآشفت و فرمود الان بايد از اينجا بيرون برويد، من نمي‌توانم شما را در منزل خود جاي دهم و الّا الساعه شما را توقيف كرده به نظميه تحويل مي‌دهم و ايشان هم بدون آن كه ديگر چيزي بگويند بيرون رفتند. به احتمال قريب به يقين اينها بايد همان دو نفر قاتل ميرزاعلي محمدخان و سيدعبدالرزاق خان باشند.

3ـ چاپ اميركبير، ص 133.

4ـ خسروخان همان مقتدر نظام مستبد بود كه بعد از استبداد برگشته در صف مشروطه‌خواهان جاي گرفته بود.

5ـ مقصودشان از خواستن سردار راجع به مسئلة خلع اسلحه بود، اما چرا اينها به پارك آمده بودند درست معلوم نبود كه معلم بودند يا اين كه به صرافت طبع خود آمده بودند، در هر صورت اين اجتماع در پارك به صلاح سردارد نبود.

6ـ بنده در كتاب قيام آذربايجان در ضمن شرح حال خود در صفحة 489 اشتباهاً اين آقايان را سفير ايتاليا يا آمريكا نوشته‌ام، بايد اصلاح شود.

7 ـ اين نامه تا اوايل محرم 1330 در نزد بنده بود.

8ـ آقاي يكاني مي‌گويد كه آنها دو نفر بودند، اسم يكي جميل و ديگري جمال بود.

9ـ كسروي كه در تاريخ 18 سالة آذربايجان مي‌نويسد: به عقيدة بعضي آن كسي كه تير انداخت ميرزا غفارخان بود، اشتباه محض است. زيرا ميرزا غفارخان وقتي كه تير انداخته شد، هنوز از اطاق بيرون نيامده بود.

10ـ از تقرير وي دانسته شد كه ديشب كلية اشخاص را كه از پارك بيرون آوردند در نظميه حبس كرده‌اند و تنها سردار و سالار و سه چهار نفر با سردار و سالار به منزل صمصام‌السلطنه رفته‌اند.

11ـ قلي نام يكي از كسان سردار بود.

12ـ يدالله خان يگانه پسر مرحوم سردار است كه فعلاً درجه سرهنگي دارد.

13ـ بعد به لقب سردار انتصار ملقب شد. اكنون [هنگام نوشتن كتاب] هم در قيد حيات است، خداوند به توفيقشان بيفزايد.

14ـ مقتدر نظام سابق كه بعد از تصرف تهران به مشروطه‌خواهان پيوست.

15ـ اي كاش مجلس شوراي ملي خدمات مرحوم سردار را در نظر گرفته لوحة‌ ديگري به جاي آن لوحه با همان وضع سابق تهيه كرده به خانوادة‌ مشاراليه عنايت كند.

16ـ اين كالسكه را مرحوم سپهدار به سردار داده بود.

17ـ گويا اسمش لقمان الممالك بود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: قيام آذربايجان و ستارخان، اسماعيل اميرخيزي، انتشارات آيدين، تبريز، 1387 (چاپ اول، 1339، تبريز ، كتابفروشي تهران)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 14:47  توسط عاکف  |